ما و آن روباهِ دُم‌بریده...

روزی دُم یک روباه در حادثه‌ای قطع شد.
روباه‌های گروه پرسیدند: دُمت چی شده؟
روباهِ دم‌بریده رندانه گفت: خودم قطعش کردم!
گفتند: عه! چرا؟؟ این‌که خیلی بده!
روباه گفت: نخیر هم! نمی‌دونید الان چه حس آزادی و سبکیِ خوبی دارم... راحت و رها هستم و وقتی راه می‌رم انگار دارم پرواز می‌کنم!

روباه دیگری که بسیار ساده بود با شنیدن این حرف رفت و دم خودش را قطع کرد اما چون درد شدیدی داشت و نمی‌توانست تحمل کند نزد روباه اولی رفت و گفت: برادر، تو که گفته بودی سبک شدم و احساس راحتی می‌کنم ولی من دارم از درد و ناراحتی می‌میرم!
روباه اولی گفت: صداش رو درنیار وگرنه روباه‌های دیگه تا آخر عمر بهمون می‌خندن! به جاش مرتب ابراز خشنودی کن و افتخار کن تا تعدادمون بیشتر بشه.

این شد که تعدادِ دم‌بریده‌ها آن‌قدر زیاد شد که بعد از مدتی به روباه‌های دُم‌دار می‌خندیدند!

این وضعیت آشنا به نظر نمیاد؟!
هرگونه تفسیرش با شما!

از مجموعه حکایت‌های «ازوپ»
با اندکی ویرایش