سه شنبه 18 فروردین 1405 – تهران
صدای صوت و زوزه در آسمان می پیچد، صدایی که قبلا شبیه آن را نشنیده بودم، اول صدایی محو و بعد بلندتر می شود. همزمان زمین می لرزد و از چند طرف صدای بلند انفجار به گوش می رسد.
گردش جنگنده ها در آسمان حالا بیش از یک ماه است که به یکی از صداهای پرتکرار در تهران زیبایمان تبدیل شده، تهرانی که این روزها اصلا شبیه قبل نیست، قلب تپنده ایرانی که با تمام وجود دوستش داریم.
پرنده های غول آسای پولادین حالا معلوم نیست از آمریکا دستور می گیرند یا اسرائیل، می آیند و می گردند و روی تهران زیبای ما و دیگر شهرهای ایرانمان گرد مرگ می پاشند و می روند که دوباره برگردند. کسی می گفت: شاید آزادی بیاورند، اما نیاوردند. دیگری می گفت: مردم را نمی کشند، اما کشتند. می گفتند: زود تمام می شود، اما نشد. هرچه گذشت بدتر شد و هرچه می گذرد دامنه آتشی که افروخته شده وسیع تر می شود و مرگ و خشم و کینه و نفرت را بیشتر و بیشتر در جغرافیای خاورمیانه می گستراند.
هر شب که می خوابیم ( اگر بتوان به خواب رفت و حمله های بامدادی تا صبح جایی برای خواب بگذارد ) از خود می پرسیم: فردایی هست؟ چه کسانی فردا را خواهند دید؟
فقط من که نیستم، پدرم، مادرم، فرزندم، اقوام و فامیل، دوستانم، آن دوست شیرازی ام، آن یکی رفیق تبریزی ام، آن پسرخاله ام در آبادان و آن یکی عموزاده ام در اصفهان چه می شوند؟ این بمب و موشک ها وقتی می خواهند فرود بیایند نه اسم و فامیل می پرسند و نه کارت پرسنلی نظامی چک می کنند! می آیند و همه را باهم به جرعه ای مرگ و ویرانی مهمان می کنند، تعارف هم ندارند.
در تهران شب سختی است، حرف هایی گفته اند و خبرهایی دست به دست شده و حال وقت احوالپرسی هاست، با صدای تلفن از جا می پرم، این روزها تقریبا با هرصدایی از جا می پرم، حتما فقط من اینطور هستم چرا که بعضی ها در قاب صداوسیما می گویند مردم نمی ترسند.
تلفن را بر می دارم و سرصحبت با دوست نگرانم که مدتی است به شمال رفته باز می شود: از احوال من و این روزهای تهران می پرسد، از خبرهایی که دورادور شنیده و آن چه توانسته بخواند و بشنود، اینترنتی نیست. با شوخی تلخی مکالمه را آغاز می کند و می گوید:
- زنده ای؟
می گویم راستش نه. حس می کنم مردم، آن چه از زنده بودن واقعی می دانم این نیست، می دانی من خیلی وقت است که مردم. من همان روزی مردم که شنیدم 170 کودک دانش آموز در آن شهر کوچک پرپر شدند، میناب، کسی نمی داند شاید در میان آن ها یک مریم میرزاخانی ، یک فروغ فرخزاد یا شاید چند نخبه و ادیب و هنرمند و دانشمند آینده ایرانمان بودند. کسی نخواهد دانست چون دیگر نیستند.
من روزی مردم که تصاویر ویرانه هایی در کوچه پس کوچه های تهران را دیدم و متن "شهادت تعدادی از هموطنان" را درکنارش خواندم، فقط در تهران که نیست، از این دست در بسیاری از شهرها دیده ایم و من با هرکدام یک بار مردم. تبریز، شیراز، ایلام، اهواز، آبادان، لرستان، کردستان، بوشهر و بندرعباس، خون من از هیچ کدام رنگین تر نبود. آن ها هم حق داشتند زنده باشند، حق داشتند زندگی کنند و بخندند و شاد باشند.
روزی مردم که دریادلانمان را در دریا و درغربت و در دل اقیانوس از ما گرفتند و نام دنا برای ما ماند و اندوه و ماتم برای خانواده ها و حتی همه ما مردم.
آری من از مرگ نظامیان هم خوشحال نمی شوم، از مرگ هیچکس خوشحال نمی شوم، ایرانی و آمریکایی و اماراتی و آن یکی کشور هم ندارد.
در کلامم می آید و می گوید:
- خوبی؟
می گویم: نه. هنوز مونده. اصلا قبل از این ها مردم، من دی ماه 1404 با آن «3117» نفر مردم، با تک تکشان بحث سر عدد نیست، یک نفر، من با همان مردم. شاید قبل تر با «یک نفر»ی که در دی 98 و آبان 96 از دست دادیم مردم، چه از این طرف و چه آن طرف، با هرکه بعد از 1401 را ندید و می توانست بمیرد، اصلا شاید با مهسا امینی مردم.
یا شاید با مسافران و خدمه پرواز PS795 تهران به اوکراین مرده باشم. حالا که فکر می کنم از دستم در رفته کی و چند بار مردم. من از هیچ کدام از این ها بیشتر حق زندگی نداشتم. دوست داشتم همه آن ها باشند.
از شهر برایش می گویم و چهره های مضطرب و نگران، مردمی که خبر برایش چون آب شده و تشنه شنیدن قطره ای از امید و خبری خوب هستند. از صداهایی که نمی دانیم کی قرار است سکوت شهر را بشکنند و با هربار شکستن سکوت چه جان هایی را برای همیشه از ما بگیرند و به خاک تحویل دهند.
خبری از صلح نیست، از گفت و گو و موسیقی، هرچه می شنویم مارش نظامی و فریاد خشم.
می گوید در تلویزیون می گویند همه جنگ می خواهند و ادامه جنگ
چیزی نمی گویم. شاید من تنها هستم، شاید اصلا دوستی نیست و شاید من واقعا مرده ام، نظرات مرده ها که حساب نیست.
می گویند صدای توپ و تیر که بلند شود، صدای حرف ها دیگر شنیده نمی شود. جنگ است دیگر...
نمی دانم چه می شود و هیچ نمی دانم چه خسارت هایی و در چه حجم و مقیاسی، فارغ از جان های عزیزی که از دست رفته - از کودکان و زنان و مردم عادی، تا دانشمندان و نخبگان و مسئولان و حتی نظامیانی که برای پرورش آن ها منابع فراوان و سال ها صرف شده بود- بر اقتصاد و زیرساخت های کشور عزیزمان ایران وارد آمده است و جبران آن چقدر زمان خواهد برد.
این را می دانم که هرگز موافق جنگ و ویرانی نبوده ام و حال هم موافق ادامه و تشدید آن نیستم.
می دانم که روزها سختی را می گذرانیم و حق مردم متمدن و شریف ایران این نبود. حق هیچ انسانی در هیچ کجای جهان چنین وضعی نیست.
می گویند این روزها می گذرد، می گویم می دانم، اما هرگز هیچ چیز به قبل از این روزها باز نمی گردد، خیلی چیزها عوض شده و احتمالا خیلی چیزهای دیگر نیز در روزهای پیش رو تغییر خواهد کرد.
و این را هم می دانم که ایران را، تهران را و مردمش را دوست دارم و می خواهم بهترین روزها را ببینند. خیلی زود و بدون بهایی که سنگین تر از این باشد
صدایم را کسی نمی شنود، خیلی وقت است
اما آرام می خوانم
ای ایران
ای مرز پرگهر
ای خاکت سرچشمه ی هنر...