خاکستری های یک نویسنده

لحظه ی جنون و دیوونه شدنو، همیشه باید یه نفر باشه ... که نذاره خودتو تکه تکه کنی ... خودتو از هم بدری و خش بندازی رو قلبت، روحت ... باید یکی باشه دستتو بگیره ... حس سنگینی دارم ... قراره بنویسمش ... ولی اگه بشه، لعنتی اگه دل بذاره ... وقتی وقت بودنه، وقتی همون لحظه اس که باید باشه و نباشه باید چکار کرد؟! باید اسمشو چی گذاشت؟! می خوام از داستان پر فراز و نشیبی که بیست و نه ابان، نه و هجده دقیقه شب تمومش کردم بنویسم ... از اخرین نامه ی معشوق و نجاتی که معجزه است ... می خوام از مردی بگم که نه تنها خودش، عشقش هم افسانه و اسطوره اس ... آنتونی ... اما شاید یه وقت دیگه ... با همین دست های سرد و انگشتای یخ زده ام می نویسم ... دست هایی که در ارزوی اغوش دست های بسیاری بی قرارن ... چقدر دلتنگتم ... و چقدر حسرت شده برام، حتی یک بار فشردن اون دست های کوچک و ظریف ... چطور انقدر حواسم بود و نبود که یه بار حتی اون دست ها رو تو دست های عاصی و درد کشیده ام نگرفتم؟! گلوریانا؟! کجایی؟! کجایی خورشیدم؟! ... صدات می زنم ... با احساسات جریحه دار شده ... انقدر سرد و بی طاقتم، انقدر انتظار کشیدم که دیگه نمی تونم ... همه اش همینه، همه اش همینه لعنتی! داشتن بهانه ای برای زندگی ... یه دستاویز، یه ناجی ... در غیر این صورت نجات دهنده در گور خفته است و خاک پذیرنده اشارتیست به ارامش! ... من خیلی دیوونم ... داشتم منفجر می شدم ... ایت ایز وات ایت ایز ... لحظه ی دیوونگیم، جنونی که هر لحظه وخیم تر می شد هیچکس نبود ... من تو اون پیاده روی لعنتی با اخرین سرعتی که در توانم بود رفتم و رفتم ... از خودم رفتم و دیدم، شنیدم که تموم حوادث و اتفاقات دور و نزدیک از پشتم کش می اومدن و کنده می شدن و می رفتن و نمی رفتن ... من به اون مرد تنها روی نیمکت فلزی سرد، در حالی که اخرین کامو از وینستونم می گرفتم لبخند زدم و اون بی شک با چشم های گشاد شده نهایت دیوونگیمو درک کرد ... نمی دونم چکار کنم ... نمی دونم اره یا نه؟! ... حس می کنم چیزی که دارم فقط حالت تهوعه! حس و حالم انگار خیلی سارتری شده ... آنتونی اوهر من کجاست؟! کجاست؟! ... من دوست دارم اون دست ها رو، اون نامه ها رو قاب بگیرم بزنم به دیوار سرد اتاقم ... من دوست دارم برای لحظه های جنون و دیوونگی اخرش یکی باشه ... یکی که پک اخر سیگارمو اون کام بگیره و خفه اش کنه ... زندگی من حالا چیزی از زندگی فروغ کمتر نیست و انقدر با تیک تاک ساعت دیواری یکی شدم که باید باید باید دیوانه وار دوست بدارم ... و خودم و فروغ و ... فقط می دونیم که اگه زمان نواختن بگیره و اون فاخته ی غمگین چهار بار بخونه کارم تمومه! ... دارم با تموم وجود با گلوریانا می خونم ... فریاد می زنم و پژواک صدام به در و دیوار می خوره و بر می گرده تو صورتم ... چشم هایی که از اشتیاق سنگین شدن ... هی لسن، چی فکر می کنی؟! تو این دنیای خاکستری کسی هست که ادمو همینی که هست بخواد؟! می تونم بهت اعتماد کنم و خودمو سانسور نکنم؟! یا توام یکی مس بقیه ای، فقط دیرتو لو میری؟! همه می خوان یکی باشه، و منو تو خوب می دونیم که به امید این دلگرمی ساده اما پیچیده تا امروز دووم اوردیم ... اخ تهوع ام بیشتر شد ... ادم ها انقدر بدبخت شدن که حتی نمی خوان مورد دوست داشتن قرار بگیرن! بهرحال هرکسی روش خودشو داره واسه خودکشی ... من به اون نشون دادم عشق واقعی یعنی چی و نشون میدم ... من خیلی چیزها به خیلی کس ها نشون دادم، ثابت کردم و روزگار جنون امیزی رو پشت سر گذاشتم و ... نیکوتین، ادرنالین و جنون خونم به طرز وحشتناکی پایین اومده ... به صفحه ی ... زل می زنم و به این فکر می کنم که ادم هرگز نباید خودشو یاداوری کنه ... به درک ... اگه مهم باشم خواهی بود ...