روز تولدم بود،هیچ حس خاصی نداشتم. حتی دلم نمی خواست آن روز را جشن بگیرم. چرا اصلا متولد شدم؟
برایم عجیب است،چرا انسانها سالگرد اولین زجرشان را جشن میگیرند؟ روزی که از شکم مادرشان به این دنیای بی رحم، غیرمنطقی وغیرقابل تحمل پا گذاشتند. باور کردنی نیست.
با گذشت هر سال انسان یک قدم به مرگ نزدیک تر ، پوستش کمی پیرتر، بدنش کمی کم توان تر، حافظه اش کمی کوتاه تر و کم اهمیت تر در دیدگان دیگران می شود. با این حال او با کیکی شیرین، باد کنک های رنگین و لبخندی مصنوعی این مناسبات را جشن میگیرد.
