
مستند را که دیدم، لحظهای بهنظرم رسید که انگار تصویر روی پرده فقط ترانه علیدوستی نبود؛ او یادآور هزاران چهرهای بود که هیچوقت از آنان اسم یا عکسی منتشر نشده است. همان آدمهایی که در سالهای سخت، در خیابانها، کلاسها، خانهها و..، سهم خودشان از آزادی را طلب کردند و بهایش را دادند بیآنکه کسی نامشان را بداند. برای من ترانه یکی از همین هزاران نفر است. نمیشود دربارهی او گفت و از زخمهای بیشمار این سالها یاد نکرد. زخمهایی که نه خشکیده و نه فراموش شدهاند.
در ماجرایی مثل زندگی ترانه علیدوستی، بیبیسی مستندی میسازد. شبکههای اجتماعی جوش میآورند. یک گروه او را ناجی میدانند، گروهی مأمور، گروهی قربانی و عدهای چهرهی خودشان را در او میبینند. جامعه هم دوباره به همان بازی آشنا برمیگردد؛ قضاوت سریع، استاندارد دوگانه، لاس زدن با فاجعه! و در نهایت ما رنج را نمیبینیم، از رنج تغذیه میکنیم.
مشکل، فهم ما از خودِ رسانه است و اعتباری که بیش از اندازه به آن دادهایم. رسانه در هر نقطه از جهان برای بقا میجنگد، نه برای حقیقت. حقیقت خرج سنگینی دارد، اما هیجان رایگان است. هر رسانهای میداند خشم و حاشیه، پُرفروشترین کالا در بازار محتواست. پس آن را تولید میکند، احساس قربانی بودن را توسعه میدهد، تیتر میسازد و نظم ذهنی مردم را به سمتی که میخواهد میبرد.
جامعهای که مطالعه ندارد، خبر را نمیفهمد، میبلعد. در ویدیویی کوتاه از بهرام بیضایی شنیدم که میگفت: " از بیماریِ «خود را به گفتههای مردم مسموم کردن»، فرار کردهام." امروز شکل تازهای از همان بیماری برگشته، با رنگ و لعاب دیجیتال. میلیونها آدم، بدون داده و تحلیل، مشغول نسخهنویسی برای جهاناند. یک جامعهی پر از رهبر و چگوارای خودخوانده. نتیجهاش، همین آشوب فکری است که هر روز تجربهاش میکنیم.
مستند ترانه بهانهایست برای فکر کردن به این آشفتگی. مساله مهم این است که او نه ناجی است، نه دشمن؛ فقط انسانی است که هزینه داده تا خودش باشد. و سرنوشت او باید ما را متوجه پرسش مهمتری کند: تا کی میخواهیم به جای تحلیل، دنبالهرو بمانیم؟ تا کِی هر موج رسانهای، جای فکرکردن را برایمان پر کند؟ جامعه وقتی پخته میشود که توان تشخیص پیدا میکند؛ یعنی هیچ چهرهای، حتی محبوبترینها، جای آگاهی و اندیشهی جمعی را نمیگیرد. باید فاصله گرفتن را یاد گرفت و تأمل کرد. در این فاصله گرفتن از کورکورانه پیروی کردن، نخستین نشانهی بلوغ اجتماعی نهفته است.
با این حال، نمیتوان نقش نمادین افرادی مثل ترانه علیدوستی را نادیده گرفت. او ترجیح داد بایستد، بهایش را هم داد، و خاطرهی مقاومت را در ذهن بخشی از جامعه نگه داشت. چنین کسانی برای من الگو نیستند، اما صادقترین تصویر از زیستن در این سرزمیناند. نه ناجیاند، نه اسطوره؛ فقط تکهای از واقعیتِ زیستیِ دردناک ما هستند.
با اینحال، در دل همین تاریکی چیزی دارد تغییر میکند. اگر چشم را از صفحه برداری و به زندگی واقعی نگاه کنی، نسل ایران دوستی را میبینی که به طرز عجیبی شبیه ما نیست. دهههشتادیها و نودیها، از دایرهی امنِ مصلحتسنجیِ نسل ما بیرون زدهاند. آنها با ترس بزرگ نشدهاند، با تردید و تجربه بزرگ شدهاند؛ فرقش زیاد است. نسل ما به تأخیر عادت کرد. منتظر بود تا ساختار بالاخره نرم شود، تا روزی برسد که از بالا نجات بیاید. آنها اما در انتظار کسی نیستند. دنبال تجربهاند، امتحان میکنند، شکست میخورند، از نو میسازند.
اگر بگوییم حکومتها غالباً بر سه پایه ایستادهاند: اقتصاد، فرهنگ و مسائل اجتماعی؛ وقتی نسل تازهای پا میگذارد که نگاهش به هرکدام از این پایهها متفاوت (و یا بهبود یافته) باشد، نظم قدیم خودبهخود ترک برمیدارد. این دقیقاً همان اتفاقی است که آرام، در زیر پوست جامعهی امروز ایران در حال وقوع است. دهههشتادیها و نودیها بهترین پیشزمینه را برای شکستنِ تکرار دارند. اکثر آنها در اقتصاد دنبال رانت نیستند، در فرهنگ دنبال کپی و یا در اجتماع دنبال گوشهی امن نیستند. شاید هنوز خام باشند، ولی در چشمانشان «باور به تغییر» دیده میشود و همین نگاهِ تازه و منطقی است که میگوید: تغییر از پایین میآید، از مدرسه و دانشگاه و جمعهای کوچک، نه از بالا !
اما بخش تلخ ماجرا فقط فریب رسانهها نیست؛ خیانتِ آرامِ تصمیمگیران و یا تصمیمسازان است. از مدیران کوتاه قامتی که منافع کشور را به راحتی با مسائل شخصی گره زدهاند، تا آنهایی که فهمیدند اشتباه میکنند ولی ماندند چون صندلیشان گرم بود. خیانت فقط در دروغهای بزرگ نیست، اثر بیشتر آن در بیعملی و ناکارآمدی است. در مسئولانی که زیرِ نام خدمت، ایمان مردم را تهی کردند. این خیانت، آرام و بیصدا است تا جایی که ما مردم به تماشا بنشینیم.
با این همه؛ ریشه ایران خشک نخواهد شد. هنوز آدمهایی هستند که درستکار میکنند، حتی وقتی برایشان هیچ نفعی ندارد. همانها ستونهای پنهان این کشورند؛ نه مدیران ناکارآمد و کهنسال، نه چهرههای محبوب و معروف. ایران را همین وجدانهای خاموش سرپا نگه داشتهاند.
امروز اگر حرف از ترانه علیدوستی میزنیم، باید یادمان باشد راه نجات در دنباله روی از قهرمانها و یا اصلا قهرمانسازی نیست. در بازگشت به همین وجدان سادهاست؛ وجدانِ مدیر، کارگر، بازاری، معلم، پرستار، مهندس و .... .
حکومتها میآیند و میروند، رسانهها اعتبار میسازند و از دست میدهند، اما تنها چیزی که باقی میماند همین مردماند؛ مردمی که روزی یاد میگیرند دیگر به گفتههای دیگران مسموم نشوند، و اگر قرار است تغییری بیاید، خودشان آغازش کنند.
آگاهی، همان وطندوستیِ واقعی است؛ اگر از زیر این همه خاکستر هنوز شرارهای مانده باشد، از دل همین مردم است.
ایران به سلامت باد.
سید فرشاد فیض آبادی