
در روزهای تلخی به سر میبریم که زمان زودتر از هر دورهای برایمان میگذرد. دلیل آن هم چیزی جز غم و ناامیدی نیست. دیگر روشنیِ روز و سیاهیِ شب برایمان معنا ندارد و بهطور شگفتانگیزی اینبار غمِ هر یک از دسترفتگان، تنها غمِ همسایه و هموطنمان نیست؛ گویی غمِ مرگِ نزدیکترین عزیزِ ماست.
در گذرِ این چندماه و حوادثی که رخ داد، شکافی عمیقتر از هر زمانِ دیگر در میانِ جامعه نمایان شده است. من به این پدیده، «شکافِ توهّمِ داناییِ اجتماعی» میگویم؛ شکافی که خارج از شکافِ حکومت و مردم، بینِ مردم و مردم رخ داده است.
اینکه مردم از فرطِ خستگیِ ناشی از مسائلِ اقتصادی و معضلاتِ اجتماعی، آمادگی پذیرش هر خبری که بابِ عقیده و میلشان باشد را دارند، خطرناک است. ویژگیِ اصلیِ این پدیده این است که هرچه خبر (چه درست چه غلط) غلوآمیزتر و یکخطیتر باشد، پذیرش و بازنشرِ آن توسط یک فرد، ارضاکنندهتر است. جامعهای اینچنین حتی راستیآزمایی یک خبر را هم مصداق بیشرمی و کار یک دشمن میداند. این یک سندروم فلجکنندهی اجتماعی است، که در تاریخ برای بار اول تجربه میشود.
مدیریت با رسانه است؛ یکطرف صداوسیما و ایتا و روبیکا و... و طرفِ دیگر اینترنشنال و بیبیسی و... . هر کدام به نوعی گردانندهی افکار مخاطبانشان هستند و به نظر میرسد نتیجهی این مدیریت، که دشمنی با آگاهی است، در بلندمدت فاجعهای فرهنگیـاجتماعی به بار بیاورد و جبرانِ آن به این سادگیها نیست. چنانچه حق با مردم است.
شاید جالب باشد بدانید، در همین چندماهِ گذشتهی تاریخی، افراد/شرکتهایی داراییهایشان چند برابر شده است؛ در همین داخل کشور و همین خیابانهایی که هنوز بوی خونِ تازه میدهند. آیا در این چندماه بهجز واژههای «تروریست، گمراهان، معترضین، معاندین و...» حرفی از «تراستیها» شنیدهاید؟ اگر خیال میکنید این یک واژهی دولتی و گمراهکننده و بزرگتر از دهان است، مطلقاً در اشتباهاید.
تراستی واژهای است که به حدود ۱۰۰ فرد/شرکت/خانواده که قابلِ اعتمادِ حکومت هستند نسبت داده میشود. به بیان ساده، حکومت برای بهبود یا تکمیل مایحتاج زندگی مردم، نیاز به واردات کالاهای اساسی و یا نهادههایی دارد که منجر به تهیهی اغذیه و رشد دامها میشود. این واردات در حکومت جمهوری اسلامی به دلایل گوناگون ـ اعم از تحریم و اشتباهِ حکمرانی ـ به بازرگانان قابل اعتماد سپرده شده تا با بهرهگیری از ارزهایی با نرخِ دولتی (که قیمتی حدود یکچهارم تا نصفِ قیمت نرخ ارز در بازار دارد)، بتوانند مایحتاج زندگی مردم را از طریق شرکتهای بازرگانی خود تهیه کرده و وارد بازار کنند.
اما واقعیت این است که در ایران امروز، این حکومت است که در اختیارِ تراستیها (همان ۱۰۰ فرد/شرکت/خانواده) است، نه تراستیها در اختیارِ حکومت! اگر این فرضیه درست باشد، شاید شیوهی حکمرانیِ بینظمی که در جمهوری اسلامی است، کمی قابلدرکتر باشد؛ حکمرانیای که مانند یک ماشین فرسوده است که هر جایش را درست کنی، از جای دیگرش بیرون میزند. طبق وظیفه و اعتبار ویژهای که از بین صدها هزار بنگاه اقتصادی به این تراستیها واگذار شده، آنها باید در کنار سود و منفعت خود، موارد اساسی زندگی مردم را فراهم آورند. اما در عمل، چیزی جز خیانت به مردم و جایگاهشان نمیبینیم. به معنای سادهتر؛ دولت به من پول میدهد که بروم جنس مشخصی را بخرم، اما من آن پول را در جای دیگر سرمایهگذاری میکنم یا اجناس دیگری را وارد میکنم و پا روی پا انداخته، به دولت بشین و برپا هم میدهم!
سؤال اینجاست که چرا کسی جلویِ این خیانتِ بزرگِ تاریخی را نمیگیرد؟ جواب ساده است: افسارِ حکومت در دستانِ آنهاست. شاید نوعی «اپستینِ ایرانیزهشده» دارند، یا در بهترین حالت، از خانوادههای درجهی اول و دوم مقامات رسمی کشور هستند. زیرا جور دیگری نمیتوان به این دسترسیها و اعتبارات رسید.
یک تاجر با این رانت ویژه و سود صدها میلیارد دلاری، آیا درکی از حقوق پایهی وزارت کار دارد؟ آیا فرقی میکند برنج صدهزار تومان باشد یا پانصدهزار تومان؟ آیا جیب خالی پدری پنجاهساله، از ده کیلومتریِ افکار او رد میشود؟ او با این افسار در دست، اگر بدهیهایش را بخواهد دیر پس بدهد و دولتی از فرطِ ناچاری بخواهد با او شاخبهشاخ بشود، آیا تواناییِ ایجاد آشوب در کشور را ندارد تا زهرچشمی نشان دهد؟ ... یکنفر، صدنفر، هزارنفر، و یا دههزار نفر در این سرزمین کشته شوند، برای او که یا ایران نیست یا در امنترین نقطهی شهر زندگی میکند، چه فرقی دارد؟
راه را اشتباه نرویم؛ مردمِ عادی در کف جامعه هیچگاه این تراستیها را ندیدهاند. اینهایی که میشناسیم و میبینیم از رأس تا ذیل، حتی نمایندگانِ آنها هم نیستند؛ ولی چهبسا کارمندانِ آنها باشند.
بدیهی است که در این موقعیت، دیگر دشمنان قسمخوردهی ایران فرصت را غنیمت میشمارند و زخم خود را با ابزارهای قدرتمند رسانهای به مردم میزنند و روزبهروز مردمی کمسوادتر و متوهمتر بهوجود میآورند.
در نتیجه، وقتی مردم ضعیف شوند، کشور ضعیف خواهد شد؛ و مرگا به ما اگر میراثِ هزارانسالهی این سرزمین نیکان و مادری را تسلیم دشمنان کنیم.
انقلاب اسلامی ایران برآمده از نسل و نیروهای انقلابیای است که واژگانِ «انقلاب» و «عدالت» و «اسلام» را کاملاً واژگون به نسل بعد از خود، و آنها نیز به نسلهای بعد منتقل کردهاند. شاید هم اصلاً فردی از نسل اول باقی نگذاشتند و الباقی، انقلابیهای غیراصل(ستادی) بودند!
به هر شکل، در حال حاضر در داخل کشور با نسل/گروهی طرف هستیم که خود را مدافع دیوانهوار و همهجانبهی انقلاب اسلامی میداند. نکتهی شگفتانگیز اینجاست که اینها اگر واقعاً و قلباً مدافعان جمهوری اسلامی باشند، اتفاقاً باید در صف اول معترضین در خیابان قرار بگیرند! مگر نمیگویند این رویدادها به جمهوری اسلامی و انقلاب ضربه میزند؟ با کمترین ضریب هوشی هم میتوان فهمید که دولت و هیئت وزیرانش، قوهی قضاییه و قضاتاش، مجلس و دلقکانش کارهای نیستند و قدرت از جای دیگر بر این مردم سایه افکنده است.
کمترین انتظاری که پیرِ جماران(طبقِ اسنادِ تصویریِ موجود) از حزبالهیها دارد این است که نقاب افراط را بردارند، متفکرانه و عاقلانه در یک حرکت انقلابی، گِل بگیرند درِ آن بنگاههای اقتصادی یا افرادی که مسبب اصلی وضعیت موجود مملکت هستند. چهبسا پیدا کردنشان برای حزبالهیها آنقدر هم سخت نباشد.
مسببان اصلی وضعیت موجود بیخ گوشمان هستند، نه بیخِ گوشیهایمان. آن دانشجوی معترض، آن نوجوان که حق آزادی در پوشش و بیان و اعتراض و... را برای خود ملزم و مسلم میداند و حتی در خیابان با جسارتِ تمام بدوبیراه به اول و آخر حکومت مینوازد، مسبب اصلی این وضعیت نیست.
اگر پردهی افراط را کمی کنار بزنید، متوجه خواهید شد که مردم عادی در خیابان، دشمن نیستند. دشمنان/مسببان اصلی این خیانت تاریخی، تراستیهایی هستند که حتی اگر مانند "سهراب" ایرانیزاده باشند، اما در پی نابودی ایران اند.
با ارجاع به شعر علیرضا شجاعپور، هنگامی که رستم با سهراب گلاویز شد، از همان اول بازوبند را دیده و میدانست سهراب پسر اوست. حتی در دور اول خودش را در اختیار سهراب گذاشت تا او برندهی میدان شود. اما در همین کشوقوس، نگاهِ رستم به "درفش کاویانی" میافتد و گویی با شکست او، ایران شکستخورده و از بین میرود. حتی اگر سهراب، پسر خود را به مرگ راهی کند، ایران نباید از دست برود.
امروز؛ کاش بهجای نوشدارو، از عقل استفاده کنیم و از هوشدارو در هنگام مرگ سهراب بهرهمند شویم. آن زمانی که نیروی حزبالهی بفهمد با اسم دین و مذهب چه کلاهی بر سرشان گذاشتهاند، آنوقت است که صفهای اولیهی اعتراضات سراسری را تشکیل میدهند.
گرچه دیر است و عقل و هوشتان را همانطور که اینترنشنال مردم را نادان میکند، صداوسیما و توهّماتِ روبیکایی و منبرهایِ باطل و بیهوده محدود و منفعل کرده است.
و در پایان،
ایران در همهی تاریخ و در همهی حکومتها، از مادها و هخامنشیان تا به امروز، همیشه و بلااستثناء مورد تجاوز دشمن خارجی قرار گرفته است. اما در نهایت، از میان دود و خون و مصیبت، ریشههایی تنومند از امید و پیشرفت روییده و ایران را نگه داشته است. اینبار هم، در صورت رخداد هر اتفاقی، آن خردِ جمعی و آن نیروی برآمده از هزاران سال فرهنگ و تمدن، فارغ از هر دین و آیین و مذهبی و صرفاً با تکیه بر ایرانیبودن، مقاومت خواهد کرد و به امید پروردگار پیروز خواهد شد.
ایران به سلامت باد
سید فرشاد فیض آبادی