اولین تجربه‌ی سفر تنهایی و رویارویی با مرگ

شروع سفر

بهمن ۹۶ بود، به یکی از دوستام که تجربه‌ی سفر به جزیره‌ی هرمز داشت گفتم این سری خواستی بری بگو با هم بریم
من نه تجربه سفر تنهایی داشتم، نه حتی می‌تونستم از پس کارهای خودم بربیام، واسه همینم اگه کسی باهام نمیومد منم سفر نمیرفتم

دو روز از قرار ملاقاتمون گذشت که دوستم بهم گفت یه بلیط قطار خالی گیر آوردم برای بندرعباس، تو هم ببین اگه می‌تونی بلیط بگیر با هم بریم، تا شب سایت رو پشت هم رفرش کردم به این امید که یکی بلیطش رو کنسل کنه تا منم بتونم بلیط قطار بگیرم
یه روز گذشت، امید خودم رو از دست داده بودم تا این که به صورت معجزه آسایی یه روز قبل از حرکت قطار، یه بلیط خالی گیرم اومد

راه آهن تهران
راه آهن تهران

بلیط رو خریدم و صبحش به سمت تهران حرکت کردیم و با اولین قطار خودمون رو به بندرعباس و جزیره هرمز رسوندیم، به خاطر تاخیر چند ساعته ای که قطار داشت غروب به اولین ساحل برای کمپ کردن رسیدیم، چادرهامون رو برپا کردیم و شبِ خودمون رو کنار آتیش و ستاره هایی که تو آسمون می‌درخشیدن گذروندیم
صبح شد، چند ساعتی کنار ساحل قدم زدیم که گوشی دوستم زنگ خورد، داداشش بود، گفت واسش بلیط هواپیما گرفته و صبح باید خودش رو به بندرعباس برسونه و از اونجا بره خونه شون که جزیره‌ی کیش بود

دوستم ازم عذرخواهی کرد و گفت، قرار بود یه هفته باهات بمونم، ولی اتفاقی اینطور شد و منم نمی‌تونم به داداشم بگم نمیام
شب تصمیم گرفتیم کنار یه ساحل دیگه چادر بزنیم و حداقلش این یه شب باقی مونده رو جای تکراری نمونیم، ساعت ۶ صبح به سمت اسکله حرکت کردیم، می‌خواستم از دوستم خداحافظی کنم و هرمز بمونم، ولی بعدش با خودم فکر کردم که من تاحالا سفر تنهایی نرفتم، حتی نمی‌تونم به تنهایی چادر بزنم، حتی گاز و ماهیتابه ندارم که برای خودم غذا درست کنم، حتی نمی‌دونم چطور تنهایی میشه تو این جزیره زنده موند! دست و پام رو گم کرده بودم و اون لحظه احساس کردم تنها ترین آدم روی زمینم

آغاز سفر تنهایی ، حرکت به سمت قشم

دوستم که بلیط اتوبوس دریایی برای بندرعباس گرفت ازش خداحافظی کردم و با خودم گفتم، درسته نمی‌تونم چادر برنم و غذا درست کنم، ولی می‌تونم به جاش بلیط قشم بگیرم و یه جای پرت هم که شده خونه اجاره کنم
بعد از خداحافظی از دوستم اولین بلیط رو گرفتم و به سمت جزیره‌ی قشم حرکت کردم

جزیره قشم - بندر لافت
جزیره قشم - بندر لافت

اتوبوس دریایی به قشم رسید، پیاده شدم و به سمت شهر حرکت کردم، با خودم گفتم من که پول زیادی برای اقامت ندارم، شهر قشم هم پر از هتل های گرون و لاکچریه و نمیشه خونه‌ی ارزون برای اقامت پیدا کرد و برای سفر تنهایی مناسب نیست

یه کم تو گوگل گشت زدم و فهمیدم اقامتگاه های بومگردی که از شهر قشم دورتر هستن ارزونن و میشه با کمتر از ۴۰ هزار تومن برای یه شب اقامت کرد
اقامتگاهی که می‌خواستم برم تو روستای طبل بود، از شهر قشم حدود ۷۰ کیلومتری فاصله داشت و با یه ماشین نمیشد بهش رسید، یکی بهم گفت با 50 تومن دربست تا اونجا میبرمت، منم بهش گفتم برای اقامت ارزون دارم تا اونجا میرم، اگه قرار بود ۵۰ بدم که تو همین شهر قشم خونه می‌گرفتم، بهم گفت می‌تونی جلوتر ماشین های خطی درگهان رو بشینی و از اونجا هم با دو تا ماشین دیگه خودت رو به روستای طبل برسونی

آشنایی با محمدصالح

نزدیک روستا شدم، زنگ زدم به ناخدا امینی گفتم دارم میام پیشت، گفت به روستا که رسیدی بهم زنگ بزن میام دنبالت، از ماشین که پیاده شدم دیدم با موتور منتظرمه، بهش گفتم سلام ناخدا، گفت من ناخدا نیستم، خواهرزاده‌ی ناخدام، اونجا بود که فهمیدم به جای ناخدا اشتباهی به محمدصالح که اقامتگاهش یکی دو کوچه اونورتره زنگ زدم، اینطور شد که تصمیم گرفتم خونه‌ی محمدصالح بمونم

یه خونه‌ی نقلی داشت که یکی از اتاق هاش رو اجاره کردم، یه اتاق مستطیلی بود با پشتی های کوچیکِ سنتی، وسایلم رو داخل اقامتگاه گذاشتم، تو نقشه دیدم تا جنگل حرا پیاده کمتر از 3 کیلومتر راهه، تصمیم گرفتم پیاده به سمت جنگل حرا حرکت کنم

جنگل حرا
جنگل حرا

اولین تجربه هیچهایک

هوا گرم بود و تا چشم کار می‌کرد جاده بود، جاده ای که انتهاش معلوم نبود، حدود یه کیلومتر رفتم که یه موتور اومد کنارم گفت کجا میری؟ گفتم جنگل حرا، گفت بپر بالا میرسونمت، سوار موتور شدم، به جنگل رسیدیم، پیاده که شدم نمی‌دونستم قراره ازم پول بگیره یا نه، منم تاحالا هیچهایک نکرده بودم و اینقدر هنگ بودم که وقتی پیاده شدم یادم رفت ازش تشکر کنم، اونم بهم چیزی نگفت و رفت

به سمت دکه‌ی بلیط فروشی حرکت کردم، هوا اینقدر گرم بود که دکه‌ی کوچیک هم کولر زده بود، ازش پرسیدم بلیط جنگل حرا چقدره؟ گفت مسافر نیست، باید دربستی بری که میشه ۸۰ تومن، منم گفتم تا اینجاش رو مجانی اومدم، من اگه ۸۰ داشتم که پول قایق بدم تو روستای طبل خونه نمی‌گرفتم، اونم گفت پس بمون تا مسافر بیاد
تو سایه نشستم، یه نیم ساعتی گذشت که یه خانواده اومدن، ۴ نفر بودن، ظرفیت قایق بیشتر بود، صاحب قایق گفت با هم حساب کنید بریم، منم راضی شدم که یه مقدار پول اضافه تر بدم که حرکت کنیم، چون هیچ مسافر دیگه ای این وقت ظهر برای قایق سواری جنگل حرا نمیومد

سوار قایق شدیم و جنگل حرا رو گشتیم، وقتی برگشتیم خروجی اسکله چند تا مرد مسّن نشسته بودن که به سبک جنوبی ساز میزدن و می‌خوندن، نیم ساعتی نشستم و از اجرای موسیقی جنوبیشون لذت بردم، به سمت جاده حرکت کردم و خودم رو برای دو سه کیلومتر پیاده روی تو گرمای طاقت فرسای جنوب آماده کردم، هنوز صد متر نرفته بودم که یه موتور دیگه اومد جلوم گفت کجا میری؟ منم گفتم روستای طبل، گفت بپر بالا میرسونمت

https://www.aparat.com/v/mc7js


به روستا که رسیدیم از موتور پیاده شدم و این سری تشکر کردم، اونم ازم کرایه ای نخواست و رفت
ساعت از ۲ گذشته بود، به محمدصالح گفتم چطور می‌تونم قشم رو بگردم؟ گفت جزیره قشم خیلی بزرگه و هرجا که بخوای بری بالای ۱۰ ۲۰ کیلومتری از اینجا فاصله داره، مجبوری یه ماشین دربست بگیری

آشنایی با عبدالله و گشت دور جزیره

زنگ زد به عبدالله که با هایلوکس بیاد دنبالم، وقتی رسید گفتم تو مسیر جایی هست که بشه فلافل اینا گرفت؟ محمدصالح گفت بمون الان برات غذا میارم، یه ۱۰ دقیقه ای گذشت که با یه سینی پر از غذا اومد، توی سینی برنج و ماهی جنوبی و عدسی و ترشی و خرما و انواع نوشیدنی بود، محمدصالح می‌دونست پول زیادی ندارم بهم گفت ناهار رو مهمون منی
غذا که خوردم عبدالله ماشین رو روشن کرد و گفت: بپر بالا که کلی جای دیدنی داریم که قبل از تاریک شدن هوا باید ببینی

شتر خندان - ماشین عبدالله
شتر خندان - ماشین عبدالله

سوار ماشین عبدالله شدم و به سمت چاهکوه حرکت کردیم
عبدالله جوان بود و مسافرکشی می‌کرد، همون اول که سوار ماشینش شدم شروع کردیم به حرف زدن و کلی صمیمی شدیم، پشت شیشه‌ی ماشینش جای گلوله بود که نظرمو به خودش جلب کرد، بهش گفتم این رد گلوله برای چیه؟ گفت قبلنا که مسافرکشی نمی‌کرد و هیچ منبع درآمدی دیگه ای نداشت سوخت جابجا می‌کرد، یه سری که داشت سوخت رو به مقصد میرسوند و هوا آفتابی بود از دور چشمش به ماشین پلیس خورد، ولی وقتی ماشین رو دید که دیگه دیر شده بود، عبدالله هم تصمیم گرفت از دست پلیس فرار کنه که پلیس هم سعی کرد با گلوله متوقفش کنه و تیری که میزنه از بین صندلی های جلوی ماشین رد میشه و از خوش شانسیش تیر به خودش نمی‌خوره و بار سوختی که داشته هم مشتعل نمیشه

عبدالله از اون روز تصمیم میگیره که کار قاچاق سوخت رو کنار بذاره و با مسافرکشی کردن زندگی خودش رو بچرخونه

تنگه چاهکوه - جزیره قشم
تنگه چاهکوه - جزیره قشم

به تنگه چاهکوه رسیدیم، عبدالله همراهیم کرد و تا جایی که تونست در رابطه با چاهکوه بهم توضیح داد، از اونجایی که می‌دونست تنها اومدم هرجا که می‌خواستم ازم عکس می‌گرفت
از چاهکوه که بیرون اومدیم عبدالله گفت تا غروب چند ساعت بیشتر نمونده، سریع بریم جاهای دیگه هم بگردیم تا به تاریکی نخوردیم

احساس تنهایی و وحشت

دو سه ساعتی گذشت و جاهای مختلف قشم رو گشتیم، قرار بود بندر لافت هم بریم که به خاطر تاریکی نتونستیم، برگشتیم خونه، زمستون بود و ساعت حدود 6 شده بود، همه جا تاریک بود، منم وسط روستایی بودم که از شهر قشم 70 کیلومتر فاصله داشت، هیچ کاری برای انجام دادن نداشتم، حوصله ام سر رفته بود و نمی‌دونستم چیکار کنم، به شدت احساس تنهایی و وحشت کردم، با خودم گفتم از خونه بیرون میزنم تا شاید حالم بهتر بشه
لباسام رو عوض کردم و به سمت در خونه حرکت کردم که دو تا سگ هار به سمتم حمله کردن، برگشتم خونه و در رو پشت سرم بستم، سگ ها به سمت در اومدن و خودشون رو به در می‌کوبیدن، چاره ای به جز موندن تو خونه نداشتم، ساعت 8 شب شد، به سرم زد برگردم خونه

بلیط های چارتری رو چک کردم و دیدم هیچ بلیطی کمتر از 450 هزار تومن نیست، همینطور که داشتم گوشی رو نگاه می‌کردم، کف زمین خوابم برد، ساعت 7 صبح شد که صدای در خونه اومد، اولش فکر کردم خواب دیدم، دوباره سعی کردم بخوابم که بازم در خونه به صدا در اومد، از جام بلند شدم و در رو باز کردم، محمدصالح بود که برام یه سینیِ پر صبحانه آورده بود، ازش تشکر کردم و شروع کردم به خوردن صبحانه

صبحانه خونه‌ی محمدصالح
صبحانه خونه‌ی محمدصالح

تصمیم برای بازگشت به تهران

بعد از خوردن صبحانه با خودم گفتم بهترین کار اینه که برگردم به سمت خونه، چون قشم رو گشته بودم و دیگه کاری برای انجام دادن نداشتم، تازه پول زیادی هم همرام نبود، بلیط های چارتری رو چک کردم، یه بلیط 85 تومنی پیدا کردم، اومدم بلیط رو بخرم که فهمیدم تو حسابم 83 هزار تومن بیشتر پول نیست، زنگ زدم به دامادمون و ازش پول قرض گرفتم، خواستم بلیط رو بخرم که دیدم تموم بلیط های چارتری تموم شدن و ارزون ترین بلیط به سمت تهران همون 450 هزار تومنه، با خودم گفتم میرم بندرعباس و از اونجا با اتوبوس خودم رو به تهران می‌رسونم

وسایلام رو جمع کردم، به محمدصالح گفتم دارم میرم، وقتی اومدم باهاش حساب کنم گفت مسافری و از راه دور اومدی، تازه تنها هم هستی، کلاً 30 تومن بدی کافیه، باهاش حساب کردم و به سمت ایستگاه حرکت کردم تا خودم رو به اسکله برسونم، ماشین ها می‌گفتن 70 تومن میگیرن، تصمیم گرفتم که مسیر رو تیکه تیکه برم تا برام ارزون تر بیوفته، به اسکله رسیدم، خواستم بلیط بگیرم که گفتن دریا طوفانی شده و اسکله بسته‌ست و هیچ راهی برای رفتن به بندرعباس نداری و باید تا آروم شدن دریا صبر کنی

دریا همچنان طوفانی بود و منم ناامید شده بودم، به محمدصالح زنگ زدم و ازش مشورت گرفتم که گفت احتمالاً دریا تا فردا آروم نمیشه و بهتره خودت رو به بندر لافت برسونی و از اونجا با لندینگ کرافت تا بندر پل بری و از اونجا هم تا بندرعباس

بندر لافت - چاه های تلا
بندر لافت - چاه های تلا

اولین تجربه هیچهایک دریایی

خودمو به بندر لافت رسوندم، از پلیس پرسیدم که چطور باید سوار لندینگ کرافت بشم؟ گفت منتظر بمون تا آخرین ماشین بره داخل، قبل از این که لندینگ کرافت از خشکی جدا شه سریع بپر برو تو، منم به حرفش گوش دادم و با همین روش سوار لندینگ کرافت شدم
کوله‌ی بزرگ روی دوشم بود و نمی‌تونستم از بین ماشین ها رد شم، یه آقای مسّن اومد کنارم و گفت می‌تونی کوله پشتیت رو توی صندوق عقب ماشینم بذاری که راحت تو کشتی بگردی و واسه خودت عشق کنی
منم ازش تشکر کردم و کوله پشتیم رو بهش سپردم

هیچهایک با لندینگ کرافت
هیچهایک با لندینگ کرافت

هیچهایک تا بندرعباس

نیم ساعتی گذشت که به بندر پل رسیدیم، از لندینگ کرافت پیاده شدم و به سمت تاکسی ها رفتم، گفتم تا بندرعباس چقدر میشه؟ گفتن ۵۰ تومن! گفتم چرا اینقدر زیاد؟ گفت اینجا مسافر پر نمیشه، باید دربستی بری!
منم با خودم گفتم راهِ دریایی رو مجانی اومدم، بعد ۵۰ بدم که منو از خشکی تا بندرعباس برسونی؟ میرم خروجی اسکله اینقدر می‌مونم تا یکی پیدا شه به سمت بندرعباس بره!
کنار خروجی بودم، ماشین ها یکی یکی رد میشدن و منم دست نگه میداشتم میگفتم بندرعباس، اکثرشون خانواده بودن و با تعجب نگام میکردن و رد میشدن، ماشین های داخل لندینگ کرافت خالی شدن و رفتن
حدود نیم ساعت نا امید کنار خروجی نشسته بودم که دیدم از دور یه کامیون داره به سمتم میاد، بوق زد و پرسید کجا؟ منم گفتم بندرعباس، اونم گفت بپر بالا میرسونمت!

این عکس واسه خودم نیست، اون روز از راننده عکس نگرفتم، این عکس رو دوستم از هیچهایکش به کردستان گرفته :)
این عکس واسه خودم نیست، اون روز از راننده عکس نگرفتم، این عکس رو دوستم از هیچهایکش به کردستان گرفته :)

سوار کامیون شدم و به سمت بندرعباس حرکت کردیم، از اولین تجربه هیچهایکم کمتر از 24 ساعت میگذشت، ولی از قبل درباره هیچهایک خونده بودم و می‌دونستم باید چطور برخورد کنم، برای این که ساکت نباشم و راننده حس نکنه سربارش شدم ازش سوال هایی می‌پرسیدم که جوابش رو از قبل می‌دونستم، مثلاً می‌پرسیدم چرا مسجد های اینجا تک مناره هستن، مردم اینجا همه‌شون سنی هستن یا شیعه هم دارن، چرا بعضی ها رو صورتشون نقاب دارن؟
راننده با حوصله به تک تک سوالام جواب می‌داد و خودش هم دوست داشت درباره فرهنگ و رسومشون باهام صحبت کنه، کنار راننده شوفر نشسته بود و اونم تو بحث ها مشارکت می‌کرد، راننده و شوفر هر از گاهی با هم جنوبی حرف میزدن که فهمیدم چند تا کلمه مشترک بین اونا و زبان گیلکی داریم

نزدیک بندرعباس شدیم که پوریا بهم زنگ زد و گفت چند تا از بچه ها بندرعباسن و می‌خوان برن هرمز، به بچه ها زنگ زدم که فهمیدم سوار اتوبوس دریایی شدن و ساعت 2 آخرین حرکته و به خاطر طوفانی بودن هوا تا فرداش دریا بسته‌ست
راننده با این که نمی‌تونست با کامیون وارد شهر بشه منو تا خیابون کناری اسکله رسوند

بندرعباس - اطراف اسکله حقانی
بندرعباس - اطراف اسکله حقانی

حرکت به سمت جزیره هرمز

ساعت 2 شده بود، با سرعت هرچه تمام تر به سمت اسکله حرکت کردم، می‌خواستم از خیابون رد شم، خیابون یکطرفه بود ولی از اونجایی که وسط خیابون بلوار داشت فکر کردم دو طرفه‌ست، سمت چپم رو نگاه کردم و دیدم ماشینی نیست و دوییدم که اون سمت خیابون برم، وسط خیابون که رسیدم یهو صدای ترمز شدید یه ماشین رو شنیدم و کنار پام توقف کرد، اون لحظه بود که فهمیدم خیابون یکطرفه بوده و نزدیک بود خودمو به کشتن بدم
به ورودی اسکله رسیدم، سوار اولین ماشین برقی شدم که می‌خواست به سمت باجه بلیط فروشی حرکت کنه، همون موقع یه نفر گفت پیاده شو این ماشین برای توره و نمی‌تونیم غریبه سوار کنیم!
سوار ماشین برقی بعدی شدم که خالی بود، چند دقیقه ای منتظر موندم تا پر شد، وقتی خواست حرکت کنه همون موقع ماشین عقبی باهاش تصادف کرد و پیاده شدن و شروع کردن به دعوا کردن
تصمیم گرفتم پیاده خودم رو به باجه برسونم، ساعت 2:15 شده بود، آخرین بلیط رو گرفتم و به سمت اتوبوس دریایی حرکت کردم، وقتی به اتوبوس دریایی رسیدم دیدم طناب های اتوبوس دریایی رو باز کردن و داره از خشکی فاصله میگیره، منم همونطور که در حال دوییدن بودم پریدم داخل و خودم رو به بچه ها رسوندم

اتوبوس دریایی بندرعباس به هرمز
اتوبوس دریایی بندرعباس به هرمز

رسیدن به جزیره هرمز و رویارویی با مرگ

ساعت 3 ظهر به جزیره هرمز رسیدیم، بعد از خرید تصمیم گرفتیم با قایق موتوری به سمت ساحل مفنق حرکت کنیم و چند روزی همونجا بمونیم، دریا آروم شده بود و خبری از موج و طوفان نبود، سوار قایق شدیم، از ساحل که دور شدیم کم کم موج ها نمایان شدن و هرچقدر که جلوتر میرفتیم موج ها بیشتر و بزرگتر میشد، صاحب قایق گفت همه تون جلو بشینین که قایق سنگین شه و برنگرده، به ساحل مفنق نزدیک شدیم و آدما و چادراشون رو از دور میدیدیم، موج ها به ساحل میخوردن و با شدت بیشتری به سمت ما برمیگشتن، صاحب قایق گفت تنها راه رسیدنمون به ساحل لنگر انداختنه، چند نفری لنگر رو برداشتیم و تو آب انداختیم که جلوی قایق سنگین شه، لنگر هنوز به زمین نرسیده بود که با اولین موج سیم لنگر پاره شد، صاحب قایق گفت این طوفان بدترین طوفانیه که تابحال دیدم، تنها راهی که میمونه اینه که از ساحل دور شیم و با تمام سرعت با قایق بریم توی ساحل، همه مون جلو نشستیم که قایق چپ نکنه، سرعت گرفتیم و هنوز به ساحل نرسیده موتور قایق خیس شد و خفه کرد و وسط آب قایق خاموش شد

https://www.aparat.com/v/Ptxzp

هر لحظه ترس و استرسمون با تکون خوردنای قایق بیشتر و بیشتر میشد، گروهی که تو ساحل بودن قایق بادی داشتن، ما هم با داد زدن و کمک گفتن بهشون فهموندیم که قایق بادیشون رو توی آب بفرستن، تا این که یکیشون در جواب گفت دریا طوفانیه، قایق بادی بشینین همون اول چپ میکنه

هوا داشت تاریک میشد، تا آخرین لحظه امید به نجات پیدا کردن داشتیم تا این که آرمین با تجربه ی غریق نجات بودن گفت: اگه قایق چپ کنه همه مون میمیریم!

رهایی از چنگال مرگ

اولش از مردن و غرق شدن میترسیدم، ولی وقتی که تصمیم گرفتم قبول کنم آروم شدم، هوا تاریک شده بود و قایق بیشتر از قبل تکون میخورد، تو قایق دراز کشیدم و چشمام رو بستم و منتظر موندم همه چیز تموم شه، چند دقیقه ای گذشت که آرمین صدام کرد و گفت بلند شو قایق روشن شد

نقشه های قبلیمون با شکست روبرو شده بود و تصمیم گرفتیم خودمون رو به نزدیک ترین ساحل برسونیم و ادامه مسیر رو از راه خشکی بریم، شب بود، سطح آب به خاطر جزر و مد بالا اومده بود و از مسیر ساحلی نمی‌تونستیم خودمون رو به ساحل بعدی برسونیم، خودمون رو به خیابون رسوندیم و بعد از یک ساعت قدم زدن به مسیر کوهنوردی منتهی به ساحل مفنق رسیدیم، بافت کوه صخره ای بود و تنها راه رسیدنمون به ساحل گذشتن از این مسیر بود، از صخره های مختلف گذشتیم و به غول آخر که بلندترین صخره بود رسیدیم، از بالای صخره پایین رو نگاه کردم، به نظر ارتفاع زیاد میومد، ترسیدم و تصمیم گرفتم تو حالت نشسته بپرم، وقتی پریدم کوله پشتی و چادرم که پشتم بود به صخره بالایی گیر کرد و پاره شد و مجبور شدم ادامه مسیر وسایلم رو تو دستم بگیرم

ساحل مفنق - جزیره هرمز
ساحل مفنق - جزیره هرمز

بعد از دو ساعت گذشتن از مسیر سخت به ساحل مفنق رسیدیم، برای اولین بار از این که زنده بودم و نفس میکشیدم خوشحال بودم و دنبال دلیل دیگه ای برای شادی نمیگشتم، احساس کردم همه چیز آروم شده، حتی دریا هم انگار دیگه طوفانی نبود، همینطور که چند متریِ آب روی شن های ساحل نشسته بودم با خودم گفتم:

تا با مرگ روبرو نشی معنی واقعی زندگی رو نمیفهمی!

حرکت به سمت ساحل بعدی

صبح شد، سنگینی دیشب رو هنوز رو دوشم حس میکردم، دریا طوفانی بود و موج ها به شدت به ساحل برخورد میکردن، فرنود رو شن های ساحل نشسته بود و مشغول نقاشی کشیدن بود، آرمین و نوران هنوز خواب بودن و نمیشد بیدارشون کرد، انگار اونا هم سنگینی شب گذشته رو حس میکردن و دلشون نمی‌خواست بیدار شن، بعد از چند ساعت بچه ها بیدار شدن و دقایقی با سکوت سپری شد، دور هم نشستیم و بعد از خوردن ناهار نوران گفت بچه ها پاشین بریم یه ساحل دیگه، اینجا دیگه جای موندن نیست!

حرکت به سمت ساحل بعدی
حرکت به سمت ساحل بعدی

وسایلامونو جمع کردیم و به سمت ساحل فرش حرکت کردیم، فرشاد با کوله ی بزرگ و سه تار به دوش، خودش رو به هرمز رسوند و به جمعمون ملحق شد، ساحل فرش هم مثل ساحل های دیگه شلوغ بود، ولی حس بهتری میداد، انرژی بیشتری داشت و انگار اینجا همونجایی بود که باید میموندیم!

چادرامون رو بین درختا برپا کردیم و دور آتیش نشستیم، فرشاد سه تارش رو آورد و شروع کرد به نواختن، برای چند لحظه هم که شده از دنیا و دغدغه های روزمره دور شدیم و به صدای دریا، سوختن چوب و نوایی که از دل برمیومد گوش کردیم

https://www.aparat.com/v/4A2JO

چند روزی از موندگاریمون تو ساحل فرش می‌گذشت، از یکجا نشینی و ریتم یکنواخت زندگی خسته شده بودم، همیشه با یکجا موندن مشکل داشتم، هنوز کلی جای دیدنی تو هرمز مونده بود که ندیده بودم، آرمین هم مثل من بود، بلاخره طاقتمون طاق شد، تصمیم گرفتیم از ساحل بیرون بزنیم و هرجا که شد بریم، مهم نبود کجا، فقط می‌خواستیم بریم

شب قبل با سمیرا و آدینه آشنا شدیم، اونا هم از یکجا نشینی و گذران وقت با اکیپِ خسته، خسته شده بودن، وسایلامون رو تو کمپ گذاشتیم و به سمت خیابون حرکت کردیم و با اولین سه چرخ به سمت مقصدی که هنوز تعیین نکرده بودیم حرکت کردیم

کمپ فرش - جزیره هرمز
کمپ فرش - جزیره هرمز

پایان سفر تنهایی

چند روزی از سفرم گذشت، تقریباً همه جای هرمز رو گشته بودم، ساحل های مختلف کمپ زدم و با آدم های جدید آشنا شدم، بهتره بگم چند روز به معنای واقعیِ کلمه زندگی کردم و تجارب جدید به دست آوردم، سفری که قرار بود توی دو روز تموم شه، 11 روز طول کشید و برام اتفاقاتی افتاد که هیچوقت انتظارش رو نداشتم، انگار تمومِ دنیا دست به دست هم داده بودن تا این اتفاقات بیوفته و باعث شه تجارب جدید کسب کنم و تبدیل به این آدمی که الان هستم بشم

غار نمک - جزیره هرمز
غار نمک - جزیره هرمز

بعد از این تجربه فهمیدم درست زمانی که کل دنیا دست به دست هم میدن تا حالتون رو خراب کنن، اگه صبر کنی و کم نیاری، اتفاقات فوق العاده ای برات میوفته و تبدیل به آدمی میشی که هیچوقت نبودی، یه آدمِ جدیدِ قوی که از هیچ تجربه‌ی جدیدی نمی‌ترسه و برای موفقیتش از جونش هم می‌گذره، نه از شکست می‌ترسه، نه حتی از مرگ!

پ.ن: ممنونم از این که این پست رو تا آخر خوندین، اگه به سفر و ایرانگردی علاقه دارین می‌تونین اینستاگرامم رو فالو کنین، اونجا هم از سفرهام می‌نویسم :)

اینستاگرامم:

Instagram.com/FarshidKamvar