داستانک:کودک کار

کودک کار
کودک کار

هوا به شدت سَرد و ابری بود

اما کودکی دوازده سیزده ساله در میدان اصلی شهر

با لباسی نازک فال می فروخت

به سمتش رفتم و گفتم:

"بچه ، تو این هوا با این لباس زپرتی که تنت داری حتمن سرما میخوری لااقل برو یه چیز بهتر بپوش"

کودک اخم آلودم نگاهم کرد و بالحنی تند به من گفت:

"سواره از پیاده خبر نداره"

وَ در حالی که از کنارم عبور میکرد

داد میزد

فال میفروشم

فال حافظ

کسی فال نیمخواد؟


ابوالقاسم کریمی