دهه شصت میلادی، نیویورک مثل هر شهر بزرگی بوی دود و سیگار میداد و آپارتمانهایش با دیوارهای ضخیم و مدیران ساختمانی عجیبوغریب، بهشت یا جهنمی بودند که مستأجر انتخاب چندانی در آن نداشت. بچه رزماری رومن پولانسکی در این جغرافیا و این حالوهوا ساخته شد: داستان زنی جوان که تازه با شوهرش به آپارتمانی قدیمی نقل مکان کرده و کمکم میفهمد همسایهها بیش از اندازه به «زندگی خصوصی» او علاقهمندند.

در آغاز همهچیز شبیه یک تبلیغ مبلمان دستهدوم است: زوج جوان، آپارتمان بزرگ، نور طبیعی و همسایههایی که بیش از حد خوشبرخوردند. اما همانطور که در خیلی از قصهها، لبخندِ بیش از اندازه نشانه دردسر است، اینجا هم محبت همسایگان شبیه شکلاتی است که وسطش یک تیغِ تراش مخفی کرده باشند.
پولانسکی استاد این است که وحشت را از راهروها و اتاق خواب به وجود بیاورد، نه از درختان خشک یا قبرستان. با دوربینش آرام میچرخد و به تماشاگر اجازه میدهد خودش بفهمد که چیزی در این فضا «سر جایش نیست».
رزماری، با آن موهای کوتاه و چشمهای وحشتزده میا فارو، کمکم در مییابد که بارداریاش بیش از آنکه حاصل یک شب عاشقانه باشد، نتیجه یک معامله شوم است؛ معاملهای که شوهرش با نیروهایی قدیمیتر از هر کلیسا بسته. وحشت فیلم نه از شاخ و دم شیطان، که از این آگاهی میآید که نزدیکترین آدم زندگیات، تو را فروخته و حالا دیگر همه اطرافیان در نقش ماماهای جهنم، منتظر به دنیا آمدن بچهاند.
بچه رزماری در دل خودش یک فیلم ترسناک است، اما در حاشیهاش نقدی بیرحم به ازدواج، اعتماد و تنهایی زن در یک جهان به ظاهر متمدن هم هست. اینجا شیطان لزوماً در جهنم نیست؛ او همان همسایه خوشبرخورد با غذای خانگی است، همان شوهر که لبخند میزند و میگوید هیچ جای نگرانی نیست.
فیلم با پایانش ما را به همان جایی میبرد که شروع کرده بود: اتاقی پر از لبخند و آدمهایی که تبریک میگویند. فقط حالا میدانیم که این تبریک، نه برای نوزادی سالم، که برای موفقیت یک مراسم قدیمی و ترسناک است.
پولانسکی در بچه رزماری یک آپارتمان را به جهنم بدل میکند، بیآنکه حتی یک شعله آتش نشان دهد. و این شاید همان چیزی است که آن را از ترسهای مقوایی سینما جدا میکند.