در دورههایی از زندگی، آدم ناگهان متوجه میشود بخش مهمی از انرژیاش صرف پیشبینی آینده شده. صبح بیدار میشوی، اخبار را نگاه میکنی، قیمت طلا و دلار را چک میکنی، چند پیام را دوباره میخوانی، دو سه سناریو در ذهنت میسازی و آخر شب میبینی تمام روز صرف حدسزدن شده است؛ اینکه اوضاع بهتر میشود یا بدتر؟ باید ماند یا رفت؟ شروع کرد یا عقب نشست؟ انگار زندگی کمکم از «زیستن» به «منتظر روشنشدن وضعیت ماندن» تبدیل میشود. نوعی تعلیق دائمی که نه آنقدر بحرانی است که مثل سریالهای آخرالزمانی همهچیز را متوقف کند و نه آنقدر آرام که بشود به آن عادت کرد.

شاید همین حس تعلیق است که آدم را به تاریخ علاقهمند میکند. نه تاریخ قهرمانها و قراردادها، بیشتر تاریخ آدمهای معمولی که نمیدانستند وسط چه چیزی زندگی میکنند. ما امروز درباره اروپا در دهه سی میلادی با اطمینان حرف میزنیم؛ «سالهای منتهی به جنگ جهانی دوم». اما کسی که آن سالها در وین یا پاریس زندگی میکرد، لزوما چنین تصویری نداشت. شاید فقط حس میکرد دنیا کمی نامطمئن شده. کار پیداکردن سختتر شده، دعواهای سیاسی بیشتر شده، روزنامهها عصبیتر شدهاند. هنوز خیلیها فکر میکردند این وضعیت موقتی است و بالاخره عقلای قوم جایی دور یک میز جمع میشوند و اوضاع را مرتب میکنند. بعدها معلوم شد دنیا بیشتر از آنچه مردم تصور میکنند، ظرفیت بههمریختگی دارد.
تفاوت آدم امروز با آن نسل شاید فقط در شدت مواجهه با اضطراب باشد. آنها اگر نگران آینده بودند، نهایتا با چند نفر در کافه یا محل کار دربارهاش حرف میزدند. حالا کافی است گوشی را باز کنی تا همزمان با چند جنگ، چند بحران اقتصادی، چند تحلیل سیاسی و چند توصیه روانشناسی روبهرو شوی. انسان قدیم شاید در طول یک ماه به اندازه چیزی که امروز در یک ساعت میبینیم، خبر دریافت نمیکرد.
طبیعی است که در چنین فضایی، بازار توضیحدادن زندگی هم داغ شود. عدهای سالهاست مشغولاند که یاد بدهند چطور وسط بیثباتی آرام بمانیم، رشد کنیم، کنترل ذهن داشته باشیم و به نسخه بهتری از خودمان تبدیل شویم. لحن بعضیهایشان طوریست که انگار مارکوس اورلیوس¹ زنده شده و درباره «پذیرش ابهام» لکچر میدهد. البته حرفهایشان همیشه هم بیمعنا نیست؛ مسئله بیشتر این است که نوعی توهم کنترل تولید میکنند. انگار اگر آدم به اندازه کافی بالغ و آگاه باشد، میتواند واقعیت بیرون را هم مدیریت کند.
در حالیکه بخش زیادی از فرسودگی این روزها دقیقا از جاهایی میآید که کنترلی رویشان نیست. آدم نمیداند برای پنج سال بعد برنامه بریزد یا برای پنج هفته بعد. خریدن، مهاجرتکردن، رابطهساختن، صبرکردن یا شروعکردن؛ همهچیز موقت به نظر میرسد. حتی بعضی دوستیها هم حالتی شبیه سالن ترانزیت پیدا کردهاند. آدمها کنار هم نشستهاند، معاشرت میکنند، شوخی میکنند، اما ته ذهنشان منتظر اعلام مقصد بعدیاند.
با این حال، تاریخ از یک جهت آرامشبخش است؛ وقتی زندگی آدمهای گذشته را میخوانیم، میبینیم آنها هم اغلب با تصویر ناقصی از آینده زندگی میکردند. ما امروز گذشته را مرتب و معنادار میبینیم چون پایانش را میدانیم. میدانیم کدام جنگ شروع شد و کدام بحران تمام شد. اما کسی که وسط آن دورهها زندگی میکرده، معمولا فقط سعی داشته هفته بعد را یکجوری رد کند. زندگی واقعی، برخلاف روایتهای تاریخی، اغلب بدون توضیح روشن جلو میرود.
شاید کنارآمدن با بلاتکلیفی هم بیشتر از آنکه مهارت روانشناختی باشد، نوعی تنظیم توقع باشد. اینکه آدم کمکم بپذیرد قرار نیست همیشه تصویر واضحی از آینده داشته باشد. بیشتر نسلهای تاریخ هم نداشتهاند. با این حال عاشق شدهاند، خانه گرفتهاند، کتاب نوشتهاند و بچهدار شدهاند، در حالی که مطمئن نبودهاند سال بعد چه اتفاقی میافتد.
احتمالا بخش عجیبی از بزرگسالی همین است؛ اینکه آدم دیر یا زود میفهمد روشنشدن کامل اوضاع قرار نیست ناگهان از راه برسد. زندگی بیشتر شبیه کنارآمدن تدریجی با وضعیتهای ناقص است؛ با اطلاعات ناکافی، تصمیمهای نصفهنیمه و دلی که هیچوقت کاملا روشن نیست.
¹ مارکوس اورلیوس: امپراتور روم در قرن دوم میلادی و از مهمترین فیلسوفان رواقی. کتاب «تأملات» او مجموعه یادداشتهایی شخصی درباره مرگ، اضطراب، کنترلناپذیری جهان و حفظ آرامش ذهن است؛ کتابی که این سالها به یکی از منابع محبوب ادبیات خودیاری مدرن تبدیل شده.