در این نوشته مروری سریع داریم به رمان «بینوایان» اثر ماندگار ویکتور هوگو.

در شهری گمنام به نام «د――[1]» در فرانسه، اسقفی که به «خوشآمد[2]» معروف است، مردم را با رفتار متواضعانه، تعهدش به فقرا و بخشش بیوقفهاش شگفتزده کرده است. این اسقف لزوماً یک عالم دینی برجسته نیست، بلکه شخصیت خود را از طریق کارهای نیکش نشان میدهد. روزی، مردی مرموز و ترسناک به شهر میآید و به دنبال غذا و جایی برای خوابیدن میگردد. خبر میپیچد که این مرد ژان والژان[3] است، زندانی که به تازگی از محکومیتش در زنجیرگاه[4] آزاد شده. گذرنامه زردرنگی که برای زندانیان سابق اجباری است، هویت او را لو میدهد و همه از پذیرفتن او خودداری میکنند. سرانجام، زنی در خیابان به والژان ناامید میگوید که به در خانه اسقف برود. او این کار را میکند و اسقف با او مهربانانه و صمیمانه رفتار میکند. اما آن شب، والژان از خواب بیدار میشود و پس از کشمکشی کوتاه با وجدانش، ظرفهای نقره و شمعدانهای تزئینی اسقف را برمیدارد و فرار میکند. روز بعد، پلیس او را دستگیر کرده و نزد اسقف بازمیگرداند، اما اسقف ادعا میکند که این وسایل را به والژان هدیه داده و باید آزاد شود. والژان از این عمل اسقف به شدت تحت تأثیر قرار میگیرد. او از شهر دور میشود و در تلاش است تا بفهمد چطور و چرا اسقف از قوانین قضاوت و انتقام که به نظر والژان جامعه را تعریف میکند، پیروی نکرده است. در حالی که با مفهوم تازه بخشش دست و پنجه نرم میکند، به پسربچه کوچکی اهل ساوویا[5] به نام ژروای[6] برمیخورد و سکهاش را میدزدد. ناگهان از کرده خود -که بازتابی ناخودآگاه از گذشته خودش بود- پشیمان میشود و در اطراف به دنبال ژروای میگردد، اما او را پیدا نمیکند.
سپس داستان به پاریس میرود، جایی که زن جوان، فقیر و معصومی به نام فانتین[7] از شهرستانها آمده تا برای خودش زندگی دست و پا کند. او با گروهی از جوانان آشنا شده که شامل چند زوج جوان و به سرپرستی فلیکس تولومیس[8]، جوان خوشگذران شهرستانی[9] که برای تحصیل به پاریس آمده اما بیشتر به دنبال خوشگذرانی است، میباشد. فانتین عاشق او میشود در حالی که نمیتواند ظاهرسازی و فریب او را ببیند و تشخیص دهد. در پایان تابستانی که با هم گذراندند، تولومیس و دوستانش برای دخترها یادداشتی میگذارند که به خانه فراخوانده شدهاند و باید سر زندگی خود برگردند. اما فانتین باردار است. فانتین پس از به دنیا آوردن فرزندش، کوزت[10]، میداند که برای نگهداری از او بایستی هر کاری بکند بیآنکه کسی به راز فرزند نامشروعش و رسوایی آن پی ببرد. در راه شهر صنعتی « م-سور-م[11]»، در مونفرمی[12] توقف میکند و زنی به نام مادام تناردیه[13] را میبیند که دو فرزندش، اپونین[14] و آزلما[15]، را در حال بازی کردن بیرون از خانه تماشا میکند. تحت تأثیر این صحنه قرار گرفته، از او میخواهد تا وقتی سر کار است از دخترش مراقبت کند. فانتین قول میدهد ۶ ماه دیگر برگردد. شوهر مادام، آقای تناردیه، با چانهزنی قیمت ماهیانه بیشتری برای نگهداری از کوزت تعیین میکند و فانتین میپذیرد و به راه میافتد. او به شهر «م-سور-م» میرسد و در کارخانهای مشغول به کار میشود. اما به تدریج مردم به نداشتن خانواده و نامهنویسیهای مداوم او به مونفرمی مشکوک میشوند. سرانجام، زنی خود به مونفرمی میرود و خبر فرزند نامشروع فانتین را بازمیگرداند. سرپرست کارخانه فانتین را اخراج میکند و او مجبور به انجام انواع کارهای پست میشود. در همین حال، تناردیه با دروغ گفتن درباره بیماریهای مختلف کوزت (در حالی که در واقع خانواده از او به عنوان خدمتکار شخصی استفاده میکردند) مدام مبالغ بیشتری برای او طلب میکند تا جایی که فانتین ناچار به تنفروشی میشود.
روزی فانتین پس از آنکه جوان خوشپوشی در خیابان او را اذیت میکند و او به سویش حملهور میشود، دستگیر میشود. بازرس پلیس، ژاور[16]، او را نزد شهردار، مادلن[17]، میآورد. مادلن کسی است که با روشهای صنعتی جدید خود، «م-سور-م» را از دهکدهای فقیر به شهری آباد و پررونق تبدیل کرده است. شهردار به سخاوت، نیکوکاری و ایمانش مشهور است و به اسقف «د――» ارادتی عمیق دارد و از مرگ او سوگوار است. پس از شنیدن داستان فانتین، برخلاف انتظار ژاور، دستور آزادی او را میدهد. ژاور که تنها به اقتدار قانون اعتقاد دارد، عصبانی آنجا را ترک میکند. او از زمانی که مادلن را در حال بلند کردن گاری از روی مردی به نام فوشلوان[18] و نجات جانش دیده، به او مشکوک شده است. تنها کسی که ژاور تا به حال آن قدر قوی دیده بود، زندانی به نام ژان والژان بود که اکنون به جرم دزدی دیگری از پسربچه ساوویایی تحت تعقیب است. ژاور سپس متوجه میشود ژان والژان که اینک خود را شانماتیو[19] مینامد، در شهر آراس[20] دستگیر شده است. ژاور این داستان را برای مادلن تعریف میکند و مادلن رنگ میبازد، چون مادلن کسی نیست جز خود والژان. مادلن شبی را بیخواب میگذراند و با خود فکر میکند که آیا باید شهر را رها کند (و فانتین را که به شدت بیمار است و از او خواسته کوزت را بیاورد) یا مردی بیگناه را قربانی کند. روز بعد، تصمیم میگیرد به هر حال به دادگاه برود، هنوز مطمئن نیست چه خواهد گفت. اما در آنجا، در مقابل همه دادگاه اعتراف میکند که ژان والژان است و مدارکی ارائه میدهد. در میان سردرگمی پیش آمده، والژان دستگیر نمیشود و موفق میشود به بانک برود و مبلغ پانصد هزار فرانک پساندازش را بردارد. او پول را در جنگل مونفرمی پنهان میکند و سپس به «م-سور-م» بازمیگردد، جایی که فانتین در آستانه مرگ است. در آن زمان است که ژاور والژان را دستگیر و به زندان بازمیگرداند.
چندی بعد، در بندری در تولون که زندانیان موظف به تمیزکاری کشتیها هستند، یکی از زندانیان تعادلش را از دست میدهد و نزدیک است به دریا بیفتد و به سختی به لبه کشتی آویزان میماند. ناگهان، در مقابل چشمان جمعیت، زندانی دیگری به سمت او میدود، پایین میرود و او را به بالا و جای امن بازمیگرداند. اندکی بعد، این ناجی خودش تلوتلو میخورد و به دریا میافتد: اعلام میشود که زندانی، ژان والژان، مرده است. اما این حقیقت ندارد و والژان میتواند زیر آب شنا کند و خود را به جای امنی برساند. او به مونفرمی میرود و در جنگل، شب هنگام، با دختربچهای ژندهپوش روبرو میشود که سطل آب بزرگی را به سمت خانه تناردیهها میکشد. این کوزت است. او والژان را به خانه میبرد و والژان میبیند که خانواده چقدر با او بدرفتاری میکنند. والژان خودش فقیر به نظر میرسد، پس تناردیه به او احترام نمیگذارد، تا اینکه والژان برای کوزت عروسکی گرانقیمت میخرد و نگاه تناردیهها را نسبت به خود تغییر میدهد. والژان به تناردیه پول میدهد و کوزت را با خود به پاریس میبرد. والژان به کوزت خواندن و نوشتن میآموزد و او را از وضعیت فلاکتبار و نزدیک به گرسنگی نجات میدهد. ماهها در آرامش زندگی میکنند تا اینکه والژان یک شب متوجه میشود که ژاور در خیابانهای پاریس دنبالش میکند و سرانجام گروهی از پلیسها را پشت سر خود به آن سوی رود سن و به خیابانهای کرانه راست میکشاند. سرانجام، والژان به کوچهای بنبست میرسد که فقط دیواری بلند دارد. با چند دقیقه فرصت قبل از اینکه ژاور و مأمورانش به آنها برسند، والژان با قدرت فوقالعاده و طنابی که دارد، خود و کوزت را از دیوار بالا میکشد و ژاور را گم میکند. آنها به آن سوی دیوار میافتند و با کسی جز فوشلوان روبهرو نمیشوند؛ همان کسی که والژان جانش را نجات داده بود و اکنون در صومعهای در پتی-پیکپوس[21] به عنوان باغبان کار میکند. فوشلوان به والژان و کوزت کمک میکند تا مخفیانه از صومعه خارج شوند و سپس آنها را به عنوان برادر و خواهرزادهاش به راهبه اعظم معرفی میکند. کوزت در مدرسه صومعه ثبت نام میکند و آنها سالهای خوشی را در آنجا میگذرانند تا اینکه فوشلوان میمیرد و پس از آن کوزت و والژان به خانه خود نقل مکان میکنند.
کوزت و والژان عادت دارند در باغ لوکزامبورگ قدم بزنند، جایی که اغلب با مرد جوانی به نام ماریوس[22] روبهرو میشوند. ماریوس با پدربزرگش، ژیلنورماند[23]، بزرگ شده بود؛ پیرمردی تا حدودی عجیبوغریب اما خوشمشرب که عقاید سلطنتطلبی داشت. پدر ماریوس، ژرژ پونتمرسی[24]، سرهنگ ارتش ناپلئون بود که ژیلنورماند مخالفش بود، بنابراین پس از مرگ مادر ماریوس، خودش او را بزرگ کرد و دیدار پدر را برایش ممنوع کرد. تنها پس از مرگ پدرش است که ماریوس متوجه میشود پدرش چقدر دوستش داشته و با دانستن بیشتر درباره او، دیدگاههای سیاسیش به طور اساسی تغییر میکند. سرانجام، وقتی پدربزرگش متوجه میشود ماریوس چقدر به پدرش وفادار شده و افکارش لیبرال گشته، او را از خانه بیرون میکند. ماریوس با گروهی از دانشجویان چپگرا به نام «دوستان الفبا[25]» در محله لاتین از جمله کورفیراک[26] و آنژولرا[27] آشنا میشود. او تحصیل حقوق را ادامه میدهد اما به فقر شدیدی دچار میشود و به خانهای به نام کلبه گوربو[28] نقل مکان میکند. به تدریج، شیفته دختر ناشناسی میشود که هر روز با پدرش در لوکزامبورگ قدم میزند.
همسایههای ماریوس در کلبه گوربو خانواده ژوندرت[29] هستند، خانوادهای فوقالعاده فقیر. آقای ژوندرت به جای کار کردن ترجیح میدهد برای خیرین ثروتمند نامههای تأثرانگیز بنویسد و از آنها پول بخواهد! روزی ماریوس از سوراخی در دیوار نگاه میکند و دختر لوکزامبورگ را به همراه پدرش میبیند که برای کمک به ژوندرتها آمدهاند. ژوندرت با حالتی ساختگی و اغراقآمیز تظاهر به استیصال میکند و پدر دختر قول میدهد همان شب با پولی برای کمک به آنها برگردد. پس از رفتن آنها، ژوندرت فریاد میزند که آن مرد را شناخته و امشب به خوبی از او انتقام خواهد گرفت. ماریوس که از آسیب دیدن دختر میترسد، پیش پلیسی به نام ژاور میرود و نقشه مرد را به او میگوید. ژاور برای آن شب دست به کمین میزند. ماریوس شاهد تمام ماجرا است: ژوندرت تبهکاران دیگری را استخدام میکند، آن مرد را در اتاقش به دام میاندازد و فریاد میزند که او تناردیه است و این مرد کسی است که آن دختر (کوزت، هرچند اسمش را نمیبرد) را دزدیده است. اما آن مرد موفق به فرار میشود و ژاور تناردیه و همدستانش را دستگیر میکند.
ماریوس همچنان در مورد هویت آن مرد و دخترش سردرگم است. او از کلبه نقل مکان میکند. اما دختر تناردیه، اپونین، عاشق ماریوس شده است. میداند که او میخواهد آن دختر را ببیند و بنابراین، هرچند برایش دردناک است، او را پیدا میکند و به باغی که کوزت اغلب بعدازظهرها در آن مینشیند، راهنمایی میکند. کوزت ماریوس را از لوکزامبورگ میشناسد و آنها تمام بهار را هر بعدازظهر با هم میگذرانند، بدون آنکه والژان بفهمد.
با این حال، حسادت اپونین به حدی است که نمیتواند خوشبختی ماریوس با کوزت را تحمل کند. او نامهای ناشناس به والژان میفرستد و هشدار میدهد که در آن خانه امن نیست. والژان به هر حال احساس کرده بود که رفتن به خارج از کشور برای او و کوزت امنتر است و به او میگوید که به لندن نقل مکان میکنند. کوزت ناامیدانه نامهای به ماریوس مینویسد. ماریوس پیش ژیلنورماند میرود به این امید که پدربزرگش، با وجود عصبانیتش از او، به ازدواجشان رضایت دهد. ژیلنورماند از دیدن ماریوس بسیار خوشحال میشود اما نمیتواند احساساتش را نشان دهد و ماریوس بدون گرفتن رضایت آنجا را ترک میکند.
در همین حال، اوایل ژوئن ۱۸۳۲ است و بسیاری در پاریس از مرگ ژنرال لامارک[30]، سیاستمداری بسیار محبوب که طبقات پایین پاریس به خاطر توجهش به مسائل اجتماعی دوستش داشتند، عمیقاً اندوهگین هستند. تنشها در خیابانهای پاریس در حال افزایش است و در بین محلات، کورفیراک و آنژولرا برای جنگ با ارتش آماده میشوند، به امید آنکه انقلاب دیگری را برانگیزند که به تغییرات اجتماعی منجر شود. ماریوس سرگردان و ناامید در پاریس پرسه میزند. او از کوزت پاسخی دریافت نکرده و تصمیم میگیرد به جای زندگی بدون او بمیرد، پس بهتر است به شورشیان بپیوندد. آنها در اطراف میخانه کورنت[31] سنگر میسازند. در پی آن، صحنه نبرد طولانی درمیگیرد که تقریباً تمام شب به طول میانجامد. در همین حال، والژان پیشنویس نامه عاشقانهای از کوزت به ماریوس پیدا میکند. او کاملاً درمانده میشود و فکر میکند حالا او را به مرد دیگری خواهد باخت. سپس نامهای از ماریوس به کوزت را که قرار بود صبح روز بعد تحویل داده شود، میگیرد که در آن نوشته شده او روی سنگرها مرده است. والژان برخلاف میلش خود به سنگرها میرود. آنجا، ژاور اسیر شده است. والژان اجازه میخواهد خودش ژاور را بکشد، اما به جای تیراندازی به او، ژاور را آزاد میکند. هنگامی که ارتش به میخانه یورش میبرد و همه شورشیان باقیمانده را میکشد، والژان ماریوس را که به شدت زخمی شده پشت سنگر پیدا میکند و او را با خود میبرد. جایی برای فرار ندارند تا اینکه والژان چشمش به دریچه آهنی فاضلاب میافتد. او آن را بلند میکند و آنها خود را در فاضلاب پاریس میبینند. والژان ساعتها ماریوس را در فاضلاب حمل میکند، به تدریج خسته و ناامید میشود که راهی برای خروج پیدا کند. سرانجام بیرون میآید، اما درست روبهروی ژاور قرار میگیرد که تناردیه را تا داخل فاضلاب تعقیب کرده بود. والژان به ژاور میگوید تسلیم دستگیری خواهد شد، اما ابتدا اجازه میخواهد ماریوس را به خانه ژیلنورماند برساند و با کوزت خداحافظی کند. وقتی از پلههای اتاق کوزت بالا میرود، از پنجره بیرون را نگاه میکند و میبیند ژاور ناپدید شده است. ژاور در کشمکش با بخشش والژان و اکنون با بخشش خود، به کلی درمانده میشود. او نمیتواند راهی برای سازش دادن اعتقادش به اقتدار و قانون با این نظام جدید بخشش بیابد. خود را به رود سن میاندازد و خودکشی میکند.
ژیلنورماند از ماریوس پرستاری میکند و سلامت او را بازمیگرداند و همه غرور سابقش را از دست میدهد. او و والژان موافقت میکنند که ماریوس و کوزت میتوانند با هم ازدواج کنند و این زوج چند ماه خوش را با هم میگذرانند. والژان سرانجام درباره گذشتهاش به عنوان یک زندانی به ماریوس میگوید و ماریوس در پاسخ به تدریج والژان را از کوزت دور میکند، تا جایی که او به سختی میتواند کوزت را ببیند. اما هنگامی که والژان در آستانه مرگ است، ماریوس از منابع مختلف متوجه میشود والژان تغییر کرده و به عنوان شهردار مادلن کارهای نیک بسیاری انجام داده است؛ او ژاور را نکشته بلکه آزادش کرده و این والژان بود که ماریوس را از میان فاضلاب به مکان امن و آزادی رساند. ماریوس و کوزت به بالین والژان میشتابند و او در کنار کوزت، خوشحال میمیرد.
[1] D—
[2] Welcome یا Bienvenu
[3] Jean Valjean
[4] در گذشته محکومان را به کارهای شاقه و طاقتفرسا وادار میکردند و معمولاً برای جلوگیری از فرار، آنها را به زنجیر میکشیدند. در رمان این کلمه معادل (Galleys) است که نوعی مجازات در فرانسه قدیم بود. در این سیستم زندانیان را مجبور میکردند روی کشتیهای پارویی کار کنند. این کار فوقالعاده سخت و طاقتفرسا بود و زندانیان اغلب به کشتی زنجیر میشدند.
[5] Savoyard
[6] Gervais
[7] Fantine
[8] Felix Tholomyes
[9] provincial
[10] Cosette
[11] M.-sur-M.
[12] Montfermeil
[13] Madame Thenardier
[14] Eponine
[15] Azelma
[16] Javert
[17] Madeleine
[18] Fauchelevent
[19] Champmathieu
[20] Arras
[21] Petit-Picpus
[22] Marius
[23] Gillenormand
[24] Georges Pontmercy
[25] the Friends of the ABC
[26] Courfeyrac
[27] Enjolras
[28] Gorbeau hovel
[29] Jondrettes
[30] General Lamarque
[31] Corinthe