ویرگول
ورودثبت نام
روایت زنانه
روایت زنانهروایت‌هایی واقعی از زنی که در میانه‌ی جدایی و در دل مراقبت از خواهری بیمار، خودش را، تنهایی‌اش را و زندگی را روایت می کند.
روایت زنانه
روایت زنانه
خواندن ۱ دقیقه·۷ ماه پیش

رویایی زیر آوار

امروز صبح، با صدای کوبیدن دیوارها و تخریب خانه‌ها،بیدار شدم. شهرداری آمده بود برای خراب کردن ساختمان‌های غیرمجاز. اما برای خواهرم، این صدا معنایی دیگر داشت. آرام گفت:((این خونه‌های همسرمه... یه مردی عاشق من شده، گفته همه‌شونو خراب کنن.)) من فقط نگاهش کردم، نه تایید، نه انکار، فقط سکوت.

عصر به مادرم زنگ زدم و گفتم برای جشن فارغ التحصیلی ام نمی‌روم، گفتم لیلا حالش خوب نیست و نمی‌شود تنها گذاشتش،من هم توان حضور در جمع دوستانم را ندارم.

غروب به خانه‌ی برادرم رفتم، کمی با بچه‌هایش بازی کردم، خندیدم، نفس کشیدم…

و دوباره برگشتم خانه خواهرم.

خواهرم گفت که می‌خواهد نشانی مردی را که عاشقش شده پیدا کند. رفت تا از مغازه‌ی کنار خانه‌شان بپرسد. مانع نشدم، فقط گفتم: «زود برگرد.»

برگشت و گفت: «هیچ‌کس نمی‌دونه، حالا چطور پیداش کنم؟» سکوت کردم، برایش غذا بردم و نشستم کنارش و گفتم:«تو بچگی‌هام همیشه حواست بهم بود… حالا نوبت منه.»

خوابش گرفت. خواست رادیو روشن بماند، تصور میکند که رادیو با او صحبت میکند، قبول کردم که رادیو را خاموش نکنم. و بعد، برای خودم سریال «سووشون» را پخش کردم. به یوسف فکر کردم. به مردی که امن است، عاشق است و یک زن میتواند در کنارش زنانگی کند.

و آخر شب، مثل روال هر شب؛ روتین پوستی، چای، سکوت و نوشتن .

همین‌.

فارغ التحصیلیزندگی
۶
۱
روایت زنانه
روایت زنانه
روایت‌هایی واقعی از زنی که در میانه‌ی جدایی و در دل مراقبت از خواهری بیمار، خودش را، تنهایی‌اش را و زندگی را روایت می کند.
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید