من همیشه توی ذهنم برای تمام چیزها جنسیت تعیین میکنم. هر وسایلی رو بر اساس ظاهرشون مذکر یا مؤنث میدونم و حتی تعریف خاصی از شخصیتشون تو ذهنم ایجاد میشه. کتابها، موبایلها، میزها، لیوانها یا هر چیز دیگهای برای من جنسیت خاص خودشون رو دارن؛ مرد یا زن.
مثلاً لیوانی که روی میزم گذاشتم و داخلش پر از مداد و خودکاره، زن میانسالیه که همیشه لبخند روی لبشه و لباسهای گلگلی میپوشه، یا میز ناهارخوری توی خونمون پسر جوونیه با موهای کمپشت و کت چرم براق و همیشه حواسش به کتشه که کثیف نشه.
یکی از چیزهایی که تا چشمم بهش میخوره جنسیت و شخصیتش تو ذهنم شکل میگیره، ماشینها هستن. توی خیابون یا جاهایی که ماشینها پارک هستن، وقتی نگاهشون میکنم، پیش خودم میگم چه خانم اخمویی یا چه مرد باابهتی!
اما بعضی ماشینها باتوجهبه مدل یا رنگشون میتونن دختر یا پسر باشن؛ مثل پراید. بیشتر موقعها پراید دختر نوجوونیه که خیلی وسواس داره و هیچکسی رو به جز خودش قبول نداره. با اینکه خیلی ضعیف و مامانیه، خودش رو خیلی قبول داره و فکر میکنه هیچکسی تیپ و هیکل اون رو نداره.
دختر نوجوونی که حرفش میزنیم رو میشه همهجا پیدا کرد. تقریباً قابل دسترسه، اما اعتمادبهنفس بالایی که داره باعث شده تا همه خاطرخواهش بشن و دلشون بخواد که داشته باشنش. اونقدر که خیلی از خانوادهها آرزوی داشتنش رو دارن و خیلیها هم در حسرتش زندگیشون رو میگذرونن.
اما من هیچ موقع ازش خوشم نمیومد و میدونم که همه کارهاش اداس و درواقع چیز قابلعرضهای نداره. یه روزی بابام مشکیش رو داشت. همیشه با گوشه چشم بهم نگاه میکرد و حتی بعضی وقتها از این هم فراتر میرفت و بهم دهنکجی میکرد. مدام احتیاج به مراقبت داشت و حسابی خودش رو لوس میکرد.
با خودم قرار گذاشته بودم که هر موقع از پیشمون رفت باهاش خداحافظی نکنم و با بیمحلی کردن حسابی دهنکجیهاش رو تلافی کنم. اما روزی که پراید رفت، پژویی به خونمون اومد که از پراید هم بداخلاقتر بود. پژو اونقدر اذیتمون کرد که ما مجبور بودیم هر روز ببریمش تعمیرگاه. حسابی بدقلق بود و بااخلاق بدش خلق مارو هم تنگ میکرد. طوری که من آرزو کردم کاش هنوز هم پراید پیشمون بود و فقط با نگاهها اطوارهاش دلمونو میسوزوند. بین خودمون بمونه، اما حسابی دلم براش تنگ شده ...