ویرگول
ورودثبت نام
فاطمه نظرزاده
فاطمه نظرزادهجز نوشتن نتوانستم شاید حتی همین را هم نتوانم از کجا معلوم
فاطمه نظرزاده
فاطمه نظرزاده
خواندن ۳ دقیقه·۱ ماه پیش

خدا بیامرزد ادیسون را

هیولاهای تاریکی
هیولاهای تاریکی

نیمه شب از خواب بیدار میشوم.تشنه ام. امشب پارچ آب را کنار تخت نگذاشته ام. یادم رفت! آشپزخانه، مطلقا تاریک است . با نهایت سرعت میروم سمت کلید پریز ها. و چراغ آشپزخانه را روشن میکنم. خدا بیامرزد ادیسون و پدر ادیسون را. در حالی که دارم از یخچال، بطری آب را برمیدارم، هال را نگاه میکنم. نیمه تاریک است.هر آن منتظرم از پشت مبل یا پرده یا حتی از زیر میز، موجود وحشتناکی بیرون بپرد. یک نفس آب میخورم و بطری را آنقدر فوری در یخچال جا میکنم که سر و صدا ایجاد میشود. و بعد هم با سرعت به سمت اتاقم میروم. به طور واضح در حال دویدن هستم. به اتاق میرسم و نفس نفس زنان به تخت بر میگردم.

با خودم فکر کنم ،اولین باری که از تاریکی ترسیدم، کی بود؟ چرا ترسیدم؟ چه شد؟ شاید آن وقتی که فهمیدم موجودی به نام جن وجود دارد. یادم هست آن روزها حتی در روشنایی روز هم میترسیدم. هر لحظه که یادم می آمد، ضربان قلبم بالا میرفت. اما، نه. قبل از آن هم از تاریکی میترسیدم.فکر میکردم ملکه بدجنس پشت پنجره ی اتاقم نشسته و منتظر است که من چراغ را خاموش کنم تا داخل شود.همان که خودش را به شکل پیرزن بدترکیبی در آورد و به سفید برفی سیب سمی داد. نه، قبل از آن هم از تاریکی ترس داشتم. فکر میکردم همین که چراغ را خاموش کنم، مالیفیسنت با صدای رعد برق ترسناکش وسط اتاق ظاهر میشود. همان شیطانی که زیبای خفته را داشت به کشتن میداد.نه، این اولین بار نبود. وقتی عکسهای کتاب شنل قرمزی را نگاه میکردم آقا گرگه را دیدم. فکر میکردم آقا گرگه گوشه ای کمین کرده و اگر من وارد اتاق تاریکم شوم می آید سراغم و مرا یک لقمه چپ میکند. اما شاید این هم نخستین بار نبوده.

حالا در سن بیست و شش سالگی، دیگر مطمئنم آقا گرگه، مالیفیسنت و ملکه بدجنس هیچکدام قرار نیست در تاریکی ظاهر شوند. اما هنوز از اجنه میترسم. باورتان بشود یا نه، میترسم سوره جن را بخوانم. حتی الان که دارم نامشان را مینوسم با سرعت و عجله این کار را میکنم که زودتر تمام شود. چرا؟ چرا همه هیولاهای کودکی ام از خیالم کوچ کردند و اجنه هنوز در تخیل من زنده اند و برای ترساندن من برنامه میریزند؟

شاید به این خاطر که همه هیولاها شکل و شمایل مشخصی دارند جز جن ها. آقا گرگه، پوزه ی بزرگی داشت و دندان هایش تیز بودند. مالیفیسنت دو شاخ داشت و شنل سیاه می پوشید. حتی ملکه بدجنس هم بعد از آن طلسم، دماغ و چانه اش دراز شدند و یک خال گوشتی در آورد. اما جن ها....

یادم هست که وقتی دردم را پیش بزرگترها میبردم، پوزخند میزدند و می گفتند :« جن مگه بیکاره بیاد سراغ تو؟ جن اصلا با تو چیکار داره؟ » ولی از کجا معلوم؟ یعنی همه جن ها شاغلند؟ همه شان سخت مشغول کارند؟ فرض بر اینکه اجنه هم برای خودشان زندگی و کار دارند، بالاخره چهار تا علاف و بیکار هم بین آن ها پیدا میشود، نمی شود؟ دور هم جمع می شوند و می گویند :« یه آدمیزاد سراغ دارم، ترسو! جون میده واسه مردم آزاری. » شاید یکی از شبها، فرد مورد نظرشان من باشم. چه تضمینی هست؟

کسی هنوز هم نمیداند آن ها دقیقا چه شکلی اند. چه اندازه میتوانند ترسناک باشند؟ یکی می گوید جنی که دیده آبی بوده و دیگری می گوید آجری رنگ! یکی می گوید موجود درازی دیده که سرش به سقف میخورده و آن یکی می گوید یک کوتوله پای تختش دیده. پس تصویر مشخصی وجود ندارد. نمیدانم آن چه منتظرم در تاریکی ببینم دقیقا چه شکلی است. انتظار چه شکل و شمایلی را باید داشته باشم؟ انگار تاریکی، یک بوم سفید است که تخیل من ترسناک ترین تصاویر ممکن را روی آن نقاشی میکند. و یا شاید تاریکی قلمروی هیولاهاست که من با روشن کردن چراغ،اتاقم را از چنگشان در می آورم.باز هم می گویم :خدا بیامرزد ادیسون و پدر ادیسون را.

https://eitaa.com/fateme78nazarzade

تاریکیهیولاجادوگراجنهترسناک
۱۴
۳
فاطمه نظرزاده
فاطمه نظرزاده
جز نوشتن نتوانستم شاید حتی همین را هم نتوانم از کجا معلوم
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید