ویرگول
ورودثبت نام
فاطمه نظرزاده
فاطمه نظرزادهجز نوشتن نتوانستم شاید حتی همین را هم نتوانم از کجا معلوم
فاطمه نظرزاده
فاطمه نظرزاده
خواندن ۳ دقیقه·۱ ماه پیش

گناه من حجمم بود

چهل و نه ساعت پیش پخته شدم. آن غروب، زن جوان خانه، تکه‌گوشت‌هایم را از فریزر درآورد تا کمی نرم شوند. در همین حین نشست پای تلوزیون. کم‌کم خون و آب از تکه‌گوشت‌هایم خارج شد و یخ‌شان باز شد.

مدتی بعد، به آشپزخانه برگشت. پیاز من در دستش بود. تخته‌گوشت را آورد و با چاقوی اره‌ای شروع کرد به خرد کردن پیازم. چشمانش بین پیاز و تلویزیون در رفت‌وآمد بود. کم‌کم اشک‌هایش جاری شدند. پیازم، پیاز تندی بود. چشمانش را سوزاند و چون مژه‌هایش را سیاه کرده بود، زیر چشمانش سیاه شد؛ شبیه آدم‌های بی‌خواب.

پیاز نگینی‌شده‌ام را به همراه روغنم در قابلمه ریخت و رفت. مدتی طول کشید. فکر کنم فراموش کرده بود که پیازم دارد سرخ می‌شود. وقتی برگشت، زیر چشمانش تمیز شده بود. با هول و ولا آمد بالای سرم. چند تا از نگین‌های کوچک پیازم سوخته بود. آن‌ها را در سینک ریخت و گفت: «لعنت! هر روز بشور و بپز. چرا تمومی نداره؟»

باز برگشت بالای سرم و ادویه و گوشت‌ها و لپه‌های منجمدم را اضافه کرد. وقتی با کفگیر اجزایم را هم می‌زد، طوری نگاهم می‌کرد انگار من گناهی کرده‌ام. کمی آب تویم ریخت و جیلیز و ویلیزم را درآورد. درِ قابلمه‌ای که درونش بودم را گذاشت و زیرم را کم کرد. چه لذتی... آرام‌آرام می‌پختم. جوش‌های ریز می‌زدم و صدای قل‌قل آرامی می‌دادم. ادویه‌هایم به خورد گوشت‌هایم می‌رفت. دیگر داشتم تکمیل می‌شدم. داشتم برای خودم غذایی می‌شدم.

از پشت شیشهٔ درِ قابلمه، زن را نگاه می‌کردم که برنج را آبکش می‌کرد. من را باید با برنج خورد. خالی‌خالی نمی‌شود. من را می‌ریزند روی برنج و قاشق‌قاشق می‌خورند.

صدایی بلند شد .زن از آشپزخانه بیرون رفت و با مرد برگشت.مرد فقط پرسید :«غذا حاضره؟» و زن هم فقط جواب داد :«آره الان میکشم.»

نیمی از من را ریختند در طرف خورشت خوری و بردند سر سفره. هیچ صدایی جز خوردن قاشق و چنگال به طرف ها نمی آمد. قاشق قاشق از من در ظرف پلو خوری، روی برنج ریختند و خوردند. مرد، با سرعت بیشتری این کار را میکرد. وقتی دیگر چیزی از من در ظرف خورشت خوری نمانده بود ، زن، ظرفها را برداشت و داخل سینک گذاشت. من منتظر بودم، مرد بگوید :« خوشمزه بود.» یا زن بپرسد :« خوشمزه بود؟» اما هیچ کدام هیچ چیز نگفتند.

بخشی از من، هنوز در قابلمه منتظر بود. بخش به‌جامانده‌ام کم‌کم سرد شد. زن، باقی مرا در ظرف پلاستیکی تنگی ریخت و ته یخچال گذاشت.

حالا چهل‌ونه ساعت از آن ساعت می‌گذرد. اینجا همیشه تاریک و سرد است. دلم برای نور چراغ هود تنگ شده. فقط وقتی‌ها که در یخچال باز می‌شود، چراغش هم روشن می‌شود. و من هر بار نفسم را حبس می‌کنم. نگاهشان به هر چیزی جز من می‌خورد. انگار که وجود ندارم.

ولی حالا، زن آمد سراغم. کاش دوباره مرا بگذارد روی شعله تا گرم شوم. کاش کامل خورده شوم. درِ ظرف پلاستیکی را برمی‌دارد. مرا بو می‌کشد. دماغش را چین می‌دهد و نگاهم می‌کند. باز هم انگار که من گناهی کرده باشم. حالا فوراً حرکت می‌کند. دارد مرا می‌برد سمت سطل زباله. ظرفم را برمی‌گرداند و با بی‌رحمی، مرا روی آشغال مرغ‌ها و پوست خیار می‌ریزد.

حیف گوشت‌هایم. اینجا هم تاریک است. فقط من دیگر در ظرف نیستم. پخش شده‌ام روی بقیهٔ چیزها. مرا دور ریختند. مرا نخواستند.

من می‌توانستم الان در معدهٔ یک آدم گرسنه هضم شوم. سیرش کنم. همهٔ پروتئین‌ها و ویتامین‌هایم برود در سلول‌هایش و به کار بیاید. اما اینجا هستم. دارم فاسد می‌شوم. حسرت آن نیمی از وجودم را می‌خورم که خورده شد. چرا آن نیمه، تمام من نبود؟

زیادی بودم که زباله شدم. انگار که حجمم گناهی بود تا مرا درون سطل زباله بیندازند.

غذاقیمهیخچالداستانک
۱۵
۰
فاطمه نظرزاده
فاطمه نظرزاده
جز نوشتن نتوانستم شاید حتی همین را هم نتوانم از کجا معلوم
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید