یک دست صدا داره!


مولانا:

تو مگو همه بجنگند و ز صلح من چه آید؟

تو یکی نه ای هزاری تو چراغ خود برافروز

که یکی چراغ روشن ز هزار مرده بهتر

که به است یک قد خوش ز هزار قامت قوز

پ ن: عرفان نظرآهاری هم متن قشنگی از همین مضمون تلاش کردن در میان افسردگان و خستگان دارند:

گر کسی را دیدید که در شبی تاریک، پشت تخته سنگی سیاه، کرم شبتاب کوچکی را پیدا کرده و فریاد برآورده که اینجا چراغی روشن است؛ به او نخندید، سرزنشش نکنید، کرم شبتاب کوچکش را نکُشید.

آنکس که دست‌های سردش را روی اجاق کرم شبتابی گرم می کند و کلماتش را زیر نورِ کرم شبتاب می نویسد، خوب می داند که اکنون شب است و خوب می داند که این شب مطلق است. او می داند که این شب به چراغ هیچ کرم شبتابی روشن نخواهد شد، و می داند که این ظلمات، به هزار خورشید تابان محتاج است.

اما اگر او کرم شبتابی را پاس می دارد برای این است که می داند پاسداشت نور، نور می آورد. حتی اگر آن نورِ ناچیز کرم شبتابی باشد.

از کرم شبتاب تا خورشید هزاران سال نوری راه است.

اما کسی که چنین راهی را می نَوَردد، مسافری خوشبخت است زیرا آن کس که می تواند قدْرِ کرم شبتابی را بداند حتماً خورشیدی در سینه دارد...

✍️#عرفان_نظرآهاری