در مدح انضباط فردی!

چندین ماه قبل وقتی به اپیزود 10 پادکست کانال بی گوش می دادم، نکته ای توجهم را جلب کرد. مسئله ای که کاملا در حاشیه ی داستان اصلی، یعنی رابطه ی عاشقانه الیزابت هیسوم و ینس سورینگ و ماجرای آن قتل، قرار داشت. به خاطر دارم که نویسنده ذکر کرده بود هنگام ملاقات با ینس که در آن زمان حداقل یک دهه از حبسش در زندان می گذشت، متوجه شده بود که رفتار او با چنان استواری همراه است که بیشتر از یک زندانی محکوم به قتل چهره ی یک استاد دانشگاه را در ذهن تداعی می کند. در ادامه از نظم زندگی ینس و برنامه های روزانه اش که در تمام آن سال ها انجام شده و تداوم داشت نیز حرف هایی زده شد. در آن زمان چیزی که تا انتهای پادکست ذهن من را مشغول کرده بود همین مسئله بود. که تا چه اندازه هر یک از ما وابسته به روزهای آینده زندگیمان و رخ دادن شرایط قابل پیش بینی و قابل تکیه ی بیرونی هستیم؟ خود من از آن دسته آدم ها هستم که با رخ دادن ناهماهنگی ها زود آشفته می شوم و دوست دارم که بتوانم کنترل امور را در دست بگیرم و نسبت به روند ها آگاه باشم. حالا تصور کنید فردی هر روز با این فکر از خواب بیدار شود که آیا بالاخره آزاد خواهد شد؟ به کشورش باز خواهد گشت؟ و خاطره ای به سنگینی یک عشق نافرجام و داستانی با این اندازه قرابت/ یا درآمیخته با یک قتل را هم به دوش بکشد.

از نظر من شاید همان حبس ده ساله برای شکستن هر انسانی کافی است. همان گیر کردن در دایره ی تکرار، و افزودن یک امید نامعلوم و انتظار به این معادله همه چیز را تا سرحد جنون سخت تر می کند. اما ینس در میان این شرایط توانسته بود استواری خود را حفظ کند و این را شاید تنها مدیون همان برنامه های مداوم و روزانه اش بود. این که هر روز سر ساعت خاصی بیدار شود، از تک تک نوشته هایش کپی نگه دارد و شروع به نگارش کتاب کند. در واقع او توانسته بود با تکیه بر قوانین ساده و مشخصی برای خودش قطعیتی قابل تکیه دست و پا کند که از او در برابر این ناهماهنگی ها محافظت کند. او نیاز داشت که هر روز راس ساعت خاصی بیدار شود و کارهای خاصی انجام دهد تا ایمانش را به اراده ی خود از دست ندهد؛ تا بتواند نتیجه ای ملموس از فعالیت هایش دریافت کند و زندگی را تسلیم زنده بودن محض نکند.

در این ماه ها به این فکر می کردم که هر کدام از ما به این انضباط فردی به گونه ای احتیاج داریم. هرکدام از ما لازم داریم تا حریمی امن با انضباط فردی و انجام فعالیت های مشخص برای خودمان ایجاد کنیم تا در این دنیای شلوغ که لبریز از نبود قطعیت، وقایع پیش بینی نشده و ناتوانی در کنترل شرایط است، از ما محافظت کند و بتواند ایمان مارا به توانمند بودنمان در ایجاد تغییرات و به ثمر رساندن کارها حفظ کند.

این روزها بیشتر از هر وقت دیگر ایمان دارم که واقعا این انضباط فردی تا چه میزان می تواند مایه ی آرامش و توانمندی ما حتی در سخت ترین دوران باشد. از التزام به بیدار شدن در زمانی خاص گرفته تا بر عهده گرفتن مسئولیت مراقبت از یک گلدان کوچک در گوشه ی خانه، از نگاشتن چند سطر از یادداشتی که مدت ها تصمیمش را داشتیم تا خواندن روزانه ی حتی شده چند سطر از کتاب مورد علاقمان. حجم تغییری که این مسائل کوچک در زندگی روزمره ایجاد می کنند شگفت انگیز است و تداوم آن ها باعث می شود بتوانیم حتی در شرایطی مثل شرایط ینس صلابت خود را حفظ کرده و در پشت میله های زندان و دور از امکانات و شرایط معمول هم چیزی را خلق کنیم که قلبا مارا راضی می کند. این داستان برای من و از نظر من یک پیام داشت: در روزمرگی و تکرار یا در میان طوفان حوادث، فرقی ندارد تنها چیزی که اراده و غرور مارا حفظ می کند و نمی گذارد تسلیم شویم، داشتن یک برنامه ی شخصی در جهت نیازها و علائقمان و تداوم در عمل کردن به آن است.