حلقه گم شده دانشگاه و بازار کار

یکی از دغدغه های من که هر از چند گاهی ذهنمو سخت درگیر میکنه؛ کاربردی نبودن بیشتر مطالبی هست که توی دانشگاه بهم یاد میدن و وقتی که با دوستانم در این باره صحبت می‌کنیم؛ همگی هم نظریم. توی این مطلب قراره این مساله رو بیشتر توضیح بدم و تفاوت دانشگاه با بازار کار رو بگم. در آخر هم راه حلم رو از دیدگاه خودم ارائه میدم و ازتون می‌خوام اگه دغدغه شما هم هست مشارکت کنید :)

حلقه گم شده‌ای بین دانشگاه و بازار کار وجود داره و اون درگیر نکردن دانشجو با مسائل واقعی هست.
حلقه گم شده‌ای بین دانشگاه و بازار کار وجود داره و اون درگیر نکردن دانشجو با مسائل واقعی هست.

هفته‌ی پیش بود که به پیشنهاد یکی از دوستام یه کتاب داستانی به اسم شش سیگما رو شروع کردم به خوندن. درواقع هدف کتاب معرفی یک روش مدیریتی در سازمان ها به اسم شش سیگما بود. توی این کتاب به یه جمله بر خورد کردم که از جایی نقل قول کرده بود:

اگر به من بگویی فراموش خواهم کرد اگر به من نشان دهی به خاطر خواهم سپرد و اگر مرا درگیر کنی خواهم فهمید.

میشه گفت یکی از اجزای مهم فهمیدن یک موضوع و مطلب درگیر شدن با اون موضوع هست. چیزی که شاید در بیشتر کلاسای دانشگاه اتفاق نمیوفته... عملکرد اکثر دانشجو ها در دانشگاه با نمره ای سنجیده میشه که از یه سری مطالب مشخص امتحان گرفته میشه و شاید دانشجو ها 10 درصد اون موضوع رو هم نفهمیده باشن و اگه هم فهمیدن احتمالا ترم بعد فراموش میکنن و به عقیده‌ی من این عامل که دانشجو درگیر مساله نیست باعث میشه که در نهایت اون مطلب فراموش بشه.

از طرفی دیگه، از وقتی که وارد کار و تجارت شدم فهمیدم که خیلی از مسائلی که در دانشگاه خوندیم عملا کاربردی در دنیای مسائل واقعی نداره و چقدر دانشگاه ما رو تئوری بار اورده. هیچ وقت هفته اولی که سر کار رفتم رو از یاد نمیبرم. تقریبا هر روزش معادل یک ماه مطلبی که در دانشگاه یاد می‌گرفتم بهم یاد داده می‌شد و من درگیر مسئله واقعی می‌شدم و لیدرم ازم "میخواست" و "انتظار داشت" که هر ایده‌ای درباره‌ی مسائل مطرح شده دارم رو بگم و راه حل ارائه بدم.

به عقیده من حلقه گم شده‌ای بین دانشگاه و بازار کار وجود داره و اون درگیر نکردن دانشجو با مسائل واقعی هست.

شاید راه حل این باشه که اساتید دانشگاه ما از تئوریزه کردن مسائل به سمت کاربردی کردن اون ها قدم بردارند و همین‌طور دانشجو ها از اساتید بخوان که به این سمت پیش برن و به معنای واقعی کلمه "دانش جو" باشن.

اتفاقی که برای من افتاد این بود که بیشتر سر کارم جویای دانش بودم تا دانشگاه چون سر کار به مسائل واقعی برمی‌خوردم که ازم خواسته می‌شد اون ها رو منطقی حل کنم.


اگر استاد دانشگاه می‌شدم :))

شاید تصور دوری از من باشه چون زیاد علاقه‌ای به استاد شدن ندارم. اگر استاد دانشگاه می‌شدم دانشجو هام رو با مسائل واقعی درگیر می‌کردم تا مفاهیم رو در دل این مسائل یاد بگیرند. امتحانشون هم چند سوال از دل یک مساله کاربردی بود که یک هفته قبل امتحان بهشون این سوال ها رو می‌دادم تا کامل ذهنشون درگیر بشه و خودمم یه تایمی رو در اون یک هفته خالی می‌کردم و بهشون اعلام می‌کردم که در اون یک هفته در دسترسم تا هر مساله‌ای درباره سوالات امتحانی براشون پیش اومده بهم مراجعه کنم و راهنماییشون کنم. نمیدونم برای چند درصد درس ها این کار رو بشه اجرایی کرد اما به یقین رسیدم که تا دانشجو درگیر چیزی نباشه اون رو درک نمیکنه و فراموش خواهد کرد.

شما اگه استاد دانشگاه بودید چی کار می‌کردید؟

دوست دارم نظراتتون رو درباره این ضعف آموزشی اینجا بدونم :)