آقا یوسف

گل های رز خونمون باز شده و باغچه غرق گل هستش.

نعنا کاشتم.

سعی کردم طاها رو توصیف کنم ولی نتیجش سه تا متن نیمه تموم بود.

فاطمه بهم گفت نوشته ام قشنگ شده.

استاد نپرسید و من خوشحال ترینم.

گل حسن یوسف بنفش خریدم، اسمشم گذاشتم آقایوسف!

احساسات جدید و ناشناخته ایی دارم.

یه سریال ناب پیدا کردم!چطور تا الان ندیده بودمش؟

از ژانر درام متنفر شدم.

دفترچه خریدم.

یه آدم پیدا کردم ک میتونم با خیال راحت از کانالش موسیقی گوش کنم و بدونم همون چیزیه ک الان میخوام بشنومش.

دلم میخواد توی کتابفروشی کار کنم.

یه کودک کار دیدم،حسابی لهم کرد.

امروز یه عروسک جدید درست کردم.


آقا یوسف
آقا یوسف

اینا بخشی از نوشته های من طی یک ماه اخیره...


یکسال آینده،شاید حتی ماه آینده، من تمام این احساسات و افکار رو فراموش خواهم کرد،تموم این شادی های زودگذر رو.

فاطمه تمام این احساسات جزیی رو نوشته بود،با هم نشستیم دونه دونه خوندیمشون و ذوق کردیم.

با خودم فکر کردم من از سال 1400 یک سری خاطرات محو دارم. فقط اتفاقات شاخص رو یادم میاد و به مرور اونا رو هم فراموش میکنم. ولی فاطمه میتونه سال 1400 رو به وضوح به خاطر بیاره.

اتاقش شبیه بهشته.
اتاقش شبیه بهشته.

به ده سال آینده فکر کردم،وقتی که فاطمه ده تا بسته پر از کاغذ های رنگی داره،وقتی درک میکنه این ده سال چه تغییراتی کرده،وقتی میتونه دغدغه ها و شادی هاشو به یاد بیاره.

فاطمه میگفت،من امسال 224 تا اتفاق خوب رو نوشتم! یعنی از 365 روز، 224 روز ، یه چیزی حالمو خوب کرده.

جزییات زندگی ما شاید برای بقیه مهم نباشه اما برای خودمون حیاتیه... خیلی حیاتیه.
جزییات زندگی ما شاید برای بقیه مهم نباشه اما برای خودمون حیاتیه... خیلی حیاتیه.

بنویسیم...

زیاد بنویسیم...

از همه چیز بنویسیم....

بی هوا بنویسیم...

فراموش کردن این چیز ها خیلی بی رحمیه.

نباید یادمون بره،نباید...