این روزها دارم به خلق کردن فکر میکنم،به حسِ ناب اینکه تو چیزی را ک قبلا نبوده به وجود آورده ایی،برایش بند انگشت و موهای مواج ساخته ایی،روی کاغذ،با کلمات،یا رنگ ها،یا حتی رویماسه های کنارِ ساحل.
به او هویت دادی،دوستش داشتی و ذره ذره ی وجودش از احساساتت نشئت گرفته،مثل ذره ایی از تو،مثل سلول های پر احساس چشمانمان.
حسِ خلق کردن یک لیوان سفالین که لعاب لاجوردی میخورد و تو هرعصر چای زعفرانت را کنار پنجره با آن مینوشی،حسِ شیرینیِ تزیین شده با گل محمدیِ کنار بشقاب گل سرخی که دم صبح بی هوا دلت خواسته و بی هوا تر عطرش تمام شهر را برداشته.
حسِ یک رویا،حسِ یک آرزو، حسِ خالقِ رویاهای زیبا بودن،خالقِ امید بودن،خالق مهربانی بودن،خالقِ گریه های از سرِ شوق.
حس خالق بودن را این روزها،عجیب، دوست دارم.خالق عروسک های عجیب الخلقه ایی ک میکشم،میبافم،می سازم.برایشان اسم انتخاب میکنم،قصه می نویسم،نصیحت می کنم و راهی زندگیشان میکنم.
دلم میخواهد خالقِ آدم هایی باشم ک می شناسم.نه اینکه جسارت به خداییِ خدا کنم،میخواهم تحسینش کنم.میخواهم تمام آن خوب هایی ک شناختم را به تصویر بکشم.بنویسم،بنویسم،بنویسم،بنویسم.
آنقدر بنویسم که آدم ها همدیگر را درک کنند،خودشان را درک کنند،خودمان را درک کنیم...میخواهم آدم ها بچه ها را درک کنند،میانسالان را درک کنند،نوجوانان را درک کنند و درک کردن را کاش می شد کشید،نوشت،خلقکرد،ساخت...
این روزها،عجیب،دلم خلق کردن می خواهد.
