بطالت

بسم الله

پنج شنبه،آخرین روزهای سال 1400

خلوت ترین مسیر را پیدا کردیم و قدم زنان رفتیم، حداقل ده بار از این سمت خیابان به آن سمت رفتیم.

چهارتا نیمکت محبوب را امتحان کردیم.

به دوتا گلخانه و چهارتا قنادی سر زدیم.

دوتا لباس انتخاب کردیم که یکیشان گل های بابونه داشت.

نفس عمیق کشیدیم.

بی هوا بلند خندیدیم.

یک خانوم چادری چپ چپ نگاهم کرد.

در یک مسیر خلوت دست هم را گرفتیم و دویدیم.

حرف زدیم.

سکوت کردیم.

آهنگ گوش دادیم.

از ماه در شش مکان مختلف عکس گرفتیم.

از کوچه پس کوچه ها مسیرمان را دنبال کردیم.

در همان مسیر خلوت روی جدول خیابان راه رفتیم.

چهار اسکوپ بستنی نوتلا خوردیم.

از دوتا فروشنده تعریف کردیم.

به بچه ها اسمارتیز دادیم.

حرف زدیم.

آه کشیدیم.

خندیدیم.

عروسک انتخاب کردیم.

در هایپرمارکت چرخ زدیم.

و سیزده هزار و خورده ایی قدم راه رفتیم.

و به هر نحو که دلتان بخواهد وقت تلف کردیم.

چقدر حس زندگی کردن بهمان دست داده بود...