حسنک.

بسم الله

پست های اخیرم از پنج ماه پیش تا الان بیشتر صحبت از حال و روزم بوده.علاوه بر اینکه اینجا ننوشتم،هیچ جای دیگه هم ننوشتم،گرچه بارها و بارها تلاش کردم بنویسم اما حرفی جز همون روزمره ها نداشتم.

نه اینکه اتفاق خاصی نیوفتاده باشه،اتفاقا بیشتر از هر زمان دیگه ایی اتفاقات مختلف رخ داده،از خوابگاه و اشنایی با ادم های جدید تا احساسات و‌افکار.

علت این سکوت درونی رو نمیدونم، اما اینجا تاب داریم،دوتا تاب فلزی سبز رنگ که دقیقا مناسب قد دخترهای بیست ساله اند. تاب هایی که باید به زور خودمون رو ازش بالا بکشیم و پاهامون آویز می مونه،تابی که ارتفاع زیادی از زمین داره.

وقتی «شب اول» داشتم تاب بازی می کردم، فهمیدم که هیچ چیز تحت کنترلم نیست،حتی این تابی که سرعت گرفته بود و من با حرکت پاهام شتابش رو بیشتر و بیشتر می کردم، یادم رفته بود چطوری پاهام از تاب آویزون می موند،یادم رفته بود چطوری باید بهش شتاب بدم و یادم رفته بود،حس هیجان ناشی از عدم کنترل و عدم تسلط رو.

طول کشید تا یادم اومد چطوری تاب بازی کنم و چطور اون عدم قطعیت رو درک کنم و شرایط جدیدم رو.


این روزها «سکوت ترین» شدم؛نگاه شدم،فکر شدم.

دنبال پیدا کردن خیلی چیزام، یه موقع تا عمق وجود میفهمم و یه روز غرق ابهام و ترس و ملالم.

دنبال چیزی ام که بهش بگن «حق».

چه حقی؟ در چه بابی؟ برای چی؟نمیدونم.

فقط یه چیزی ته ذهنمه که میتونم تصورش کنم و هر بار بگم: اون،اون رو میخوام،و بعد بترسم که اون رو میخوام.

این روزا دارم برای «من»تعریف میکنم کیه،خط قرمز مشخص میکنم،هویتش رو کنکاش میکنم و اصلاح میکنم،بازنویسی میکنم،بازبینی میکنم.

و مدام و مدام و مدام تر،هر چی که می نویسم رو‌‌ پاک می کنم.