ویرگول
ورودثبت نام
Hermione
Hermioneآرام و عمیق و آبی و امیدوار
Hermione
Hermione
خواندن ۱۲ دقیقه·۴ ماه پیش

در مورد آدم ها

بسم الله الرحمن الرحیم

دوباره رو آوردم به قدم زدن های طولانی،یکساعت تا دوساعت پیاده روی تند،تا باعث بشه شب ها از خستگی خوابم ببره.زیاد میخوابم،حداقل دوازده ساعت از روز رو خوابم.ذهنم فرسوده ست.آخرین امتحان رو کف دستم تقلب نوشته بودم و آخرسر رفتم به مسئول آموزش نشونش دادم و گفتم یه بار تقلب تو کل این چهارسال حقم بود،خندید،منم خندیدم.وقتی رفتم برای آخرین بار ازش خداحافظی کنم گفت ته نامردی هستی ک اومدی و یه تیکه از منو با خودت بردی من میمونم و جای خالیتون.راست میگفت،یه تیکه از منم همیشه پیش این زن چشم سبز مهربون میمونه،پیش تمام خاطراتمون.غیبت استادا رو کردن تا ولو شدن وسط دفتر آموزش که همیشه حرصشو در می آورد.چندبار محکم بغلش کردم.همه رو چندبار محکم بغل کردم و عطرشون رو نفس کشیدم و اصلا گریه نکردم.

از خداحافظی های عاطفی متنفرم ولی خوشحالم که فرصت خداحافظی داشتم.آخرین لحظات اما بغضم شکست،زهرا همیشه لوسم میکنه،من وقتی امنیت باشه گریه میکنم،همیشه گریه هامو توی بغل اون کردم،آخرشم فقط بغل زهرا،گریه کردم.موقع آخرین خداحافظی.برقا رفته بود و هوا گرگ و میش بود،زهرا گفت؛چه خوبه هوا تاریکه.گفتم خیلی خوبه. و رفتم.نگذاشتم بدرقه ام کنه.آوین با این خط های فانتزی ک کلی طرح های مختلف ازشون بلده برام شعر نوشته؛یه چیزی تو مایه های اینکه بهاری ک گذشته دیگه بر نمیگرده اما بهار جدیدی توی راهه.اینو برام نوشت چون من هنوز نمیخواستم رها کنم.هنوزم گمونم رها نکردم.من معتقدم ادمای خوب رزقن،آدم خوب رو نمیشه از هر جایی پیدا کرد و اینجا پر از آدم خوب بود.من واقعا در مورد آدما خوش رزقم.جاهای خوب،آدمای خوب داره و این دانشگاهم پر از آدمای خوب بود.باید دنبال جاهای خوب گشت،اونموقع ست ک میفهمی عجب پشت و پناهی داری،وقتایی ک حس میکنی تنهایی ولی تنها نیستی.من کربلا اینو فهمیدم.توی گرمای تقریبا پنجاه درجه نجف،تب چهل درجه داشتم و درد زیاد.بیحال و ناتوان و زردگون یه گوشه افتاده بودم و عرق میریختم،تنها بودم.آشنا زیاد همراهم بود اما به هیچ جاشون نبود ک من مریضم.اما امان از غریبه ها،یکی برام دمنوش اورد،یکی غذا،یکی دارو بهم داد،یکی سیر داد گفت بذار کنار گوشِت خوبه،یکی گفت بیا ببرمت دکتر پیدا کنیم،یکی باهام شوخی کرد،یکی دستمال نمدار برام آورد،یکی گفت آمپول تقویتی برات بزنم؟ همشون غریبه بودن.آدم خوب رو باید جای خوب پیدا کرد.

وقتی رفتیم دکتر،موقع برگشت،توی اون شلوغی،سوار یه گاری دستی بودم،بدنم میلرزید.لرز کرده بودم.ترسیدم نکنه پام نرسه کربلا؟همونجا زدم زیر گریه،ریز ریز گریه کردم.از تنهایی،از غربت،از درد،از فشاری که روم بود و از ترس،که حالا باید چیکار کنم؟امیرحسین و مهدیه باهام بودن؛زوج دوست داشتنی کوچولوی بامعرفت تر از همه ی اون بزرگسالای پرادعای بیشعور؛فهمیدن دارم گریه میکنم و هول خوردن،اما من توی حال خودم نبودم که رعایت اونا رو کنم،فقط گریه میکردم و اونموقع بود که یه نگاه رو روی خودم حس کردم.اینکه میگن اربعین برید زیارت رو اونجا فهمیدم.اینکه میگن رنج زیارت بکشید رو اونجا فهمیدم.کرب و بلا رو اونجا فهمیدم،تا مغز استخونم بی پناهی رو اونجا فهمیدم،و هنوزم که هنوزه وقتی میخوام سلام زیارت عاشورا رو بدم به حس اون نگاه فکر میکنم.به اینکه چطوری آدمای عجیب غریبی توی کربلا پیدا میکنی.حامدعسکری میگفت رفتم غذا بگیرم یه گوشه لب جدول نشستم بخورم دیدم یه غول پیکر عرب زبان کنارم ایستاد،رفتم یکم اونورتر اونم اومد،ترسیدم.یکهو یکی بهم گفت نترس،چیزی نداشته بده،نذر کرده سایه بشه برای زائرا.

رفتم چندتا مهدکودک برای مصاحبه،مهدکودک آخری بدجوری رو شخصیتم پا گذاشت،خوردم کرد،همونجا قید خونه موندن رو زدم و گفتم هرطوری شده برمیگردم یزد،یاد دیدار اولمون با عمو احسان افتادم.ما مدام خرابکاری میکردیم،خجالت زده می شدیم،عمو میگفت اشکالی نداره،یاد میگیرید،هرچی ایده دادیم نه نیاورد و گذاشت اجرا کنیم.بهمون اعتماد به نفس داد،مگه ما چی بودیم؟دوتا جوجه دانشجو.مثل عاطفه که درد شدید داشت و چشماش فریاد میزد داره له میشه اما میومد سرکلاس،صبوری می کرد ک ما حرف بزنیم،ما به نتیجه برسیم.عاطفه بهمون جرات روانشناس بودن داد ولی قبلش بهمون جرات داد انسان ها رو به چشم انسان ببینیم.جون داد تا ما یاد گرفتیم.

از این آدما کجای دنیا پیدا کنم آخه؟

هزارتا آدم میشناسم که هزارتا خوبی کوچولو کردن و من به همین زنده ام.به خوبی های مختصر،به آدمای خوب.

خدایا شکرت.


سلام دوست عزیزم،امیدوارم که حالت خوب باشه. این سومین نامه ایی هست که دارم برات می نویسم،روی کاغذ پوستی و با قلم و جوهر،خیلی دارم سعی می کنم جوهر پخش نشه و کلماتم رو خراب نکنه،نامه که تموم شد،توی یه شیشه که از قبل آماده کردم پلمبش(پلمپ؟) میکنم تا مطمئن بشم آب خیسش نمیکنه، و به دریا میندازمش؛با این امید که روز نامعلومی،جای نامعلومی و با حال نامعلومی،این نامه به دستت برسه.

میدونی دارم به چی فکر می کنم؟ به اینکه چقدر سخته آدم وسط دنیای تکنولوژی،سعی کنه حرف نزنه! من یه جمله معروف دارم که گاهی اوقات میذارم بیوی شبکات اجتماعیم،می نویسم: از این شلوغ شما می روم به غار خودم. این جمله واسه آدمای قدیمی،شناس محسوب میشه؛میفهمن مدتی قراره دیگه نباشم،و الان دقیقا دلم همینو میخواد.

این هفته جهنم بود! هفته به این سختی رو خیلی محدود توی زندگیم به یاد دارم،اونقدر همه چیز به هم گره خورده بود که هیچ جوره نتونستم چیزی‌ رو مدیریت کنم.تهش از اینهمه ناتوانی فقط و فقط گریه کردم.حق میدی گاهی آدم واقعا از خودش بدش بیاد؟ من تمام حس های منفی دنیا رو به خودم داشتم و تقریبا تمام انرژیم صرف این می شد که جلوی‌ خودمو بگیرم که از خودم متنفرم نباشم،خودم بیشتر به خودم آسیب نزنم.میدونی،آدمی که خوب خودشو میشناسه،خیلی خوب می تونه با خودش کنار بیاد اما به همون میزان هم نقاط ضعف خودش رو خوب میشناسه،اگر بخواد،میتونه طوری خودشو زمین بزنه که هیچ غریبه و آشنایی نتونه.و این منم،منی که باید از خودم در برابر خودم محافظت کنم.

این هفته،جسمی بیمار بودم،آهن خونم افت کرده بود(که تقصیر خودم بود که اینهمه مدت تنبلی کردم و چکاپ(چکاب؟) نرفتم)،وقتی رفتم برای چکاپ خون بدم،نمیتونست رگ بگیره و از رگ اصلی خون گرفت.بیرون آوردن سوزن همانا و خونی که با فشار بیرون زد همانا، چند لحظه هر دو هول کردیم که نکنه رگ پاره شده،بماند با چه مکافاتی تونستیم خون رو بند بیاریم و چه گندی به سر تا پام خورد؛با همون وضع راه افتاده بودم توی مجتمع فضولی کنم ببینم روانشناسم دارن یا نه،که نداشتن.قبلا بهت گفته بودم هرجا روان شناس ببینم میرم یه سر بهش میزنم یه گپ و گفتی راه میندازم؟ البته از فضولیمه.چندساعت بعد بود که تازه فهمیدم چه بلایی سرم اومده،سرگیجه و ضعف و تهوع به کنار،نفس تنگی هم به کنار،کل این هفته پابرجا بود.

باید کنکور میدادم،درستش این بود که کنکور می دادم،تلاش هم کردم،یه تلاش کوچولو،خیلی خیلی کوچولو. اما همونم بهم فهموند بهتره بشینم سرِ‌ جام دوغم رو بخورم. میدونی دوست نادیده و ناشناخته ی عزیزم،غریبه که نیستی،خسته شدم.می ترسم.فرسوده ام.

و هیچ شوقی برای تلاش کردن ندارم،این قسمت ترسناک ماجراست.

میدونی فان قضیه کجاست؟ برخلاف جو غالب جامعه که خانواده ها اونقدرا نمیذارن دختر درس بخونه،خانواده من برعکسن،تا ته دنیا معتقدن دختر باید درس بخونه و مستقل باشه و دستش توی جیب خودش باشه،کلی ام بهم فضا میدن،پر و بال میدن. در نگاه اول فوق العاده ست،خودمم قبول دارم خیلی مدیون اینهمه درک و مهربونیشونم اما...خجالت آوره که بخوام ازشون گِلِه کنم،اما همیشه این فشار رو روی خودم حس کردم که تا وقتی دوست داشتنی ام که موفق باشم.مامان تا حالا هیچ روزی رو بهم تبریک نگفته مگر اینکه همراهش یادآوری کرده من میتونم موفق بشم و باید تمام خودمو براش بذارم.خیلی بی چشم و روئم؟ خودمم از خودم بدم میاد. اینبار گفتم نمیخوام کنکور بدم و وقتی میخواست غیرمستقیم بهم بگه که نباید دست از تلاش بکشم،عصبی شدم و گفتم تو کجای قضیه ایی مامان؟ بسه دیگه،خسته شدم،تو چه میدونی این شش سال چه جیگری از من خون شد.راستش اشتباهش اینجا بود که گفت یه کنکوره دیگه،میگذره. و نمیدونست من چهارسال لعنتیه هنوز از تجربه ی اون کنکور مزخرف رها نشدم. تقصیر مامان نیست،اون حق داره.این منم که نمیتونم.این منم که نمیتونم و این عصبانیم می کنه.

من سعی کردم برای کنکور بخونم اما اضطراب لهم کرد؛من بارها توسط اضطراب له شدم،چیز غریبی نیست،اما هنوزم به اندازه بار اول دردناکه،هنوزم میتونه تمام منو خرد کنه.باید چیکار کنم؟ تو‌میگی چیکار کنم؟ نمیتونم خودمو بُکُشم که چرا نمیتونم درس بخونم؟مگه نه؟ ولی میتونم خودمو با سرزنش و خودخوری دیوانه کنم،این یکی ضررش کمتره.

...
...

میدونی دوست عزیز،از اینکه بخوام خودمو به بقیه توضیح بدم خسته شدم.این روزا به هر دری که بگی زدم تا خودمو خوشحال کنم،اما نشد. کلی خرید کردم،سریال خوب دانلود کردم،کتاب خوب پیدا کردم،حتی کلی خوراکی خوشمزه خریدم،ولی بازم خوشحال نشدم. اونقدر بغض دارم که گلودرد گرفتم،چشمام درد می کنن.

این روزا سختن دوست عزیز،تا ته دنیا سختن.اگه سختی سازنده بود حرفی نداشتم،اگه رنج خوبی بود حرفی نداشتم،اما بیخودن،بی دلیلن،هیچ آورده ایی ندارن،با چه امیدی تحملشون کنم؟

میدونم دارم برات طولانی می نویسم،تا الان حسابی حوصله ات رو سر بردم بس که غر زدم اما توی دنیای امروز،توی این دنیای تکنولوژی که با استوری و پست و هزارتا چیز دیگه میتونی بارها غر بزنی،من خیلی جلوی خودمو‌ گرفتم که غرق این مرداب نشم،به جاش اومدم برای تو نوشتم،تا آب همه ی این احساسات تلخ رو با خودش بشوره و‌ ببره.

برات یه خاطره ضمیمه می کنم،نوشتن این خاطره،تکلیف کلاس نویسندگیم بود،دلم برای اون روزای به غایت سخت اما پرشور تنگ شده،دلم از اون جنس سختی ها می خواد.


sadafi:

هیچوقت فکر نمی کردم با چنین چیزی مواجه شوم،سخت اما شیرین بود.مرا که بارها به گریه انداخت،به گمانم اگر تو هم بودی،گریه میکردی.دراماتیک ترین قصه ی زندگی ام بود که در عین سادگی،چند روزی مرا به اوج رسانده بود.

بگذار از اول شروع کنم.قصه از روزی شروع شد که به واسطه ی یکی از اساتید،خودمان را آویزان یکی از مهدکودک های بالاشهر کردیم،البته با مسئولانی خاکی و مهربان که شبیه زرق و برق آنجا نبودند.

کار عملی با کار تئوری خیلی متفاوت بود،کار با بچه های چندساله سخت بود و ما،یعنی من و آوین، آنقدر ترسیده بودیم که حس می کردیم که تمام رفتارمان اشتباه است و حتی نفس کشیدنمان هم دارد به بچه ها آسیب می زند! هرچند عمو احسان گند زدن هایمان را می دید و وقتی می دید شرمنده شده ایم،به رویمان نمی آورد که چقدر خرابکاری کرده ایم،مدام تعریف می‌کرد که دست مریزاد! و ما جدی تر کار می کردیم.

کار آسانی نبود و ما تازه کار بودیم،گرچه پر شوق و پر احساس بودیم.ساعت ها زمان می گذاشتیم و انرژی می گذاشتیم و بیشتر از همه چیز عشق می ریختیم به پای نهال کوچکی که درونمان کاشته شده بود.

صبح تا عصر دانشگاه بودیم،ما جنوب شهر و مهدکودک سه طبقه و جذابمان بالای شهر،آن دور دورها بود.سه بعدازظهر که می شد،کلاس ها که تمام می شد،پر از عجله ظرف یکبارمصرف نهار یخ کرده مان را بغل میزدیم و با عوض کردن دو خط واحد و ده دقیقه پیاده روی می رسیدیم مهدکودک،تقریبا چهار و نیم بعد از ظهر.

همانجا پشت در چمباتمه میزدیم روی زمین و نهار می خوردیم و غش غش به وضعمان می خندیدیم تا پنج عصر که مهد باز شود و بچه ها بیایند.هشت تمام می شدیم و تا رسیدن به خوابگاه ساعت شده بود نه شب؛جنازه مان می رسید خوابگاه.

آن روز خاص هوا بارانی بود و بسیار سرد،هنوز لرزی که در بدنم نشسته بود را به خاطر دارم. باران نم نم می بارید کمی خیسمان کرده بود و به سوز هوا دامن می زد.نهار قرمه سبزی داشتیم،همانجا روی زمین تکیه زده به دیواره مهد نهارمان را خوردیم. بعد از آن نشستن دیگر جواب نبود،داشتیم یخ می زدیم.پشت درب مهدکودک راه می رفتیم تا گرم شویم،ده قدم به راست،بیست قدم به چپ. عمواحسان که سَر رسید،با دیدنمان سرزنشمان کرد که چرا خودمان را به این وضع انداخته ایم اما ما خندیدیم،آن روزها نور درونمان جاری بود. داخل که رفتیم،هیچ چیز لذت بخش تر از گرمایی نبود که به سمتمان هجوم‌آورد.عمو دمنوش به خوردمان داد با کلوچه های خرمایی بدون شکر.

اولین مراجع که رسید،ما هم سرِحال آمده بودیم.جلسه تخصصی داشتیم،مادر و پسر با هم آمده بودند،پسر تقریبا شش ساله بود و مادر نسبتا جاافتاده و زیبا. فهمیدم اسم پسر سینا است.

زیبا بود،قشنگ ترین چشمان سیاهی را داشت که تا به حال دیده بودم،هرچند که به ما نگاه نمی کرد.نگاه نمی کرد و حرف هم نمی زد. انگار در خودش گم شده بود.اتیسم داشت. یا نام دیگرش؛در خودماندگی و عجب اسمی! هیچ چیز بهتر از این اسم نمیتواند اوج غمِ این اختلال را بیان کند.چیزی که اوتیسم می دزدد،ارتباط است. و آدم بدون ارتباط چگونه باید زنده بماند؟

عمو احسان و آوین با مادرش شروع کردند به حرف زدن و وظیفه ی من ارتباط گرفتن بود،آن هم با موجودی که تمام درب های اطرافش را بسته بود و نمیخواست هیچ ارتباطی با دنیای بیرون داشته باشد.

سینا خودش را مشغول تمام ابزارهای برقی و الکتریکی اطراف کرده بود و به سرعت می توانست از کارکردشان سردربیاورد.من فقط نگاهش می کردم.مات و مبهوت ایستاده بودم و در سرم اطلاعات چرخ می خورد: اتیسم معمولا در دوسالگی خودش را نشان میدهد.به مرور زمان تمام ارتباطات کودک با آدم های اطرافش قطع می شود.کودکان اتیسم به اسمشان واکنش نمی دهند. اتیسم ها ارتباط چشمی ندارند.از لمس و بغل خوششان نمی آید.‌اتیسم ها تمام دریچه های ارتباط را می بندند.

نمیدانستم باید چیکار کنم.اما ما یک اصل اساسی داشتیم که استاد مدام تکرارش می کرد؛یادمان بماند که قبل از اتیسم بودن،ما با یک کودک مواجه ایم و قبل از یک کودک،با یک انسان.

پس سعی کردم فقط انسان باشم و به عدم

تمایلش به ارتباط گیری احترام بگذارم.مسخره ام میکنی؟ حقیقتا در دنیای درمان حرف مسخره ایی ست.

اما من فقط همراهش راه افتادم و‌سکوت کردم و اگر حس می کردم چیزی لازم دارد برایش پیدا می کردم. دو هفته تمام هر روز همینکار را کردم.روزه ی سکوت گرفتم.او هم کار خودش را میکرد و به تمام سوراخ سنبه ها سرک می کشید.

سینا واقعا باهوش بود و جزئیاتی را در محیط متوجه می شد که من دهانم باز می ماند.با خودم فکر می کردم بچه به این هوش و استعداد،چطور ممکن است اتیسم باشد؟

روزهای آخر نگران گزارش آخرهفته بودم.باید میگفتم دو هفته است هیچ مداخله ایی انجام نداده ام و فقط نگاه کرده ام؟ گزارش چه پیشرفتی را باید می دادم؟

دم رفتن به پارک بودیم.باید جلسه آخر را پارک نزدیک مهدکودک برگزار می کردیم. سواره رفتیم.من و سینا کنار هم صندلی عقب ماشین نشسته بودیم.در فکر بودم و ساکت کنج صندلی فرو رفته بودم.دست کودکی دستم را لمس کرد.من اتفاقی که افتاده بود را درک نمی کردم،نگاهم خیره شده بود به دست سینا که با دست کوچکش دستم را گرفته بود.

نگاهش که کردم،هنوز نگاهم نمی کرد.مادرش متوجه شد و ذوق زده به گریه افتاد.من هنوز گیج بودم که لب هایش را به سرعت به گونه ام نزدیک کرد و هنوز به ثانیه نکشیده بود که دور شد،مرا به زعم خودش بوسیده بود! و چندثانیه بعد دستم را هم رها کرد و دوباره روی صندلی نشست و بدون توجه به من و مادرش که از خوشحالی روی پا بند نبودیم،به سقف ماشین نگاه میکرد و مختصر لبخندی هم بر لب داشت.

اگر می توانستم محکمِ محکم بغلش می کردم اما دلم نیامد.تمام این مدت متوجه حضور من بود؟حواسش بود که چقدر دوستش دارم؟همراهی مرا فهمید؟

آن روز آنقدر خسته شدم که فرصت نکردم آنطور که باید خوشحالی کنم،اما شب از ذوق گوشه ی چشمانم خیس بود که خوابم برد. تو هم از این خاطره های کوچک ولی سرشار داری؟

۱۸
۵
Hermione
Hermione
آرام و عمیق و آبی و امیدوار
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید