بسم الله الرحمن الرحیم
سلام ماکان!
کوتاه برایت مینویسم.
من پسر دوستْ تَرَم،توی مهدکودک،قربان صدقه ی پسرها بیشتر میرفتم،گرچه رابطه ام با دخترها خوب بود و تاج پرنسسی میساختیم و خاله بازی می کردیم،اما حوصله ی ناز کردن ها و لوس بازی های دخترانه را زیاد نداشتم،بیشتر از آن حس «من قدرتمندم» پسرها خوشم می آمد که یک روز لباس بتمن تنشان بود و یک روز لباس پلیس.یک روز داشتند با هم کشتی می گرفتند و یک روز آویزان مانکی بار ها میشدند تا نشان دهند زور کدامشان بیشتر است.
مرگت را دوست داشتم،اگر قرار بر مرگم باشد،دوست دارم شبیه تو بمیرم.از گم شدن درون دنیا خوشم می آید.همیشه گفتم؛آدم باید گم شود که پیدا شود.
ذوق چشمانت مرا یاد پسرهای کوچکم می اندازد،به این فکر میکنم که ساعتها برای ذره ایی رنج کمتر در روان بچه هایی تلاش کردم و میکنم که ممکن است یک بمب چیزی از وجودشان باقی نگذارد.
می شود یکهو یک بچه نیست شود؟
انگار نه انگار که روزی کودکی بوده که در دنیای کوچکش،آرزوی کوچکی،رنج کوچکی؛شوق کوچکی داشته.
مطمئنم این مقایسه را تمام مادران و پدران کرده اند که اگر مدرسه ی بچه ی من بود چه؟ تمام معلم ها از خودشان پرسیده اند اگر بچه های من بودند چه؟
زندگی این شکلی ست ماکان،نمیتوانی بفهمی برایت چه چیزی در چنته دارد و خب،دو دوتا چهارتای خدا با ما آدم ها فرق می کند.
یک روزی برایت قصه مینویسم،قصه ی پسری که نیست شد.من دنیاهای جادویی را دوست دارم ماکان،فرض می کنم که درون آن آشوب،دری را باز کرده ایی و در حالی که پولیور آبی ات را فراموش کردی،پابرهنه رفتی در یک دنیای جادویی دیگر،برایت قصه های جادو مینویسم و برای بچه های اطرافم میخوانم.

