چهار صبح طولانی ترین شب سال چهار.خواستم بخوابم،موهایم را با دستم نم نم نوازش می کردم،فکرها غرقم کردند و کلمه ها جاری شدند برای نوشته شدن،برای اینجا و اکنون.سه ماه گذشته از یزد ماندن نه به رسم مهمان که به رسم خانه؛کنج شهر،طبقه هفتمِ بلوکِ دوم،درون یک خانه نقلی.
سه ماه گذشته از یزد ماندن و به قول حسام ایپکچی من در گذر زمان؛ خاطراتم،احساساتم،حواسم،تجربیاتم را بلعیده ام و شبیه هوای این روزها که مه همه چیز را محو و کمرنگ کرده؛شادی و غمم چنان در هم آمیخته که تماما از بین رفته.
برای آنکه بفهمم هفته ی گذشته،چه برمن گذشته،باید به دفتر خاطراتم رجوع کنم و سطر سطر فکر کنم و به یاد بیاورم.
روز ها را اما به غلیظ ترین شکل ممکن زیست می کنم،سرشار از احساس و شوق و رنج و تلاطم.ساعتی گریان و ساعتی خندان؛در رندوم ترین حالت ممکن،غیرقابل پیش بینی و عمیق.
کار کردن عجیب ترین تصمیم عمرم بود؛دو جا کار کردن،آنقدر سنگین بود که شانه هایم را بعد از سه ماه فرسوده و دلم میخواهد بروم خانه و دخترک کوچک بابا شوم.میدانم که قرار بر رفتنم نیست،نمیروم،می مانم؛ اما هر روز در خاطره ام دخترکی در جستجوی نشانی کوچکی ست، از یک حمایت روشن در اطرافیان آشنا و غریبه،از کارفرما تا فروشنده ی خیابان،تا فلانی که نگفته بیشتر قرضم داد مبادا لنگ نمانم؛تا فلانی که برایم دنبال وام گشت،تا فلانی ها که هوای قلبم را بی منت داشتند.
چهارشنبه را آنقدر استرس کشیدم که بعد از اینکه عمو دعوایم کرد یکسره گریه کردم تا میدان مارکار؛مرکز ایران.صد تومان پول اسنپ بود که نخواستم بدهم،راه رفتم تا کاشانی که خط سوار شوم،معلوم نیست چند رسیدم خانه و خوابیدم که با تب بیدار شدم،سرما مرا خورده بود.درون شکمش مانده بودم،پنج شنبه بین خواب و بیداری و تب و لرز،عمو زنگ زد به عذرخواهی،یادم نیست چه گفتم و شنیدم اما یادم است که چیزی از رنجم کم نشد و این تلخ بود،جمعه برف بارید،شنبه خواستم نروم،که مرخصی نداشتم،رفتم.خلوت بود و نشستیم به گفتگو،دلارام کوچکم گفت وقتی بچه ها بلند بلند صدا میدهند،گوش هایم میترسند اما خودم نمیترسم! فقط گوشهایم می ترسند.من هم گفتم که من هم همینطور،با صدای بلند قلبم می ترسد،هرچند خودم نمیترسم.
امروز،یکشنبه؛در استدیوی ضبط،قلبم ترسیده بود.از آن مدیرتیم بلندقامت با زبان نیش دار،رنجید.چرا مسخره ام کرد؟ به جرم کدام بی احترامی نکرده ام؟ و بلد نبودم رنجم را کلمه کنم،بلد نبودم از پس زبان قدرتمندش بربیایم،کوچک بودم،ضعیف بودم،او اما قوی بود،قوی شده از کدام زخمش!؟نمیدانم.
«با دنیای کار آشنا می شوم» انعطاف و عدالت ندارد و من کوچکم،ضعیفم،و ترسو ام.قلبم میترسد.
تمام آخرهفته را خوابیدم.تمام بعد از کارِ امروز را خوابیدم.کیمیا کشاندم پای سفره ی یلدا،تفال زدم:
من و مقام رضا بعد از این و شکر رقیب
که دل به درد تو خو کرد و ترک درمان گفت.
شنبه روز بدی بود روز بی حوصلگی وقت خوبی که میشد غزلی تازه بگی
ظهر یکشنبه ی من جدول نیمه تموم همه خونه هاش سیاه روی خونه جغد شوم
صفحه ی کهنه ی یادداشتای من گفت دوشنبه روز میلاد منه
اما شعر تو میگه که چشم من تو نخ ابره که بارون بزنه
آخ اگه بارون بزنه آخ اگه بارون بزنه
غروب سه شنبه خاکستری بود همه انگار نوک کوه رفته بودن
به خودم هی زدم از اینجا برو اما موش خورده شناسنامه ی من
عصر چهارشنبه ی من عصر خوش بختی ما فصل گندیدن من فصل جون سختی ما
روز پنج شنبه اومد مثل سقاهک پیر رو نوکش یه چیکه آب گفت به من بگیر بگیر
جمعه حرف تازه ای برام نداشت هر چی بود پیش تر از اینها گفته بود


شبتان بخیر؛یلدایتان به خیر.
فردا،کمی پرنور تر خواهیم شد.