محبوبه خانوم

بسم الله نور

در دایره ی لغات من، نه هجده سالگی که بیست ساله بودن معنای بزرگ شدن می داد. بعد از چندماه، حالا میفهمم چرا از بیست ساله شدن میترسیدم. وقتی طی این مدت بخاطر جریانات مختلف چندبار ناخودآگاه گفتم:

من 20 سالمه هاااا ،اونموقع فهمیدم بیست سالگی برام معنای خاصی داشته ک من متوجهش نبودم.


آشفته ام.پریشونم.

از مرگ ترسیدم،از عشق ترسیدم،پر از ابهام و سوالم.پر از تضادم، و متلاطمم.

اگه بخوام حال و روزم رو خلاصه کنم باید بگم دارم بین حجم عظیمی بی معنایی دنبال یه قطره امید می گردم.

دنبال ی چیزی ک دلم بهش خوش باشه.یه چیزی ک چنگ بزنم بهش تا باقی مونده ی وجودم غرق نشه.

من هنوز دارم ادامه میدم.هنوز میشکنم،نگران میشم،عصبانی میشم،بغض میکنم،گریه میکنم،از خودم متنفر میشم،شرمنده میشم،ادامه میدم.

هر روز و هر روز تک تک این احساسات مثل یه فیلم برام تکرار میشه،من گرچه کلافه ام از این تکرار اما حس میکنم.من حرکت ملایم یه چیزهایی رو حس میکنم.بین همه ی این روزمرگی های سیاه.


محبوبه خانوم!

باز قفل کردم،من هیچ وقت اهل ادبی نوشتن نبودم،همیشه رک و ساده نوشتم.

ولی به شما ک میرسم از خودم می پرسم چی بگم؟

یه کنج نشستم،اتاقم به هم ریخته ست،درست مثل افکارم،نیمه شبه،بارون میاد،پنجره بازه،هوا سرده،به شوفاژ کنار پنجره تکیه دادم و احتمال میدم سرما بخورم و خدا خدا میکنم بسته های پستی ام فردا به دستم برسه و به این فکر میکنم کلاس 8 صبحم رو چیکار کنم و نگران دو هفته ایی هستم ک نه درس خوندم نه درست و حسابی سر کلاس ها بودم!

باز نیمه شب میرم سر وقت نوشته های شما،باز از اول به آخر همه رو میخونم،باز یه جاهایی رو زمزمه میکنم.

میبینم که اوایل غر میزدید،غصه می خوردید. از یه جایی به بعد بزرگ شدید،غر نمیزنید،گریه نمیکنید،میجنگید.

گاهی حتی گریه های یه زن جنگه.

شما الان یاد گرفتید چطور حتی گریه کردنتونم جنگیدن باشه.

حالا یاد گرفتید بی صدا دلتنگ بشید،بی صدا گریه کنید،بی صدا گلایه کنید.بی صدا بزرگتر بشید.و بی صدا رشد کنید.

شما نوشته بودید از یک جایی به بعد حال آدم دیگر خوب نمی شود. اما بعد کم کم نوشتید از یک جایی به بعد حال آدم خوب می شود.

من وقتی نگرانم،بغض دارم،ترسیده ام، باید یک گوشه ریتم زندگی آدم ها را تماشا کنم تا بفهمم ریتم زندگی ام باید چرا و چطور ضربان بگیرد.

این عادت را از شما دارم،محبوبه خانوم.

من در این روزهای بیست سالگی که گم شده ام،هر روز از پشت مه به خودم یادآوری می کنم که باید از دور به این روزها نگاه کنم،فقط بخاطر آن تغییرات کوچکی که کم کم حس میشوند و جان می گیرند.

از دور میبینم،از بیست و چند سالگی..

وقتی‌که طوفان تمام شود، تو به یاد نخواهی داشت که چگونه آن را دوام آوردی، چگونه جان سالم به در بردی.در واقع، تو هیچ‌گاه مطمئن نخواهی بود که آیا طوفان به‌راستی تمام‌شده است یا نه. ولی آنچه مسلم است، از طوفان که درآمدی، همان آدمی نخواهی بود که پا به طوفان نهاد. معنی طوفان همین است. - موراکامی

از دور میبینم که کم کم و آرام آرام مثل شما یک گوشه ی دفترم مینویسم،از یک جایی به بعد حال آدم خوب می شود.

روزی که یاد بگیرم چطور، گریه کردنم جنگیدن باشد دیگه از مرگ نمیترسم. از زندگی هم.

این را امشب از شما یاد گرفتم،محبوبه خانوم!