من دوسِت دارم!

بهمون گفت: یه نامه بنویسید.

گفت فرض کنید یه دختر هفت ساله دارید،کار اشتباهی کرده،شما زدیدش.حالا میخواهید با یه نامه ازش عذرخواهی کنید.چی براش می نویسید؟


نوشتنش سخت بود.

فکر میکردم:چی باعث میشه آدم بخواد اونقدر عصبی بشه تا کنترلش رو از دست بده؟

فکر می کردم:چطور باید عذرخواهی کنم؟چی باید بگم که قابل قبول باشه؟

فکر می کردم:دختر هفت ساله...!!!


نامه هامون رو دونه دونه خوند و تحلیل کرد.

ما توی نامه هامون سعی کرده بودیم: توجیح کنیم،رشوه بدیم،باج بدیم،تهدید کنیم.ما حتی خودخواه بودیم،سریع می خواستیم ما رو ببخشه و ماجرا تموم شه.

برای دوست داشته شدن شرط تعیین کرده بودیم و بهش احساس گناه می دادیم.

همه ی این مفاهیم با زیباترین کلمات بیان شده بود.

ما گفته بودیم خیلی دوستش داریم.گفته بودیم نمی خوایم هیچ وقت ناراحت باشه.دوست نداریم آسیب ببینه.


بهمون می خندید.

میگفت: دروغ!دروغ!دروغ!

میگفتیم چرا؟

میگفت شما بچتون رو زدید،ازتون عصبانیه،حالا میگید دوستش دارید؟

میگفتیم خب اشتباه کرده.

میگفت:شما هم اشتباه کردید!

میگفت اول همه باید بهش حق بدید که عصبانی باشه. باید ازش عذرخواهی کنید. باید بفهمه که شما میدونید اشتباه کردید. بعد براش توضیح بدید که چی باعث شده عصبانی بشید. براش توضیح بدید چرا رفتارش اشتباه بوده و ازش بخواهید سعی کنه رفتارش رو تکرار نکنه.

+ لوس میشه که!

-با این سم هایی که شما نوشتید هویت بچه رو بردید زیر صدتا علامت سوال.

+ما بچمون رو نمیزنیم

-اما خیلی اشتباهات بدتر در حقش میکنید.

+ باید ازش عذرخواهی کنیم حتما؟

-اینطوری بهش یاد می دید منصف باشه.

میگفت: ما آدم بزرگا خیلی اشتباهات ریز و درشت می کنیم. اما هیچ وقت یاد نگرفتیم چطور با اشتباهمون برخورد کنیم. یاد نگرفتیم به احساسات طرف مقابلمون هم توجه کنیم.یاد نگرفتیم جبران کنیم.

چون همش ترسیدیم آسیب ببینیم.ترسیدیم فراموش بشیم.

ما یاد نگرفتیم شجاع باشیم.

هیچ وقت یادمون ندادن چطوری منصف باشیم...

یادمون ندادن احساسات برامون مهم باشه.

یادمون ندادن....



منطقی بودن در روابط با آدم ها، عذاب آور ترین چیزی هست که تا الان تجربه کردم.

اینکه سعی کنم فقط احساسات خودم رو در نظر نگیرم و طبق افکار خودم واکنش نشون ندم.

یادمه یه جایی خوندم اگه در ناراحتی ها فقط و فقط یه نفر مقصر بود،هیچ وقت اینقدر ادامه پیدا نمیکرد.

هر دو نفر خودشون رو محق می دونند اما ....

وقتی حس کنیم داریم آسیب می بینیم، واکنش نشون میدیم.

و وقتی میخواهیم بگیم دارم آسیب میبینم تک بعدی عمل میکنیم یعنی فقط می خوایم به شخص مقابلمون بفهمونیم که من آسیب دیدم.

اینجا شروع اصلی ماجراست.اگه درک نکنیم طرف مقابلمون هم ممکنه آسیب دیده باشه،یا شخص مقابل فقط آسیب خودش رو در نظر بگیره : احساس بی عدالتی میکنیم...

من از هر آدمی حرف نمیزنم،دارم از آدمای ارزشمند زندگیم حرف میزنم،آدمایی که نمیخوام از دستشون بدم.

یه روزی فهمیدم:هرچقدر یه رابطه عمیق تر باشه باید بیشتر مواظبش بود:ما نقطه ضعف های هم رو میدونیم و همین دلیل کافیه که :

گاهی وقت ها ناخواسته به هم ضربه بزنیم.

و اگر تحمل کنیم،فاجعه رخ میده.

چون یه نفر انتظار نداشته آسیب ببینه...یه نفر حتی نمیدونه آسیب زده...

تا حالا براتون پیش اومده به یه نفر آسیب بزنید در حالی خودتون متوجه نباشید؟

برای من پیش اومده.

من داشتم به یک دوست آسیب میزدم در حالی که حتی یک سلول مغزیم هم فکر نمیکرد که ممکنه آسیب ببینه!

من به چند نفر آسیب زده بودم و خودم نفهمیده بودم؟

چندنفر بدون اینکه بفهمن به من آسیب زدن؟

شاید واسه همین یه صلح درونی در روابط با آدما لازمه.

اینکه مدام فکر کنم:چی باعث شد چنین کنش یا واکنشی داشته باشه؟

شاید همین دلیل این باشه که ما درست گفت و گو کردن رو یاد بگیریم.

خط قرمز کشیدن رو یاد بگیریم در عین اینکه به طرف مقابلمون اطمینان خاطر بدیم ما درکش کردیم.

ما باید درست به دختر هفت سالمون نامه بنویسیم.