بسم الله الرحمن الرحیم
اولین مواجهه ام با حافظ،وقتی بود که ده یازده ساله بودم.خواستم یکی از شعرها را حفظ کنم،کوتاه ترین شعری که پیدا کردم را انتخاب کردم.بعدها،سرکلاس چهارم دبستان که معلمش خانم طاهری با یک عینک بزرگ بود آن شعر را خواندم.چهره ی معلم دَرهم رفت.یکی از بچه های کلاس دستش را بلند کرد و گفت شعری از حافظ را از حفظ دارد،خواند،طرب انگیز بود،یک طوطی خوش سخن از شعر را به یاد دارم،تشویق شد.من هم به ذوق تشویق اعلام کردم که شعری را حفظم،شعرم را خواندم،نه خودم و نه بچه ها چیزی از آن نمیدانستیم اما معلم تشویقم نکرد و من نفهمیدم چرا،تا الان در ذهنم مانده؛شعر این بود:
شربتی از لبِ لعلش نچشیدیم و بِرَفت
رویِ مَه پیکرِ او سیر ندیدیم و برفت
گویی از صحبتِ ما نیک به تنگ آمده بود
بار بربست و به گَردش نرسیدیم و برفت...
