درپیچ وخم زندگی یک چیز راخوب آموختم وآویزه گوشم کردم.
ازآدمها بت نسازیم.انسانی که امروز شریف است وخدایی میکند فردا روزی که اوضاعش بروفق مراد نباشد شرافتش راهم ازیاد میبرد.
آنکه بزرگتراست وحرفهایش برایت حجت، چنان درتعصباتش میماند، که به اکراه مجبور به احترام گذاشتنی وقلبا عذاب میکشی که سکوت کنی، درمقابل عقایدشان.
دوستی که یار است و رفیق گرمابه وگلستان ،اگر کسی بهترازتورایافت که برایش منفعت بهتری داشته باشد، دراولین فرصت رهایت میکند..
کسانیکه که درجامعه ازعدل وحق دفاع میکنند به فرزندانشان که می رسدحرفهایشان باد میشود ودرهوا گم میشود،آنگاه میبینی که تساوی فقط درحرف است وبرای تو سوختن وساختن عادی است، وگرنه که خون آنها رنگینتر ازماست.
من یک انسان عادی ام ولی یاد گرفته ام ،هیچکس،به تاکید میگویم از هیچکس بت نسازم.
آدمها رنگ میبازند.در زمانه ای که همه چیز برمحور مادیات میچرخد ،درزمانه ای که معرفت رویا شده واعتماد یک امر محال من فقط به وجود وشرف خودم متکی میشوم .لااقل کمتر ترک برمیدارم وکمتر ازسادگی ام آزرده خاطر میشوم..