
من ازنسلی آمده ام که اگرتار مویت را مردی می دید به این باوررسانده بودنت که ازطاق جهنم آویزانت میکنند.
اگر به نامحرم نگاه کنی خداوند تورا تاابد نمی بخشد.آخ اگر عاشق شوی در آتش میسوزی ...
اگر کلامی برخلاف میل پدرومادر حرف بزنی گناه کبیره است و عذاب الهی است که منتظر توست.
آه چه ساده بودیم ما ،چه نسل بی آزاری.
هرکه هرچه گفت چشم وگوش بسته پذیرفتیم .
گفتند درس بخوان گفتیم چشم ،
اینجانرو ، چشم .این پسرک لایق تونیست ،چشم ..
بااین آدم ازدواج کن چشم...
چشم،چشم ،چشم...
الان بزرگ که نه میانسال شده ایم ،
خسته ازتمام روزمرده گی ها.خسته ازتمام کودکی که درجنگ وجبر وترس گذشت...ازنوجوانی که به خالی کردن عقده های جامعه برسرمان گذشت .
ازجوانی بی ثمر..خسته اززندگی های بدون عشق ،خالی ازآغوش های عاشقانه.
خسته ازجوانی های نیامده وتمام شده..
دلمرده ازتمام آرزوهای بدست نیامده.
گاهی به خودم می گویم چرا هنوز بعضی اوقات مثل دخترکی جوان به وجد می آیم .چرا هنوز رگه هایی ازعشق ،ازخواستن ،ازروییدن ،از هیجان درووجودم جوانه میزند؟
دلم میخواهدیکبار جوانی ام را به من بدهند،ومن بدوم برای رویاهایم.برای رسیدن به هرآنچه زندگی ازمن دریغ کرد...
من همه ناآگاهی های اطرافیانم راخواهم بخشید اگر جوانی ام را به من پس بدهند.
من هنوز حس زنده بودن دارم.به موهای سپید و قدم های لرزانم اعتنا نکنید.اگر جوانی ام را بدهند،جهانم راخواهم ساخت..خواهم دوید وازته دل خواهم خندید.من هنوز معنای خوشبختی را نفهمیده ام ..
کمی زمان می خواهم برای زنده ماندن وزیستن به معنای واقعی.فقط کمی دیگر جنگیدن برای زندگی...