
چندروز پیش درخیابان یک مغازه نظرم راجلب کرد. نوستالژی دهه ۶۰
مغازه ای که ساندویچ های دو نونه بندری وکتلت والویه و..آماده میکرد.
صندلی های ارج را برای پذیرایی ازمشتریانش گذاشته بود وگوشه مغازه یک تلویزیون سیاه وسفید با رادیویی که دیگر فقط پوسته اش مانده بود.هرچیزی که ذهن را پرتاب کند به آن سالها آنجا بود.همان عطر همان طعم همان وسایل .
فقط یک سوال در ذهن من مانده بود .چرا باید دهه ۶۰ برای ما جذاب باشد که باز تمام آن خاطرات در ذهنمان رژه برود . دهه ۶۰ که جنگ بود .که مدام جوانانمان درجنگ کشته می شدند وهنوز که هنوز است گاه پلاکی پیدا می شود که یادآور یک جوان رعنای ازدست رفته است.
آزادگانی که وقتی برگشتند سراسرغم بودند وپر ازحسرت .تعصبات وعقاید پوسیده درجامعه موج می زد.بنام دین وشهدا هرکه هرکار کرد وپاسخگو هم نبود.نه می شد حرفی از عقایدت بزنی نه از آزادی .عاشقانی که باهزار ترس ازخانواده بادوخط نامه خبر هم را داشتند.آن کیوسک های تلفن در خیابان که همیشه صف بود برای اینکه فقط خبر سلامتی خود را به عزیزانشان بدهند.درحسرت یک دفتر ومداد می ماندیم .چون نبود .چون درجنگ بودیم .
من نمیگویم دردهه های بعد هم مملکت گل وبلبل بود وتمام آرزوهایمان محقق شد.می گویم دیگر کسی اصرار به یادآوری آن خاطرات تلخ را ندارد.
من دنبال دهه که نه حتی دنبال یکسال هم نه فقط دنبال یک روز هستم ،که آن روز تمام مردم سرزمینم درآرامش وشادی باشند.باورکنید آرزوی بزرگی نیست .در خیلی از کشورها درنقاط مختلف جهان مردم هرروز حس آرامش را تجربه میکنند.مادرحسرت یک روزش مانده ایم. ما مردمان شریف وصبوری بودیم .تمام آرزوهایمان نابود شد وباز ادامه دادیم .به امید سالهای بهتر که اتفاق نیفتاد وهنوزهم امیدواریم .سرشت ایرانی ازصبر و غم واشک وامید ساخته شده.....