
غروب جمعه عجیب دلگیراست.
انگار که غم عالم بردلت نشسته.
هرچه ازخوب وبد عمرت درذهن داری مانندفیلم جلوی چشمت رژه می رود.
فکرشم هم نمیکنی آخر این اولین غروب جمعه نیست که تجربه میکنی...
نمیدانم ولی بچه که بودم شاید غروبش زیبا نبود ولی خستگی آن دورهمی های شیرین نمی گذاشت سرخی غروبش گلویت رابفشارد..
چقدر صمیمی بودیم وچقدر اطرافمان شلوغ بود.پدرومادرمان جوان بودند وفارغ ازهررنجی نگاه پرمهرشان نمی گذاشت غمی دروجودمان بماند.
برایمان مهم نبود چه خوردیم وچه پوشیدیم.
حتی ازتنبیه معلم برای انجام ندادن تکالیف هم نمی ترسیدیم.
کسی کاری به کارمان نداشت..
خانه ها حیاط داشت وهرحیاط حوض زیبایی .باغچه ها پرازشمعدانی بود ویاس واقاقیا.
هنوز که هنوز بااین سالهاست دراین قوطی کبریتها زندگی میکنم ،نتواستم با مفهوم جموجورش کناربیایم.خانه بایدروح داشته باشد. خانه بایدزحمت شست ورفت داشته باشد.درآن آیندوروندباشد.
ازکی فرهنگ باهم بودنمان به فرهنگ منزوی بودن رسید.
ازکی آن قالی های دستباف خشتی خودش را به این فرش های مینیمال بی رنگ ورخ داد.
هم آدمهایمان عوض شدند هم روحیاتمان.اما باز غروب جمعه است ومن باخاطرات کودکی ام زندگی میکنم .
خیال بعضی چیزها ازواقعیت الان شیرین تر است.بازهم زمانه به فرهنگ کهن خود برمی گردد.چون نمی توانیم ازهویتمان دورشویم.باز هم خانه هایی خواهیم ساخت باشیشه های رنگی ،پرازگل وگیاه وپراز عشق ونور❤️❤️