هربار که به شهرکتاب میروم ،وقتی به آن محیط زیبا وساکت نگاه میکنم ،انرژی خوبی میگیرم .وقتی ازبین آن همه کتاب باوسواس دنبال کتاب مورد علاقه ام میگردم،انگار که بین شوالیه های شجاع دنبال بهترینشان هستم😍تمام وجودم چشم میشود تاببیند ،همیشه وقتی کتابی را میخرم دراولین صفحه، حسی که درآن موقع از انتخابش داشتم وجمله تودرتاریخ ......به خانه من خوش آمدی را اضافه میکنم ،تافکر کنم یک دوست را به خانه ام دعوت کرده ام،که تاابد کنارم میماند.هرکتابی جهان خودش را دارد ،دیدگاه نویسنده اش .مغایرات نظر او وجهان بینی او با زاویه دید ما ،همین تناقضات وکشمکش های ذهنی خواندن و فهمیدن کتابها را جذاب میکند.
هربار که این همه کتاب را میبینم دوجمله درذهنم تداعی میشود ؛اولی حسرت اینکه چرا وقت های بسیاری را سرمسائل پوچ وبی اهمیت ازدست داده ام ،درصورتیکه بازمان هرکدام از اتلاف وقتها کلی کتاب میشد خواند ومهمتر اینکه میفهمم چقدر بیسوادم وچقدر زمان زود گذشت برای آگاهی بیشتر....
زمانیکه انسان باهدف وعشق آگاهی اش را بالا میبرد ،بدون اینکه خودش بفهمد بیشتر سکوت میکند ،کمتر درهرجمعی حضور پیدا میکند ،نگاهش عمیقتر میشود ،احساس تنهایی نمیکند،چون یک کتاب ناب ویک فنجان چای که بشود گوارای وجودت میشود همه زندگی ات.
کتابها رانباید به قصد روخوانی که باید به قصد فهمیدن احوالات نویسنده اش ،جهان بینی اش ،قلمش....خواند.
فقط دلم میخواست سالهایی که دردانشگاه درس خواندیم وبرای گرفتن مدرک برسرومغزمان میکوبیدیم، که ای کاش این نمره کمی بیشتر میشد وتهش هیچی هم نفهمیدیم ،چهارکتاب که اصول تفکروآدمیت را به ما می آموخت را درکنار آن درسهای بی وسروته قرار می دادند ،شاید کمی به مسائل ،به آدمها، به اطرافمان عمیقتر نگاه میکردیم.
کاش خواندن کتاب بشود فرهنگمان نه پزاجتماعی ،کاش از آنچه می آموزیم از ما پدرو ومادر آگاهتری بسازد ،ازما شهروندی فهیم تر ودرنهایت ازما جامعه ای والاتر...
کتاب چهارصفحه کاغذنیست ،گاهی ازهزار رفیق مهربان برای توبهتراست .من هیچوقت کتاب راجسم بی روح نمیبینم،باهرکدامشان آموختم ، گریه کردم ،خندیدم ،سکوت کردم ،فکر کردم وفقط افسوس خوردم .
هرکتاب تعصبات پوچت ،آنچه برای تو بت است را میشکند ،قضاوتت نمیکند،سکوتت را ،آرامشت را بهم نمیریزد ودر نهایت بهترین یار توست ....🌱🌱🌱