
مدت هاست سوالی ذهنم رادرگیر کرده.
وقتی درخیابان بچه های کاررا میبینم غم عجیبی حس میکنم.دخترکان وپسرکان خسته باآن چشم های بی فروغ
آنها که دربهترین سن کودکی وبازی وشادی شان هستند درزیرگرما یا در زمستان سرد دم چهارراه ها یا درهرجای این شهریاباید دستفروشی کنندیاگدایی.
همیشه به پدرومادرشان فکر میکنم.اگربحث فقراست خب چرابچه آوردید .اگربحث کمک خرج شدن کودکتان است ،مگر انصاف ندارید که آینده وزندگی وتمام وجود یک انسان را برای خودخواهی خودتان به گند می کشید.مگر بین بچه وبچه فرقی است.
آن دردانه ای که گوشی آیفون برایش خریدند چون کارنامه اش را باهزار زور وضرب بیست شده یاآن یکی شاهزاده ای که زیباترین عروسک رادارد چون هوس کرده ،چه فرقی بایک کودک کار دارد..
کودکان کار اگرهرروز هم کلی درآمد داشته باشند(که ندارند) غرورشان ،کودکی شان ،آرزوهاشان ،آینده شان همه وهمه خاکستر شده وبه هوا رفته.
من مادرم .حس مادرانه روخوب میفهمم .نگاه فرزندم ،خنده هایش حتی بغضش را خوب میشناسم.
بچه ها بیش ازبرآورده شدن نیازهای روزمره شان به یک محیط امن ،به یک گوش شنوا،به یک مادر مشوق وبه یک دوست نیازدارند.ما مسوولیم دربه دنیا آوردنشان.این جهان به خودی خود بی رحم هست ما سختترش نکنیم.کاش فکرنکنیم مالک فرزندانمان هستیم .آنها دنیای خودشان ،علایق واحساساتی متفاوت ازما دارند .
اگریک روزکنار یکی ازهمین بچه ها بنشینی میبینی کوهی ازهوش واستعداد وتوانایی هستند که در دود ودم چهارراه ها وخیابان ها گم شده.
هیچکس به فکر این بچه ها نیست .آنهایی که این کودکان بی گناه را به دنیا آوردند واقعا نمی دانند یانمی خواهند بدانند ما مسوولیم تاابد.
خدایا دست ما برای محافظت این بچه ها کوتاه است .دلم میخواست آنقدر توانایی داشتم که کمکشان میکردم .نمیتوانم.خدا توحافظشان باش،که آنها ازبرگ گل لطیفترندو مانندکوه استوار.🌱