دنیای بچهها واقعا فوقالعاده است. نزدیکترین تصورت به دنیای بیرون از خانه در بابا خلاصه میشود. تنها ادم بدی که میشناسی دزدی است که در کارتون نقابی سیاه به صورت دارد و فقط چشمانش بیرون است. اینکه فکر میکنی بهترین ادمی که وجود دارد مامان است خیلی تصویرِ جینیگیلیمستون و نازی است. گهگاهی اشک صورتت را میپوشاند فقط از برای این خاطر که دیگران اسباببازیهایشان را با تو تقسیم نمیکنند. فکر میکنی زندگی بدترین رویش را به تو نشان میدهد چون سه دقیقهی پیش مامان درِ کمدِ اسباببازیها را چسب زده که شب مهمان میاید. گهگاهی احساسِ تنهایی میکنی چون بابا بعد از ساعتها کار کردن از پیراشکیِ پلاستیکیات به اندازهی کافی تعریف نکرد. گاهی هم به خودت حق میدهی که برای مجلسِ ترحیمِ اولین دوستِ زندگیات که یحتمل هشتاد سالی داشته گریه کنی و با اشک چهارتا از ان خرماهایی که با گردو پُر شدهاند را گوشه لُپت بچپانی! و بعد هم اشکهایت را پاک کنی و در حیاطِ مسجد گرگمبههوا بازی کنی. بلاخره پیش میاید. و اگر درست فکر کنی یادت میاید یک روز که تلویزیون روشن بود، بیمکث به ان پسرکِ لاغر که اسمش "هیرو" بود گفته بود "اشکال نداره اگه گریه کنی، گریه یه واکنش طبیعی در برابر درده". واکنش طبیعی در برابرِ درد؟ دردم کجا بود رباتِ مراقبتیِ غولپیکر؟! کاش هیرو بودم و کسی برایم شرح میداد اگر گریه برای درد نیست پس برای چه اشک راه میافتد؟ بهرحال من ترجیحم این بود از برای درد بگریم، یا حداقل ایکاش ان زمان که از برای درد میگریستم اینهمه خودم را سرزنش نمیکردم، چه چیز بهتر از اینکه از برای درد بگریی نه از برای چیزی که نمیدانی؟ اگر جای ادمبزرگها بودم هیچوقت بچهها را سرزنش نمیکردم که از برای زانوی زخم شده و دستِ شکسته و پدربزرگِ هشتادسالهای که هرگز بیدار نمیشود و انگشتِ لای در ماند و چه و چه و چه گریه نکنید. خب طبیعیه که گریه کنید، چون گریه یک واکنشِ طبیعی در برابر درد است.
۱۵ تیر ۱۴۰۵
- ۴۵