توماس هابز میگوید در دورههایی مثل ناامنی، قحطی، جنگ، بیماری و سقوط تمدنها، انسانها برای بقا مجبور میشوند دایره همدلیشان را کوچک کنند!. در پاسخ سوالم منبابِ ریشهی بیرحمیِ انسانها، از هوشِ مصنوعیِ داخلی و ملی، به نظریههای هابز رسیدم. دو روز است انگشتانم نه قلم به دست میگیرند و نه حاضر به حرکت روی کیبرد گوشی میشوند! گمانم جایی میانهی یک سیلِ بزرگ گیر افتادهام. سیلی از سوالهای شبانه روزیِ ادمها از زندگی در وضعِ موجود، با بارانی از نسخهها و دخالتهای دیوانهکننده که بر موجِ این سیل میافزایند. استخراج درست یا نادرستِ من از بخشی از نظریهی توماس هابز منبابِ بیرحمی ما و همنوعانمان در این خلاصه میشود که "بیرحمی همیشه از شرارت نمیاید و گاهی منبعِ بیرحمی ترسِ شدید است". حالا ستخراجِ درست یا نادرستِ من از وضعیت کنونیِ خودم این است که این نسخهپیچیها و نصیحتهای ادمیان، رابطهی مستقیمی با بیرحمیشان دارد! نه لزوما خشونتی عمدی، اما بیرحمیای با منشا ترس گمانم این چنین وضعی را رقم بزند. رفتاری حساب شده که به نظر بیعیب و نقص است. سختگیریها و نسخههای پی در پی برای رسیدن به وضعِ مطلوب. اگر توماس هابز بودم نظریهام را این چنین مطرح میکردم که بیرحمی فقط و فقط از ترس میاید، از ترسهای بیرونی و درونی، ترسهای طولانی و تمامنشدنی که در روندی معکوس بهجای عقبنشینی به حمله میانجامند. اما حالا که توماس هابز نیستم و یکی از اشرف مخلوقاتِ گیر افتاده در قرن بیست و یک، در میانهی جنگهای بیرونی و درونی هستم، میتوانم بدون نظریههای اثباتشده و قُلنبه سُلنبه، دربارهی ادمهای بیرحم در این روزها که بیرحمی روی بورس است! بگویم که حالم از خوشان و نسخههایشان و نصیحتهایشان به هم میخورد.
امروز روزِ چهل و پنجم جنگ است.
۲۴ فروردین ۱۴۰۵
- ۸۰