سلام عزیزکم. چه خوب که نیستی و این روزها را از سر نمیگذرانی! مضحک است، اما دلم میخواهد ان روز که تو در این جهان فرزندِ من میشوی همهچیز گل و بلبل باشد. هیچ خبری از این روزها به گوش نرسد و ما در بهترین برهه از تاریخ، بهترین والد و فرزندِ این جهان باشیم! جان دلم. کاش ان روزها که تو میایی جهان رنگِ خاکستریِ این زمان را از خود شسته باشد. من مطمئنم روزی که تو باشی جهان رنگِ خاکستری را به دور انداخته و اغشته به سبز خواهد شد. اما درِ گوشی بگویم، ممکن است جهان هیچگاه انقدرها هم بینقص و جینگیلیمستون نشود! که بینقص نبودن انقدرها هم بدک نیست، این بینقص نبودنِ جهان است که من را به سوی تو کشانده، اگر جهان سبزِ سبز بشود دیگر امید از بین میرود، گمانم امید از دل تاریکی و نقص سر بر اورَد. گمانم امید ان طنابیست که با تمامِ عیبهای زندگی ما را به زندگی جوش میدهد. تو هنوز نیستی و من گاهی خودم را در ایندهای پیدا میکنم که کنارِ تو نشستهام و دربارهی همین روزها حرف میزنم. روزهایی که جهان خاکستری بود و ما خیال میکردیم رنگها برای همیشه گم شدهاند. انوقت شاید تو باور نکنی که ادمیانِ این زمان چطور از دلِ اینهمه تاریکی باز هم خانه میساختند، عاشق میشدند و برای فرداهایی دور نقشه میکشیدند. من اما خوب میدانم رازِ این روزها چیست، رازِ این روزهای من تویی که مُدام در گوشم زمزمه میکنی "تو نمیتونی کم بیاری" معلوم است که نمیتوانم، نباید کم بیاورم. جانِ دلم. تو تنها فرزندِ ایندهی من نیستی، تو پناهِ این روزهایی، پناهِ روزهای خاکستریِ اغازینِ جوانیام. و من دوستت دارم، از روزهایی که نیستی و نمیدانم ایا به اغوشم خواهی رسید؟ تا روزهایی که خواهی بود و تا همیشه.
امروز روزِ صد و ششم جنگ است.
۲۳ خرداد ۱۴۰۵
- ۱۹