دنیای بچهها واقعا فوقالعاده است. عمیقترین گریه برای وقتی است که ماشین کنترلیِ جدیدت که به زور دو روز از گرفتنش میگذرد به دیوار خورده و حالا فقط دندهعقب میرود. دستهبندیِ ادمهای بد و ادمهای خوب فقط روی تخته وایتبرد معنا پیدا میکند. گهگاهی احساسِ بدبختی میکنی و دلیلش لقمهی کالباس در دستِ بغلدستیات و لقمهی پنیر در دستِ تو است. کفِ فروشگاه دراز میکشی و پا به زمین میکوبی برای دست یافتن به خرسِ صورتیِ پشتِ ویترین و هیچچیز از اینده و گریه نکردن برای از دست دادنِ چیزهای مهمتر از خرسِ صورتی نمیدانی. خب در حقیقت انموقع هیچچیز مهمتر از خرسِ صورتیِ پشتِ ویترین وجود ندارد، البته مامان پیشنهادِ عروسکجیشیِ بالای قفسه را میدهد که جذاب و دستیافتنی به نظر میاید. بزرگترین دعوایت با مامان بر سرِ پوشیدنِ دامنِ سبز با لباسِ نارنجی و کفشِ صورتی و کیفِ پولکپولکی ابی است که به نظر بهترین استایلِ روز میاید! گاهی هم مامان هیچجوره کوتاه نمیاید و تو مجبور به پوشیدنِ پیراهنی با گلهای پنفش و کفشی یاسی رنگ میشوی و حاضر و اماده با سِگِرمههای درهم جلوی تلویزیون مینشینی تا مامان هم حاضر شود، دوری انگار که تمام بدبختیهایش را فراموش میکند میگوید "وقتی زندگی سخت میشه چی کار میکنیم؟ شنا شنا شنا میکنیم!" شنا میکنیم؟ اگر شنا کنم سختیِ زندگی در اب حل میشود؟ چه عالی. نمیدانم چرا انوقت که قادر به باورِ چنین چیزی بودم به جای پیراهنِ گلگلی و کفشهای مهمانی بلیز شلوارِ معمولیای به تن نکردم و به مامان اصرار نکردم که برویم شنا کنیم که سختیهای زندگی در اب حل بشوند. کاش دوری بودم و تا صورِ اسرافیل شنا میکردم و هیچوقت زندگی این همه سخت و طاقتفرسا نمیشد.
۱۶ تیر ۱۴۰۵
- ۴۴