شصت و هفت.
دیروز متین کتابی که امانت گرفته بود را پس اورد، صفحه به صفحهی این کتاب من را به یادِ تو میاندازد، در اصل به یادِ روزهای بعد از تو! صفحه به صفحهی کتاب و لحظه به لحظهی امشب. اگر با تو صادق باشم واژهها در من خُشکیده و انطور که لایقی برایت نخواهم نوشت. هیچچیز انطور که لایق بودی پیش نرفت و این هم روی هر انچیزی که کمتر از لیاقتِ تو بود. امشب که به سینه میزدم دستم به زنجیرِ گردنبند گره خورد، دستم به زنجیرِ گردنبند و ذهنم به تو. به روزهای دور و دیری که هرگز به ان برنمیگردیم.
شصت و هشت.
با خودم عهد کردم برای پسرکم ارثیهای از این روزها باقی نگذارم. ارثیهای که روزی به گریه بیاندازدش، هرگز. ارثیهای که روزی مادرش را بیچاره نشانش بدهد، هرگز. برای پسرکم هیچچیز از این روزها نخواهم برد.
شصت و نُه.
قبرستان همیشه چیزی عجیب را در من روشن میکند، اینکه زنان با پاشنههایی بلند و تعادلی به زور به دست امده، تلاش میکنند پا روی قبری نگذارند و اینکه حداقل پنج مردِ تنومند لازم است تا تابوتی را تکان بدهند و اینکه بعد از چهل سال قبری را خالی کرده و کسی دیگر را درونِ ان قرار میدهند و اینکه کودکان چه بیپروا از روی سنگقبرها میپرند و پشتِ درختها پنهان میشوند و روی جعبهی برقی زرد رنگ چشم میگذارند. همهی این اتفاقها در قبرستان رُخ میدهد، زندهها به پا روی قبر نگذاشتن و بلند کردنِ تابوت فکر میکنند، کوچکترها به پیدا کردنِ جایی برای قایمباشک بازی کردن، و ببخشید، مُردهها به چه فکر میکنند؟.
۱ تیر ۱۴۰۵
- ۱۰