امروز تمامِ مسیرِ از خانه تا کجا را به حرفهای پیرمرد گوش دادم که از دخترِ عزیز و دُردانهاش حرف میزد، دخترِ بیست و چهار سالهای که لیسانسش را گرفته و راهیِ لندن است و عاشقِ والیبال است و کمی هم کیک و شیرینیپزی را دوست دارد، ارزوی بچگیاش اشپزی در برجمیلاد بوده و چشمهایش به مادرِ خدابیامرزش که عمرش را به ما داده رفته، برای خاطرِ قد بلندش والیبال را دنبال کرده و به لندن که برود پیرمرد تنها میشود و هفتهای یکبار سرش را با نوهی پسریاش گرم میکند. تنها یکچیز باعث میشد عمیق و عاجزانه بخواهم جایم را با دختر عوض کنم، اینکه کسی میانِ عالم و ادم اینجور با جرئیات از من سخن بگوید و به من ببالد. روزها به دنبالِ فرار از زندگی و شبها خیره به سقفِ اتاق، به دنبال معنای زندگی میگردم. نتیجهی واکاویهای ذهنی یا به عبارتی جدلِ بیانتهای من و ذهنم به کوچهای بنبست میرسد. کوچهای بنبست و خالی. این روزها تقریبا همهی راهها به کوچهای بنبست و خالی ختم میشوند، امروز نقل میکردم که روزها خیره به پیازهای داخل ماهیتابه و کوهِ ظرفهای نَشُسته بیاختیار دو سه دقیقهای اشک میریزم و بعد به ادامهی کارم میرسم. امروز پسرک با توپِ بادیِ ابیرنگش گلدانِ سفالیِ مامان را از روی اُپن انداخت، گلدانِ سفالی خورد شد و من هم به دنبالهاش، البته پسرک مقصر نبود گلدان هم مثل من نازکنارنجی شده بود، بچهتر که بودم بارها به زمین انداختمش اما فقط ترک برمیداشت، تا به امروز. تکهتکه شدنِ گلدان واقعا [فقط] تقصیرِ پسرک نبود، دستِ کم سهبار من و یحتمل چندباری مامان به زمین انداخته بودیمش! گمانم عاقبتِ گلدانِ سفالیِ مامان اینهای از عاقبتِ من است.
۹ تیر ۱۴۰۵
- ۲