ویرگول
ورودثبت نام
فاطمه صاد
فاطمه صادواسئل خیالک: هل کان یعلم ان طریقک هذا طویل؟
فاطمه صاد
فاطمه صاد
خواندن ۱ دقیقه·۹ روز پیش

حسی دست‌نخورده

میانه‌ی روزهای خوب و لحظه‌های فوق‌العاده و خوش‌گذرانی و جُک‌های خنده‌دار و شادیِ بی‌انتها، لحظه‌ای خیره میشوم به تَرَک دیوار و گریه را از سر میگیرم. اشکی را ادامه میدهم که ساعت‌ها یا روزها پیش خاتمه یافته بود. امروز حدود سه ساعت و بیست دقیقه به صورت ممتد شیر فلکه‌ی چشمانم را باز کردم، پشت تلفن و زمانی که گره از موهایم باز میکردم و موقع شستن ظرف‌ها و موقع تاکسی گرفتن و موقع رد شدن از پل عابرپیاده و بین رکعت‌های نماز و سوار ماشین و طولِ روضه و تا بیخِ بیخِ روضه. نه برای گره‌ی موهایم و نه برای ظرف‌های کثیف و نه حتی برا روضه. انگار کنی یک لحظه ناگهان همه‌چیز ادامه پیدا میکند، مانند اشکی که بر گونه‌ام روانه است. همه‌چیز ادامه پیدا میکند، همه‌چیز و شما. شما ادامه پیدا میکنی، درست انجا که باید تمام بشوی و مُهر خاتمه‌ای در انتهای افکار مربوط بهتان بخورد ادامه پیدا میکنی. ان‌طور که گویی هیچ‌گاه متوقف نشده‌ای، درست مانند اشک‌های روی گونه‌ام. این اشک‌ها برای تو هستند؟ گمانم برای تو باشند چون تو هرگز نرفته‌ای، اصلا نیامده‌ای که بروی. ادمیانی که میروند بعد از رفتنشان تبدیل به حسی میشوند که درونِ ما ادامه پیدا میکند. ادمیانی که هرگز نیامده‌اند تا به ابد حسی دست‌نخورده در گوشه‌ای از قلب میمانند و گه‌گاهی اشک راه خانه‌شان را میگیرد. این اشک از شما شروع میشود و صادقانه اینکه سر اخر هم به شما میرسد اما در مسیرِ از شما تا شما مدام از روی جسدِ چسبیده به زمینِ "من" رد میشود. جالب است، خودم از خودم رد میشوم، روزی هزاربار به وسیله‌ی چند قطره‌ی ناقابل اشک و به وساطتِ شما!

۴ خرداد ۱۴٠۵

- ۷

۰
۰
فاطمه صاد
فاطمه صاد
واسئل خیالک: هل کان یعلم ان طریقک هذا طویل؟
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید