
تصور کنید کسی که دوستش دارید، تصمیم بگیرد بمیرد؛ آن هم چه وقت؟ درست همان زمانی که تمام عشقتان را نثارش کردهاید. میدانید؟ ترسناکترین بخش ماجرا مرگِ او نیست — بلکه این است که چرا چنین کرده است.
«نازنین» از آن دست آثار کوتاه داستایوفسکی است که در حجم اندک، جهانی از روانِ انسان را پیش چشم میگذارد.
روایتی از مردی است ترسو، سلطهجو و غیرقابل اعتماد؛ کسی که بهخاطر بزدلیاش کار شرافتمندانهاش را از دست داده و حالا در دل حرفهای تازه، در پی انتقام از مردم است.
در همین مسیر، دخترکی شانزدهساله و یتیم را میبیند — نه هر دختری، بلکه روحی پاک و خام که بیخبر از بازی قدرت، پای در مغازهی او میگذارد.
این مرد، که اکنون در میان مردم اعتباری بهدست آورده و خود را صاحب نفوذ میداند، خیال میکند میتواند دیگران را کنترل کند و در بند نگاه دارد.
اما آیا واقعاً میتواند؟
آیا درست است دیگری را به نامِ نجات، در قفسی تنگ بیندازی و راه پرواز را از او بگیری؟
داستایوفسکی در این اثر، روایت را بهگونهای متفاوت پیش میبرد؛
همهچیز از زبانِ مرد بازگو میشود — مردی که در ظاهر در حال اعتراف است، اما هر لحظه میان صداقت و خودفریبی در نوسان است.
آیا او حقیقت را میگوید؟
آیا ما، هنگامی که داستانِ زندگی خود را برای دیگران تعریف میکنیم، همهی حقیقت را بر زبان میآوریم؟
و اگر نه، آیا هنوز میتوانیم از بیگناهی سخن بگوییم؟
«نازنین» فقط روایت یک خودکشی نیست؛ اعترافنامهای است از زبان انسانی که نمیخواهد ببیند چگونه عشقش را، به دستِ خودش، خفه کرده است.
درست همینجاست که داستایوفسکی ما را وادار میکند از خود بپرسیم: اگر جای او بودم، آیا من هم چنین نمیکردم؟
وقتی داستان به پایان میرسد، شاید با خود بگویید:
«اگر من جای آن مرد بودم، هرگز عشقم را در سلطهی خود قرار نمیدادم.»
اما مطمئنید؟
یا شاید از بیان واقعیت میترسید؟
شاید حقیقت را تحریف میکنید، تصویری دروغین از خود میسازید و تمام حق را به خود میدهید درست مثل مرد داستان.
زندگی ما سرشار از غرور و خودپسندی است. همیشه دیگری را مقصر میدانیم، جز خودمان. فکر میکنیم تنها کسی که مورد ظلم و ستم قرار گرفته، خودِ ما هستیم. و با همین توهم، چه زخمها که بر دیگران نزدیم و هیچگاه مسئولیتش را نپذیرفتیم...