«پدر سرگی» داستان مردی زیبا، جوان، جاهطلب و بسیار پرتلاش است که از طبقهای متوسط برخاسته اما با کوشش فراوان به مقام و مراتب بالای اجتماعی میرسد. با اینهمه، یک حادثهٔ عجیب—آگاهشدن از خیانت محبوبش که معشوقهٔ تزار نیز هست—تمام مسیر زندگی او را دگرگون میکند. این ضربهٔ روحی، غرور او را میشکند و باعث میشود همهٔ آنچه اندوخته بود را رها کند و به صومعه پناه ببرد؛ شاید آن جاهطلبی، شهرتخواهی و کبر درونیاش اندکی آرام گیرد.
اما تولستوی با نگاهی عمیق نشان میدهد که فرار از دنیا، انسان را از خویشتن نجات نمیدهد. پدر سرگی حتی در مقام راهب نیز با وسوسهها، غرور معنوی، میل به تقدیسشدن و کشمکشهای پنهان نفس دستوپنجه نرم میکند. آزمونهای گاه حیرتآور و گاه تلخ، او را بارها میان سقوط و تقوا معلق نگه میدارند، تا جایی که حقیقت درونیاش بهتدریج آشکار میشود.
این رمان کوتاه توسط تولستوی نوشته شده؛ زمانی که خودِ نویسنده نیز با بحرانهای عمیق معنوی، انتقاد از ریاضتهای ظاهری، تردید به اقتدار کلیسا و جستوجوی یک زندگی ساده و صادقانه روبهرو بود. به همین دلیل «پدر سرگی» بیش از یک داستان است؛ آیینهای از نبرد درونی تولستوی با غرور، با ایمان، با وسوسه و با معنای واقعی رستگاری.
در نهایت، پدر سرگی پس از تجربهٔ شکستهای روحی و اخلاقی، مسیری تازه مییابد—مسیر ساده، انسانی و بیادعایی که تولستوی آن را تنها شکل حقیقی معنا و نجات میدانست.
«پدر سرگی» داستان سقوط و رستگاری است؛ روایتی از نبرد انسان با خودش، و دعوتی برای یافتن معنویت در صداقت، فروتنی و خدمت به دیگران.