
حقیقتاً در آرزویش هستم…
در آرزوی تجربه یک زندگی مستقل؛ دختری تنها که به دوردستها سفر میکند، پیشرفت میکند…
اما ناگهان به خودم آمدم و دیدم من حتی حاضر نیستم در همین محله خودمان، در همین شهر به تنهایی سفر کنم. دیدم حتی حاضر نیستم هر شب برای خود آشپزی کنم؛ پس چطور میتوانم مستقل باشم؟
بله، مهاجرت از دور زیباست، از دور پر از قدرت است؛ اما تنها انسانی از پس آن برمیآید که در حال حاضر مستقل زندگی میکند. صرفاً نباید خانهای جدا از والدین داشت، میتوان در همان محیط هم پیشرفت کرد.
شروع کردم به تمرین؛ به گردش، به آشپزی. تصور اینکه زمانی مهاجرت خواهم کرد و چون نمیتوانم آشپزی کنم از گرسنگی خواهم مرد، مرا میترساند؛ پس آشپزی را یاد گرفتم. شاید آنقدرها هم خوب نباشم، اما به مرور زمان پیشرفت میکنم. نظم را از اتاقم شروع کردم؛ چرا که تصورِ خانهای که از شدت بینظمی منفجر شده، عصبانیام میکرد. شروع کردم به تنهایی به مکانهای جدید رفتن و آدرس پیدا کردن؛ چرا که تصورِ گم شدن در کشوری غریب، مرا میترساند.
بهنظرم اینها مهارتهایی هستند که انسان باید پیش از شروع یک زندگی مستقل کسب کند؛ اینکه چطور تعادلی میان کار، زندگی و درس پیدا کنی، مهم است.
نمیخواهم بگویم در حال حاضر کاملاً برای یک زندگی مستقل آمادهام، اما میتوانم آماده شوم. میتوانم هرروز یک قدم از «منطقه امن» خودم خارج شوم، تجربه کسب کنم و بر ترسهایم غلبه کنم.
مهاجرت در اوایل تنها شبیه به رویایی دستنیافتنی بود، اما به مرور زمان تبدیل شد به یکی از اهداف اصلی زندگیام. برایش سخت تلاش میکردم، تا روزی که به خودم آمدم و پرسیدم: آیا حاضرم بهای آن را بپردازم؟ بهایش، جدا از سختیهای قبل از مهاجرت، تنهایی بود، دور از خانواده بودن بود و مقابله با خودِ واقعیام. اما از خودم پرسیدم اگر مهاجرت نکنم، بهای آن را باید با یک عمر حسرت و پشیمانی بدهم؟ همین موضوع برایم کاملاً روشن کرد که چه میخواهم.
هنوز در مسیر هستم؛ دختر ۲۰ سالهای که ترم اولی است و ۵ سال دیگر خودش را در کشور مورد علاقهاش، با سبک زندگی دلخواهش و در حال ساختن آیندهاش میبیند. شاید همه چیز واضح نباشد، شاید در حال حاضر زیر فشار درس، زبان و هزینهها باشم، اما میدانم این مرحله از زندگی دارد مرا برای مرحله بعدی آماده میکند
«۱۴۰۵/۴/۱۵»