
بومممممم!
صدای انفجار آمد.
بیرون را نمیگویم، مغزم را میگویم.
همان لحظه که از خواب بیدار شدم، همان لحظه که مغزم هم بیدار شد؛
ناگهان انبوهی از حسرتها، نگرانیها، برنامههای انجامنشده، سرزنشها و… آمدند و مانند بمبی منفجر شدند.
فکر نمیکنم نوشتن دیگر به دادم برسد.
گاهی با خودم فکر میکنم شاید باید مغزم را در بیاورم و تمامی وسایل نامربوط را دور بریزم، یا اصلاً هست و نیستش را نابود کنم.
شاید زندگی بدون مغز، پر از خوشحالی بود؛ شاید پر از بیخیالی بود؛ شاید زندگیای میبود که در آن هیچ بیعدالتیای نبود…
نمیدانم این مغز، این سیستم پیچیده، این خانهی بههمریخته، چه موقع قرار است منظم شود؟ چه موقع قرار است تمامی افکار منفی و نشخوارهای فکری بیرون بروند؟
شاید کافی است تنها کمی خانهام را گردگیری کنم و برخی وسایل را دور بریزم؛ همان افکار مسخرهای که زندگی مرا به تمسخر گرفتهاند.
۱۴۰۵/۴/۸