
گاهی زندگی آنقدر به تو فشار میآورد که از یک جایی به بعد، آگاه شوی، بالغ شوی و بفهمی و بشناسی خودت را و انسانهای اطرافت را.
به جرأت میتوانم بگویم زمانی که دبیرستانی بودم، فکر میکردم مدرسهام که تمام شود، دیپلمم را که بگیرم، کنکورم را که بدهم، دانشگاه که بروم، همهچیز آسان خواهد شد و من موفق خواهم شد؛ اما نه، اینطور نبود. دنیا و جامعهی بیرون آنطور که در رویاهایم فکر میکردم نبود.
بله، اینکه بهطور ناگهانی کلی مسئولیت بر دوشت باشد، سخت است و استرسآور…
وقتی در زمانی تنها کارت درس خواندن بوده، اما اکنون باید همزمان درس، کار، هزینهها، شغل، مدرک، مهاجرت، ارتباطات و … را با هم مدیریت کنی و از همه بدتر اینکه باز هم حس میکنی پیشرفتی نکردهای و هنوز عقب ماندهای و هیچ پشتوانهای نداری، دردناک است.
اینکه گاهی از فشار روحی و جسمی زیاد، لبخند میزنی و گریههایت را نگه میداری تا آخر شب تخلیه کنی، دردآور است.
اینکه شخصیتت و ذاتت درونگرایی است و ارتباطات گسترده نداری و انسانها مدام فکر میکنند مغروری، دردآور است. از همه بدتر اینکه به نظرات و افکار و رفتار دیگران بیش از حد بها میدهی که نکند کار اشتباهی از تو سر بزند…
برای رسیدن به چیزهایی دستوپا میزنی که میدانی انتهایی ندارد و به امید آن روزهای بهتر، این لحظات ناب را با نگرانی و ترس از دست میدهیم…
و شاید بزرگ شدن یعنی همین؛ یاد گرفتنِ زندگی در میان فشارها، بدون آنکه خودت را گم کنی.
«۱۴۰۵/۴/۷»