
چرا مدام فکر میکنیم زمانی که همه چیز عالی شود، کارها را به بهترین روش ممکن انجام خواهیم داد؟
احتمالاً همان کمالگرایی لعنتی است؛ همان کمالگراییای که مرا از حرکت کردن باز داشته و در حالتی شبیه به یخزدگی یا سنگکوب شدن نگه داشته است. چرا حتماً باید مجبور باشیم تا کاری را انجام دهیم؟ و چرا دقیقاً زمانی که بیش از حد احساس اجبار میکنیم، دست از انجام دادن آن برمیداریم؟
شاید تا به حال کلی سیب گاز زده باشم که هنوز تمام نکردهام؛ از هنر، ورزش، زبان و دروس گرفته تا تغییرات درونی که همیشه میخواستم انجام دهم. اینطور هستم که یا باید تمام ویژگیهای درونم و بیرونم را تغییر دهم، یا اگر از پس هیچکدامشان بر نمیآیم، پس اصلاً هیچ کاری نمیکنم.
سرعت… کلمهای عجیب و وسوسهانگیز؛ کلمهای که مفهوم «صبر» و «آهسته و پیوسته» را از بین میبرد. همین سرعت و جوگیر شدن، انگیزه درونی انسان را ناگهان خاموش میکند. ناگهان انسان دچار پرخوریِ بیش از حد در یادگیری یا کار زیاد میشود و نه تنها پیشرفت نمیکند، اتفاقاً دچار پسرفت نیز میشود.
چقدر لیستی از برنامههایمان در ابتدای هر سال، ماه و هفته درست کردهایم و چقدر آنها را انجام ندادهایم؟ چقدر با یک اتفاق حواسمان پرت شده؟ چقدر بهانه آوردهایم؟ و چقدر خود را شبیه به رباتی در نظر گرفتهایم که باید همه کارها را بدون هیچ خطایی و کاملاً منظم انجام دهد؟
اکنون که سرشار از ناامیدی هستم و کولهباری از کارهای انجامنشده دارم، میتوانم حسرت و پشیمانی را حس کنم. میتوانم ببینم چقدر حسی که الان دارم به گذشتهام، و حسی که در آینده خواهم داشت به امروز و کارهایی که انجام میدهم، بستگی دارد.
اگر قرار است «منِ فردا» کمی آسودهتر باشد، «منِ امروز» باید یک قدم به سمت جلو حرکت کند.
۱۴۰۵/۴/۹