
شهید حسن باقری بعد از عملیات رمضان نطقی برای سربازانش که سخت شبیه این روزهای ماست.از این گله میکند که چرا سنگینی و ابهت خبر جاندادن انسانها برایتان تقلیل پیدا کرده و خالی از معنا شده. چرا اول جنگ اگر هفتاد نفر در دهلاویه شهید میشدند تنتان میلرزید اما حالا شنیدن جانسپردن یکهزار و دوهزار و سههزار نفر برابر است برایتان با خبر مرگ صدهزار نفر.
این روزها برای ما هم دارد چنین میشود. این روزهایی که با خبرهای خونآلود میخوابیم و خبرهای خونآلود برمیخیزیم. دارد جان انسانها برایمان تقلیل پیدا میکند به عدد. مرگ را میشماریم. انگار که هرچیز بیارزش و کماهمیت دیگری را. عدد روی عدد میگذاریم و تعداد کودکان کشتهشده توسط بمبهای یکتنی را میبریم بالاتر. کودکانی که سهمشان از این دنیا نه زندگی که حتی در حد بهخاطرسپردن نامشان هم نبود.
امشب تصویری منتشر شد از دخترکی به نام آیه که ساکن غزه است. اوضاع طوریست که نمیدانم الان که دارم از او حرف میزنم هست در این دنیا یا نه. آیه اسمش را با ماژیک آبی کف دستش نوشته. همراه با جملهای به این مضمون که: اگه دستم سالم موند، اسمم آیهس.
یعنی در گوشهای از همین جهانی که من دارم نفس میکشم دخترکی هست که تمام دغدغهی کودکیاش این است که اگر ناگهان بمبی یکتنی روی سرش فرود آمد و بعد از انفجاری که طبیعتاً بعد از فرود آن بمب یکتنی رخ میدهد دست چپش سالم ماند، آنهایی که دست چپش را پیدا کردهاند بفهمند اسمش آیه است. تا روی سینهی سردش ننویسند مجهول. بنویسند آیه.
چند شب است که با بغضی سنگین میخوابم. و با خشم بیدارم میشوم. اعصابم ضعیفتر شده. سریع تر کوره در میروم. کمتحمل شدهام. خندههایم واقعی نیست. تصاویر خونی کودکان از ذهنم بیرون نمیرود. بازی دستهجمعیشان در حیاط آن بیمارستان که دیگر نیست روحم را خراشیده. نمیخواهم مسخ شوم توسط آمار. نمیخواهم آیههای غزه برایم تبدیل به عدد بشوند. دلم میخواهد این بغضی که در گلو دارم همینقدر سنگین بماند. میخواهم گوشهی چشمانم خیس باشد هنوز. تا برسد آن روزی که نزدیک است. تا برسد روزی که این فرزند نارس حرامزاده دیگر نباشد روی زمین. فرزندی که اسرائیل میخوانندش.
دیروز احمد بابایی در تکهای از شعرش خطاب به آیههای غزه حرفی زد که بند دل هرکه شنید را پاره کرد.
خون دل خوردهایم، گریه نکن
ما مگر مردهایم؟ گریه نکن.