خیلی وقته دیگه اینجا سر نمی زنم!!!
قبلنا قلمم روون بود، میومدم اینجا و خودش می نوشت. بعدش همه این نوشته ها تبدیل شد به وبلاگ و چه آرزوها که براش نداشتم...
بگذریم.... آدم وقتی می خواد چیزی بنویسه حرفی بزنه جلو چار نفر دیگه باید بتونه، باید حرفی داشته باشه!!!
این روزها در حرف ندار ترین روزهای زندگیمم و دارم نگاه می کنم به چرخ روزگار که ما رو تا کجا می بره...
26 سالگی و تب و تاب بزرگ شدن و آینده و هزار تا چیز دیگه که یه دفه اومد زد به سرمون و تا چند سال پیش هیچ خبری ازش نبود؛ حسابی غافلگیرمون کرده...
نشستیم زل زدیم ببینیم چی میشه، مثل باقی وقتا....
آره بیست و شش سالگی یه جوون ایرانی تو خاورمیانه این شکلیه....
نشسته به در چشم دوخته، بی خبر از همه چیز و منتظر که چی میشه ...