
نمیدونم چی شد، اما وقتی به خودم اومدم، دیدم که سینم سوراخ شده. تیر خورده بودم. خودم خیلی حسش نکردم فقط دیدم که چقد قطره خون ریخته و یکی با وحشت داره بهم نگاه میکنه. " تیر خوردی، نگران نباش سریع میرسونمت بیمارستان". دردی حس نمیشد. بیشتر انگار یه لذت رو تجربه میکردم. با خودم میگفتم، همیشه دلم میخواست ببینم تیر خوردن چه شکلیه. خون ریزی نداشتم. راحت هم میتونستم حرکت کنم. همش به پایین نگاه میکردم تا یادم بیاد قلبم کدوم وریه. انگار راست یا چپ بودن قلبم یه شوخی بود. شخص همراهم، خیلی نگران بود. من رو سوار ماشین کرد. از وسط تیراندازی و بمب و گرد و غبار، همونطور که قول داده بود، داشت من رو به بیمارستان میبرد. منو صندلی عقب نشوند و گفت که سرمو بیارم پایین. برای اینکه از هوش نرم، مدام باهام حرف میزد. میگفت که حاضره جونش رو برام بده، اما سالم بمونم.
شاید اگه یکی الان اینو بهم میگفت گریم میگرفت، ولی اون لحظه هیچ حسی نسبت بهش نداشتم. دو سه روزی بود که آب نخورده بودم و فکر میکردم برای همینه که خون ریزی ای ندارم. اون گلوله فقط سینم رو (تقریبا نزدیک ترقوهم) رو شکافته بود.
فکر میکنم همونجا بود که از حال رفتم. وقتی که به هوش اومدم، فقط صدا میشنیدم. نور خیلی زیاد بود برای همین چشمامو باز نکردم. صدای مامانمو میشنیدم که داشت با خالم صحبت میکرد و میگفت که آره ما چیزیمون نشده و حالمون خوبه. اینو که گفت، از خواب پریدم. بلند شدم و قفسه سینمو لمس کردم. سالم بود. موبایلم رو برداشتم دیدم که کلی تماس از دست رفته دارم. صدای اخبار رو میشنیدم که پشت سر هم از کلمه موشک و انتقام استفاده میکنه. هنوز توی رخت خوابم بودم.
هنوز خسته بودم. نمیخواستم بلند شم. نمیخواستم بیشتر بدونم.
همه جا میگفتن که واقعا جنگ شده. اسرائیل به چند نقطه تهران و شهرای دیگه موشک زده. آدما عجیب و غریب بودن. یه سریا خوشحال بودن و یه سریا ناراحت. انگار فقط من بودم که نمیفهمیدم و گیج بودم.
کل اون روز، همه حال هم رو میپرسیدن. یه جا خوندم که میگفت اینجور موقع هاست که میفهمی چه چیزا یا کسایی رو داری و براشون نگران میشی.
شاید واقعا همینطور باشه. مامان بزرگم زنگ میزد و با گریه میگفت که تروخدا پاشین بیاین. اونجا خطرناکه. بابامم بهش میگفت که نه جایی که ما زندگی میکنیم رو بلد نیستن. منو و داداشمم بهش میخندیدیم و میگفتم آره تو راست میگی.
میشنیدیم که همه در حال آماده باشن. میرن بیرون آب معدنی و کنسرو میخرن یا حتی رها میکنن و میرن شهر خودشون. ما از اونایی هستیم که موندیم.
روز سوم
امروز هم مثل دیروز تا مدت درازی توی رخت خواب موندم. به صدا های اطراف گوش میکردم.
چقدر قشنگه که یهو یه نفر که اصلا فکر نمیکردی به تو فکر کنه، بهت پیام میده و حالت رو میپرسه. یا حتی زنگ میزنه و میگه که میخواسته صداتو بشنوه.
مامان از دیروز گیر داده که وسیله هاتو جمع کن. یه کوله از وسایل مهمت. منم به اتاقم نگاه میکردم. تا که دیگه همه چیز تار میشد و نمیتونستم ببینمش. با هر بار شنیدن این جمله " وسیله هاتو جمع کن" لبام مچاله میشد. شایدم قلبم، نمیدونم. خیلی وسیله زیادی توی اتاقم ندارم. اصلا بحث وسیله نبود. به این فکر میکردم که چقدر قراره دلم برای این خلوت و زمانایی توی این اتاق گذروندم تنگ بشه. همیشه از بچگی دلم میخواست که گالری خودمو داشته باشم. جایی که دیواراش پر از نقاشیای منه. اتاق من یا بهتره بگم گالری کوچیک من، قراره خیلی دلم براش تنگ بشه.

به روز ده یا یازدهم از روزای جنگی رسیدیم. یه جوری میگم جنگی آدم یاد خاک و تفنگ و سربازا میوفته. به هر حال یه چیزی هست که توی همه جنگا حس میشه، اونم فاصلهست.
گفته بودم ما از اونایی هستیم که موندیم. اما ما هم رها کردیم. همش میترسیدیم که تهران رو بمب اتم بزنن و ما هم که بغل گوششیم داغون بشیم. به هر حال یه دفعه مردن خیلی بهتر از داغون شدن و آروم آروم مردنه. خیلیا توی این تایم نشستن و سریال چرنوبیل رو دیدن. میخواستن ببینن که چه شکلیه. انفجار هسته ای رو میگم. از chatgpt ای که تا الان راجع به رویا ها و برنامه ریزیا و یادگیری صحبت میکردیم، سوال کردم. پرسیدم که تشتعات و مواد رادیو اکتیو چقدر زمان لازم دارن تا به جایی که ما زندگی میکنیم برسن. تایم کمی بود. برای یه خانواده شش نفره غیر ممکن بود که اگر این اتفاق بیوفته، بتونن در برن. پس فکر کردیم که شاید زودتر رفتن کار بهتری باشه.
البته فقط این نبود. توی شب سوم، داداشم از ترس تب میکرد. اصلا بنظرم تنها دلیلی که از اونجا رفتیم همین بود. امروز وقتی که بلیت قطار به اهواز رو گرفتیم، دوباره سر رفتن یا برگشتن به خونه خودمون بحث شد. مامانم میگفت که من حوصله ندارم بیشتز از یه هفته اونجا بمونم، بابامم میگفت که دیگه اصلا برای چی بریم، بریم خونه خودمون بشینیم، همه چیم هست، راحت. متوجه نشدم که واقعا میخوان برن یا نه. به جایی رسیده بودیم که انجام هیچ کاری هیچ دلیلی نداشت، یا حداقل اونا یادشون نمیومد.
اتاق عزیزم، نمیدونم روز ها هنوزم جنگی حساب میشن یا نه، اما نزدیکای ۲۰ روزه که ازت دورم. از تو، شاید از خودم، شاید از دنیام، شاید از تنهاییم، شاید از گریه هام، نمیدونم. کلا دورم. انگار یه آغوش همیشگی داشتم، که الان دیگه نیست. انگار وسط یه بوسه، یهو سقوط کردم. و همینطور پایین و پایین تر میرم.
میخوام بگم که منم عمیقن احساس میکنم که از خودم دور شدم. اما نمیدونم چرا، چرا اون لحظه که عزیزی این حس رو بیان میکنه، میمونم. زبونم بند میاد. نمیتونم بگم که منم، منم همینطور. منم این شکلی حس میکنم.
انگار هنوزم بخشی از وجودم با بابام موافقه. هنوز قبول داره که احساسات، یه ضعفن. اینکه ضعیفم میکنن. اینکه اگر ضعیف النفسم، بخاطر اینکه خیلی قوی دارمشون و حسشون میکنم.
من میدونم که احساساتن که معنا بخشن، میدونم که احساساتن که منو بیان میکنن. من همه اینا رو میدونم. اما چه فایده؟ چه فایده که در مقابل خودم شرمسار میشم؟ شرمسار میشم از اینکه نمیتونم چیزی رو تغییر بدم.
چه فایده که یهو به خودم میام و تنها چیزی که حس میکنم پوچیه؟
اتاق عزیزم. تو یه استعاره ای. از آغوشی که میتونست باشه و نبود. از امیدی که میتونست منو از جعبه بیرون بیاره. یا حداقل کمک کنه که امید این رویای دفن شده، زنده بمونه. یا شاید راه برگشتی باشی، برای برگشت به خودم. راهنما باشی و راهو نشونم بدی.